تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

زندگینامه و اشعار ابوالقاسم لاهوتی

صفحه  صفحه 2 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#11 | Posted: 29 Apr 2013 23:55
عاشقم

عاشقم،عاشق برویت، گر نمی دانی، بدان!
سوختم در آرزویت، گر نمی دانی، بدان

با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب
خواهم آمد من به کوی ات، گر نمی دانی، بدان

مشنو از بد گو سخن،من سست پیمان نیستم
هستم اندر جستجویت، گر نمی دانی، بدان

گر پس از مردن بیایی بر سربالین من
زنده میگردم به بویت، گر نمی دانی، بدان

اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت
بسته آنرا تار مویت، گر نمی دانی، بدان

گر رغیب از غم بمیرد،یا حسد کورش کند
بوسه خواهم زد به رویت، گر نمی دانی، بدان

هیچ می دانی که این لاهوتی، آواره کیست؟
عاشق روی نکویت ، گر نمی دانی، بدان



اسلامبول1920
     
#12 | Posted: 30 Apr 2013 11:52

دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل!
زهی دل،آفرین دل،مرحبا دل!

ز ئستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل؟

هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل!

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل،مصیبت دل،بلا دل!

از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی بگوییم:خدا دل!

درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل،پریشان دل،گدا دل!

به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل!

بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل،با وفا دل!

ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟

تو لاهوتی ز دل نالی ، دل از تو
حیا کن، یا تو ساکت باش یا دل!



اسلامبول 1918
     
#13 | Posted: 30 Apr 2013 11:54
حال دلم


پزشک من شفیق و مهربانست
بمن غمخوار و دایم خوش زبانست

بحال تب شب بیداری من
بگوشش میرسد چون زاری من

دوان آید به پیش بستر من
کشاند دست بر چشم تر من

سبب می پرسد از رنج درازم
ز رنگ زرد و آه جانگدازم

به وی میگوییم:ای راحت کن درد!
ز درد دل بود رنگم چنین زرد

پزشک نازنین رفتار و خوشگل
پی دانستن بیماری دل

نهد چون رو به روی سینه من
گریزد دل ز سوی سینه ی من

کند حس، با وفا، کاین روی او نیست
به جعدش بوی آن مشکینه مو نیست

ببندد دیده را خامش نشیند
نمی خواهد بجز او را ببیند!

ز جوش و از طپش آرام گردد
چنان در کنج سینه رام گردد

که گویا درد در عالم ندیده است
بعمرش سایه غم هم ندیده است

چو آن طفلی که دایه جای مادرش
همی خواهد خوراند شیر و شکرش

ولی کودک دهان را سخت بندد
نه گردید،نی سخن گوید،نه خندد

ببیند دایه را با دیده ی سر
ولی در دیده ی دل روی مادر

در آخر دایه گوید:بچه سیر است
نه محتاج شکر،نی فکر شیر است

پزشک منهم،از خاموش دل
چو آن دایه فتد در راه باطل

بمن مگوید:این فکر تو سست است
دلت بی اضطراب و تندرست است

در عالم تا به این سنم رسیدم
به این آسودگی من دل ندیدم

چو کودک بیغم و بیمار باشد
چنین دل کاشکی بسیار باشد!

ز پیشم دور گردد با تبسم...
ز نو دل میفتد اندر تلاطم

برای دیدن آن روی مهوش
همی جوشد چنان دیگی در آتش

دوباره اشک میریزم چو باران...
کنون،بهر خدا،گویید یاران

چه سان گویم به دکتر مشکلم را؟
چه سان حالی کنم حال دلم را؟



ریگا 1945
     
#14 | Posted: 30 Apr 2013 11:58
فراق وطن


بلبل از کنج قفس چون نظر افتد به منش
درد من داند و نالد به فراق وطنش

جان به قربان شهیدی که پس از کشته شدن
غسلش از خون بود و گرد غریبی کفنش

روز مرگش سزد ار جشن ولادت گیرند
هرکه جانان به سر آید دم جان باختنش

تلخی از دست تو، ای خسرو شیرین دهنان
همچو شکر بچشد ذائقه کوهکنش

دلم از دست تو افتاده به حالی که اجل
نتواند ز سر کوی تو برداشتنش

ناله و زاری بلبل نه ز بی بال و پریست
دردش از این است که گردیده جدا از چمنش

یا رب این سنگدلی را ز که آموخته است
نازنینی که مکدر شو از گل بدنش

دل لاهوتی و دوری ز خیالت؟ هیهات!
این خیالی ست که مدغم شده با جان و تنش.



اسلامبول 1919
     
#15 | Posted: 30 Apr 2013 12:04
هیچ نگفت

طبییب رنگ مرا خوب دید هیچ نگفت
گرفت نبضم و آهی کشید و هیچ نگفت

شنید دختر ایران خبر ز آزادی
عرق ز هر سر مویش چکید و هیچ نگفت

به پیر میکده رمزی ز دیوار گفتم
درون خرقه به حیرت خزید و هیچ نگفت

به ناله مرد فقیری میان کوچه زجوع
توانگری همه را می شنید و هیچ نگفت

ز خوابگاه غنی دید عکسی آهنگر
به فکر غرق شد و دم دمید و هیچ نگفت

ز من مبارزه صنف کارگر چو شنید
سیاه شد لب خود را گزید و هیچ نگفت

ز رنج کارگران خواجه را خبر کردم
پیاله می خود سر کشید و هیچ نگفت

به پیش شیخ گشودم کتاب لاهوتی
برهنه پا سوی مسجد دوید و و هیچ نگفت


مسکو 1923
     
#16 | Posted: 30 Apr 2013 16:50
دل من


آخر ای مه هلاک شد دل من
در غمت چاک-چاک شد دل من

بی تو ای نو شکفته غنچه گل
خسته و دردناک شد دل من


گر به حالم نظر کنی چه شود
بر سرم یک گذر کنی چه شود؟

رحمی ای نونهال گلشن جان
گر به این چشم تر کنی،چه شود؟


به من خسته یک نظاره بکن
دردم از یک نظاره چاره بکن

تو زمن جان بخواه تا بدهم
ور نگویی سخن، اشاره بکن


شعله بر خانمان من زده ئی
دشنه بر استخوان من زده ئی

ازچه منعم کنی ز سوز و گداز؟
تو خود آتش به جان من زده ئی


اینکه زلفت کمند راه منست
شرحی از طالع سیاه منست

چه گنه کرده ام که میکشیم
مگر عاشق شدن گناه منست؟


آه از آن چشم مست پرفن نو!
و آن نهفته نگاه کردن تو!

دست من گر به دامنت نرسد
ای صنم،خون من به گردن تو!

دوشنبه 1925

     
#17 | Posted: 30 Apr 2013 16:54
خر همان خر است
فقیری خر پیر و تنبلی داشت
که پا از زمین با زوز بر میداشت

هر سحال بقال سر گذر
می خندید و دشنام می داد به خر:

چه گر شده است،دمش را بینید
پوزش را بینید، سمش را بینید!

اگر پف کنی کارش تمام است
جو که هیچ، خار هم بر او حرام است!

پیری پر ثروت شنید که آن خر
ارزان است و آرام بی خطر

نه می جهد و نه عر میکشد
نه از راه به بیراهه می جهد

این صفتهای آنرا پسندید
خر را برای سواری خرید

بنهاد از مخمل به پشت وی زین
رکاب سیمین کرد، لگامش زرین

بقال، خر را با آن جلال که دید
با مدح و تعریف به پیشش دوید

گفت: ای چشم بد از روی تو دور!
جاوه را بینید، جوانی زور!

مرکب اینچنین در دنیا کم است
این خر که خر نیست-رخش رستم است

صاحب پیشین خر، از بقال
این را که شنید گفت: ای بی کمال

نمی دانم کور شده ئی یا مست
پالانش نو شد، خر همان خر است!


ستالین آباد 1930
     
#18 | Posted: 30 Apr 2013 19:28 | Edited By: nisha2552
بخلق لاتیش


هست بین مردم ایران من
عادتی ملی ز دوران کهن:

گر که در یک خانواده جشن هست
همجواران چه غنی ،چه تنگدست

هرکسی در سفره چیزی مینهد
حس یکرنگی نمایش مدهد

میزبان گردد ز نان بینوا
شاد چون از هدیه های اغنیا

وه چه خوش گفته است اندر مثنوی
این حدیث پر بها را مولوی:

<< هدیه ها و ارمغان و پیشکش
شد دلیل آنکه هستم با تو خوش>>


دل بجوشد کاندر این روز سعید
باشد اندر خانه لاتیش عید

جشن پیروزیست در این سرزمین
جشن پیروزی افکار لنین

یاری و جانبازی روس دلیر
داد بر لاتیش این فتح کبیر

فتح آزادی بر اردوی ستم
فتح شادی بر سپاه درد و غم

فتح لاچیلسیس به ریتسار سیاه
فتح انسانی به دیو کینه خواه

فتح نیروی خرد بر جهل پست
فتح شورائی به فاشیستان مست

اهل صنعت،اهل علم و علم ذوق
در چنین روز سعادت پر ز شوق

خوانی از علم و ادب گسترده اند
نعمت وافر در آن آورده اند

من،برسم ملت محبوب خویش
خواهم آنجا هدیه ای آرم به پیش

چون تهی دستم من از علم و فنون
لاجرم با چند بیت خود کنون

نان خشکی اندر این خوان می نهم
حس یکرنگی نمایش میدهم

من از این شادم که در روزی چنین
راهم افتاده به این زیبا زمین

چون من اصلا عاشق آزادیم
همچو لاتیشان قرین شادیم

شادیم ز آن است کان شب روز شد
عدل بر ضد ستم پیروز شد

شاد باش ای خلق لاتوی شاد باش!
تا جهان باقی است تو آزاد باش!

قادر و دانشور و بیناک زی
بر حذر از دشمن نا پاک زی!

تا دگر ره دشمن زشتی پرست
تازیانه سخت بگرفته بدست

حلقه بر دور عروست بسته تنگ
هی نرقصاندش اندر روی سنگ

هدیه ای لایق ندارم من کنون
کن قبول اینرا ز روی لطف چون:


<< هدیه ها و ارمغان و پیشکش
شد دلیل آنکه هستم با تو خوش>>



ریگا 1945
     
#19 | Posted: 30 Apr 2013 22:41
بی تو


خبر داری که از غم آتشی افروختم بی تو
در آن آتش سر اندر پای خود را سوختم بی تو؟

به هر شهری هزاران ماهر و دیدم ولی ز آنها
به آن چشمت قسم،چشمان خود را دوختم بی تو

بتان سازند حیلتها که گردند آشنا با من
ولی من، گپ میان ما بماند، سوختم بی تو

پر است از اشک و از لخت جگر پیوسته دامانم
چقدر ای مه ببین، لعل و گهر اندوختم بی تو

خریدارا فراوانند و پر سرمایه، اما من
به چیزی جز خیالت خویش را نفروختم بی تو

مرا کشتند و از مهر تو روگردان نگردیدم
عزیزم بین چه سان درس وفا آموختم بی تو

به لاهوتی سخن از مهربانی های تو گفتم
بدین سان پارگی های دلش را دوختم بی تو


اسلامبول 1919
     
#20 | Posted: 30 Apr 2013 22:44
دستهای داغدار


به میدان نبرد زندگانی
مرا یاد آید از عهد جوانی

از آن دم تا به این دوران پیری
رفقیم با جوانی و دلیری

بسی زور آوران را یافتم من
بسا سر پنجه ها تافتم من

هزاران دست پر قوت فشردم
به کام شیر غژمان دست بردم

به بزم از ماهرویان دست و گردن
به رزم از جنگجویان دست بی تن

به عمر خویشتن بسیار دیدم
از آنها قصه ها خواندم شنیدم

ولی هرگز دلم را رم نیامد
به ابرویم از آنه خم نیامد

بجز روزی که در مسکو به سختی
فشردم دست مرد نیکبختی

فقط این دفعه من مقهور گشتم
به خود لرزیدم و بی زور گشتم

و لیکن او نه جادو بد نه اژدر
به دست او نه آتش بد نه خنجر

به مچهایش فقط نقشی نشسته
حنا گویی به بند دست بسته

چو در آن دستها کردم نظر دیر
اثر از کنده بود و داغ زنجیر

بلی این دست مرد نیک نام است
سزاوار هزاران احترام است

شود تا دست مرد صنف فعله آزاد
به چنگ افتاد او در جنگ جلاد

زن و اطفال او در خون نشستند
به تیغ اعضایشان از هم گسستند

مگر از داغ مرگ کودکانش
نشسته نقش خون بر استخوانش

دو پا در کنده آهن زمینگیر
دو دست و گردنش در بند و زنجیر

به فرقش چوب دشمن...در چنین حال
نشست او هفت سال اندر سیه چال

کنون پاداش آن در خون نشینی
به این مرد نکو حزب لنینی

به جای بند و زندان باغ و گل داد
به فرزندی هزاران کامسومول داد

به این شیران پیر از قدردانی
تو هم ای کامسومول کن مهربانی

ببین بر کار گردان توانا
هنر آموز چون شیران برنا

برآور بازوان صف شکن را
نگهداری کن از دشمن وطن را

که در راهش بسی اینگونه مردان
فدا کردند دست و سر به میدان



مسکو 1931
     
صفحه  صفحه 2 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / زندگینامه و اشعار ابوالقاسم لاهوتی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites