تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

زندگینامه و اشعار ابوالقاسم لاهوتی

صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#31 | Posted: 1 May 2013 23:12
روی تو



بتا طراوات روی تو آفتاب ندارد
و لیک حیف تو مستوری او نقاب ندارد

ز خجلت آب شدم چون رقیب عیب جهالت
گرفت برتو و من دیدم این جواب ندارد

جواب او چه دهم مدعی اگر که بپرسد
که یارت از چه سر دانش و کتاب ندارد؟

تو را بجهل سر و کار و من هلاک ز غیرت
که چون ز صحبت نا محرم اجتاب ندارد!

نخوانده نقشه و جغرافی ای صنم ف دل سختت
خبر ز ملک دارم گر شود خراب ، ندارد

معلم تو نیاموختت حساب چه دانی
که حسرت دل پر درد من حساب ندارد

بیا به دیده لاهوتی و ببین به چه سختی
به یاد روی تو شب تا به صبح خواب ندارد




اسلامبول 1918
     
#32 | Posted: 6 May 2013 13:11
عیسائی ولد مهراب


به جمعی گفت دهقانی ستمکش
که بدبخت و پریشان روزگارم

تمام عمر خود زحمت کشیدم
ولیکن حاصلی جز غم ندارم

نه گاوی تا از او شیری بدوشم
نه مرزی تا در آن تخمی بکارم

کشم من رنج و مالک میبرد سود
پی نان روز و شب این است کارم

جهان بر دوش من القصه باریست
من اندر زیر آن زار و نزارم

شنید این قصه را عیسائی و گفت:
سزد از دیده گر من خون ببارم

ز بی گاوی کند خدمت به مالک
ولی من پیش او خدمت گذارم

برای مطبخش من می کشم خار
به نفع او خلد بر پای خارم

خود او بر دوش من بار است و دنیا
که بر دوشش بود ، سر بار بارم

غم من را تماشا کن که دایم
جهان بر دوش را بر دوش دارم !



شافرانوا 1930
     
#33 | Posted: 6 May 2013 13:35

راهزن جان و دل



ای رهزن جان و غارت دل
ای نقشه کش اسارت دل

ای تازه کن مرارات دل
ای از تو همه خسارت دل!

با چشم سیه اشاره کردی
دل را به اشاره پاره کردی

جان را هدف شراره کردی
آتش زدی و کناره کردی

دور از تو به تن توان نخواهم
تن پوشه و آب و نان نخواهم

آسایش این جهان نخواهم
اقصه که بی تو جان نخواهم

هیچت غم اشک و آه من نیست
کی با الم سیاه من زیست ؟

راندی تو مرا ،گناه من چیست؟
غیر از تو، بگو پناه من کیست؟

من سوی تو ز این سفر بیاییم
همچون نفس سحر بیایم

در خون کنم ار گذر بیایم
پا گر شکند، به سر بیایم

آیم بتو درد خود بگویم
رخساره ز گرد غم بشویم

در موی تو مشک تر ببویم
از روی تو کام دل بجویم



تاشکند 1935
     
#34 | Posted: 11 May 2013 17:38
رقص


باز هم یار برقص آمده است
یار عیار برقص آمده است

گیسوی پر خم وتابش نگیرد
گوئیا مار برقص آمده است

این چه حالیست که از دیدن آن
شهر و بازار برقص آمده است!

بلبل از نشه آن مست شده
گل و گلزار برقص آمده است

کوچه ها بزم کلانی دارند
در و دیوار برقص آمده است

جوشد و کفزده غلطد سوی دشت
جوی کهسار برقص آمده است

عید پنبه است به جمهوری ما
چیت و گزوار برقص آمده است

دست کلخور چی ماهر زده چنگ
پنبه بسیار برقص آمده است

میجهد جیغ میکشد میخندد
دل بیعار برقص آمده است

پیری این دوره چه دار و خورده است
که جوان وار برقص آمده است؟

زنده بادا وطن ما که در آن
علم و آثار برقص آمده است



مسکو 1937
     
#35 | Posted: 11 May 2013 17:45
تب عشق


دست نه بر سرم که تب دارم
تب عشق تو روز و شب دارم

یا بران یا خموش کن دلرا
شب وصل است با تو گپ دارم

تو مرا میزنی و دل شاد است
من از این کار دل عجب دارم

من وفا پیشه ام ولی چه کنم
طالع نحس در عقب دارم

دائما روی تو بخانه چشم
روز و شب نام تو بلب دارم

دست هرگز ز دامنت نکشم
تا که خون و رگ و عصب دارم

نروم هیچ جا ز درگه دوست
من از این خانه جان طلب دارم

افتخار به عشق و آزادیست
من از این خاندان نسب دارم

در دیار وفا چو لاهوتی
من دلیرم چنین لقب د ارم



مسکو 1937
     
#36 | Posted: 11 May 2013 17:48
به شاعر نابینا


شنیدم گفت پروانه به جمعی
سخن از درد خود در عشق شمعی

که من زاندم که بال و پر گرفتم
بخود این شمع را دلبر گفتم

وز آن ساعت که او جانان من شد
وفا در راه او پیمان من شد

قسم خوردم که تا من زنده هستم
همیشه این بت خود را پرستم

بجز رویش ز دنیا دیده دوزم
به این آتش بسازم تا بسوزم

کنون من پاس عهد خویش دارم
اگر جان خواهد از من میسپارم

ز بس نامش بود ورد زبانم
تو گویی شعله روسته در دهانم

چو بنشینم مکانم در بر اوست
چو گردم گردشم گرد سر اوست

ولی با این همه زیبایی او
دلم سوزد به نابینایی او

ندارد چشم تا بیند پرم را
تن لرزان و چشمان ترم را

نمی بیند چو من میرقصم از ذوق
نمی بیند چو من میسوزم از شوق

من اما شمع چون پیشم نشیند
دلم خواهد که روی مرا ببیند

دلم خواهد که حالم را ببیند
سرورم را ، ملالم را ببیند

یکی گفتش که ای پروانه مست
در این درد گران حق با تو بوده است

بود نهان اما یک نکته اینجا
که گردد خاطرت از آن شکیبا:

ز بینایی ، بلی ، شمع است بی بخش
ولی پرتو به بینایان کند پخش

ندارد دیده اما دیده داران
جهان بینند در نورش هزاران

طرب کن یار تو محبوب دنیاست
تو را معشوقه ما را مجلس آراست

رفیق پر بها ، استاد ساحر
سخن پرداز و دستانساز ماهر !

تو هم بی بهره یی چون شمع از چشم
ولی بر بخت خود ز این غم مکن خشم

در این دنیا میان مردم پست
فراوان دیده دار و کور دل هست

تو آن شمعی که در دل دیده داری
هنرهای بسی ارزیده داری

تو شمعی و وطن کاشانه تو
بگردت مردمان پروانه تو

چو طبعت پرتو افشان مثل ماه است
تو را گر کور گویند اشتباه است


مسکو 1938
     
#37 | Posted: 11 May 2013 17:51
عشق مشهور


یار به وفا داری
جانانه مشهوریست

چون منزل جانان جان
کاشانه مشهوریست

تا بیندش افتد دل
در دام سر زلفش

خال بت من در صید
یک دانه مشهوریست

با سوزش و با کشتار
دوری نکند از یار

چون شمع رخش دلهم
پروانه مشهوریست

خونش چو گذشت از سر
آید به کف دلبر

در بزم محبت دل
پیمانه مشهوریست

جانبازی و صدق و عزم
در سینه نموده جمع

چون دار فنون عشق
دل خانه مشهوریست

شور ار به سرش افتد
بر هم زند عالم را

دستش نزنید این دل
دیوانه مشهوریست!

در مجلس از آن گویند
در مکتب از آن خوانند

عشق دل لاهوتی
افسانه مشهوریست



مسکو 1937
     
#38 | Posted: 11 May 2013 17:54
خبر ندارد

<< یار از دل من خبر ندارد
یا آه دلم اثر ندارد....>>

جز عشق جهان هنر ندارد
یا دل دگر هنر ندارد

یا موسم صبر من خزان شد
یا نخل امید بر ندارد

یا بر رخ من نمیشود باز
یا قلعه بخت در ندارد

یا وصل تو قسمت بشر نیست
یا طالع من ظفر ندارد

یا دامن رحم تو طلسم است
یا ناله من شرر ندارد

یا تیر تو بگذرد نهانی
یا سینه دل سپر ندارد

یا عشق خط امان به او داد
یا دل ز بلا حذر ندارد

یا چشم تو با دلم رفیق است
یا شیر سیه خطر ندارد

یا با دل خسته مهربان باش
یا جان بستان ، ضرر ندارد !



مسکو 1939
     
#39 | Posted: 11 May 2013 18:07
آهسته_آهسته


شدم در آتش عشقت کباب آهسته_آهسته
بمن ساقی بزن از باده آب آهسته_آهسته

تو را دیدم شدم آنگونه مست چشم فتانت
که رفت از یاد من جام شراب آهسته_آهسته

ز شوق پرسشت اندر گلو پیچیده آوازم
مرنج از من اگر گویم جواب آهسته_آهسته

بچشمت گو کند دل را ز غم آزاد یکباره
در این دنیا که دیده است انقلاب آهسته_آهسته؟

صبا برداشت از رویت نقاب آهسته_آهسته
ز شرمت شد نهان مه در سحاب آهسته_آهسته

سرم در سینه ات گویا نوازش می کنی اما
نهی بر گردنم از مو طناب آهسته_آهسته

مرا از خود مران تا جان به آسایش دهم پیشت
چرا دور از تو میرم با عذاب آهسته_آهسته؟

دلم تنگ است ای مطرب دهانترا شوم قربان
بخوان شعر و بزن یکدم رباب آهسته_آهسته !



مسکو 1939
     
#40 | Posted: 11 May 2013 18:08
یافتن


دشمن عشق است... منهم یار پیدا کرده ام!
او زند من رقصم ...اما کار پیدا کرده ام !

بوی جان بشنیده ام از آن لبان پر زنوش
دارو از بهر دل بیمار پیدا کرده ام

بر نگیرم چشم اگر از قد موزونش رواست
راحت جان من در آن رفتار پیدا کرده ام

بوسه بر چشمش زنم مژگان او بر لب خلد
ای عجب من گرد نرگس خار پیدا کرده ام

گردنش را دست بردم طره اش دستم گزید
الحذر! در شاخ گل من مار پیدا کرده ام

من به یک سر دادن از او بگذرم؟شرمنده گیست!
دل دو صد جان داده تا دلدار پیدا کرده ام

یک سخن بی مهر دلبر نیست در آثار من
دولت سرمد از این آثار پیدا کرده ام

اشک من با خنده او میدرخشد در غزل
از کجا این طبع گوهر بار پیدا کرده ام؟...



مسکو 1940
     
صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / زندگینامه و اشعار ابوالقاسم لاهوتی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites