تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

زندگینامه و اشعار ابوالقاسم لاهوتی

صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین »  
#41 | Posted: 11 May 2013 18:33
عشق صادق


ای شادی حیات من ای ماه مشک موی
بهر تو دل حیات ابد دارد آرزوی

من زنده ام به عشق تو در شعر جاودان
آنرا بکن ترنم و بر مردنم نمودی

ما از مبارزان حیاتیم باک نیست
گر مرگ را ستاده ببینیم روبروی

پیروز می شویم و گر سپاه غم
ما را کند محاصره از هر چهار سوی

گر صورت مکمل خود آرزو کنی
جانا بیا و شیشه قلب مرا بجوی

در پای سر و قد تو سر سوده ام به خاک
بنگر مرا چگونه بلند است آبروی

خواهی اگر که نکهت خود بشنوی ز مهر
بر مرقدم گذر گل خاک مرا ببوی

تا دل بود به مجلس صاحبدلان بود
عشق من و وفای تو موضوع گفتگوی

پرسند اگر که بوده کسی عاشقت به صدق؟
تصدیق کن که بوده و نام مرا بگوی




مسکو 1953
     
#42 | Posted: 1 Jun 2013 20:32
پهلوان آشتی(1)



شهر ما آدمی پر زور
در همه ملک زور او مشهور

او درختان ز بیخ بر میکند
ببرها را به مشت می افکند

گر به دیوار پشت خود میداد
ور ز پولاد بود می افتاد

لیکن او داشت روح بی کینه
دل او بود هم چو آیینه

ضد آشوب و فتنه انگیزی
متنفر ز جنگ و خونریزی

گاوزوران پست فطرت و بد
که دلی داشتند پر ز حسد

در سر راه مرد نیرومند
ایستاده کنایه میگفتند

سخن از زور خویش میراندند
پهلوان را به جنگ میخواندند

او تبسم کنان نظر میکرد
بی سخن بی جدل گذر میکرد

از چنین حال نرم بی غضبش
پهلوان آشتی بشد لقبش

روزی از کوچه با دلاور ما
زیر چادر بشد زنی پیدا

جمعی از ناکسان فتنه فکن
سد نمودند راه بر رخ زن

سر صبر آنزمان بسنگ آمد
پهلوان آشتی بجنگ امد

سیل شد مرد نامی چالاک
دشمنان در رهش _خس و خاشاک

پهلوان آشتی چو شیر بزرگ
و آن حریفانش برش چو روبه و گرگ

کله ها هر طرف نگون گردید
جوی در کوچه پر ز خون گردید

به صف ناکسان شکست افتاد
راه شد باز و راهرو آزاد

اهل شهر از دلیر خود خرسند
شهراز شر خلاص شد گفتند.
     
#43 | Posted: 1 Jun 2013 20:35
پهلوان آشتی (2)



یکی از دوستان همدم مرد
در رسید آندم و تبسم کرد

که تورا زور عشق مست نمود
کوه را در بر تو پست نمود

تا کنون سرد همچو برف بدی
زن به تو دم دمید و شعله شد

پیش_پیشش چو میرود جانان
چیست دیگر برای عاشق جان !

پهلوان در خیال پاسخ بود
کز رخ زن نسیم پرده گشود

روی پیری ز پرده گشت عیان
مو سفید و دهان بی دندان

مرد نامی تبسمی بنمود
پرده از روی راز خود بگشود

گفت: طبعم براه جانان نیز
میشد البته همچو آتش تیز

لیک تیغم اگر که خون بارد
سبب دیگری کنون دارد

همچو مهمان مادرم این زن
باشد امروز در حمایت من

مادرم گفت: نور دیده پسر
شو نگهدار او ز خوف و خطر

باید او بی زیان به خانه رود
سایه ی تو پناه او بشود

گر که مهمان به شیر بسپارم
باوری من به شیر خود دارم

امر مادر مقدس است و عزیز
من به اجرای آن دهم همه چیز

کرده باور به غیرتم مادر
چیست دیگر از این شرف بهتر!

سر خود را اگر دهم بر باد
این شرف را ز کف نخواهم داد

مادرم پیش چشم بود آندم
فوج اگر بود محو میکردم

تو ایا پهلوانی شورایی
صاحب اقتدار دانایی

فکر من را یقین که فهمیدی
خویشتن را در این مثل دیدی

به تو ای اهل ذوق و عدل و امان
داده اکنون صدای دل فرمان

که بمیدان دشمنان تازی
میهن خویش را رها سازی

همچو آن پهلوان ما که به وی
آشنا را سپرد مادر نی

بلکه مادر وطن ز شر عدو
جان خود را سپرده است به تو

مادری که چو تو پسر دارد
کی دگر بیم از خطر دارد

همه جا از هجوم هر اوباش
یار او شو مدافع او باش

کرده باور به غیرتت مادر
چه از این افتخار بالاتر؟

مادرت به پیش چشم بگیر
به فاشیستان چو شیر خشم بگیر

این دندان درنده را سر زن
تیغ بر خائن ستمگر زن !

آنچنان کن که دشمنت نابود
شود و مادرت ز تو خشنود




مسکو 1942
     
#44 | Posted: 1 Jun 2013 20:39
می بینمت


می بینمت، می بینمت
رو سوی زندان میروی

با جرم عشق کارگر
با یاد دهقان میروی

می بینمت، می بینمت
با رسم مردان میروی

ذیحق مبارز مستقل
نی مضطرب نی منفعل

برداشته سر پاکدل
پر عزم و ایمان میروی

می بینمت، می بینمت
با رسم مردان میروی

آنسان که باید بیمنت
افراشته قد بینمت

با فخر بیحد بینمت
آسوده وجدان میروی

می بینمت، می بینمت
با رسم مردان میروی

بد خواه تن ننگین بود
دستش ز خون رنگین بود

از عاقبت غمگین بود
اما تو شادان میروی

می بینمت، می بینمت
با رسم مردان میروی

بس راه ها سنجیده ئی
راه نکو بگزیده ئی

با ظلمان جنگیده ئی
با فخر شایان میروی

می بینمت، می بینمت
با رسم مردان میروی

اکنون به زندان بینمت
فردا به میدان بینمت

در بین یاران بینمت
با فتح رخشان میروی

می بینمت،می بینمت
با رسم مردان میروی




مسکو 1947
     
#45 | Posted: 1 Jun 2013 20:41
مناظره با نقاش



گفت رسام:از تو چون تصویر میباید کشید؟
گفتمش:در شعله یک شمشیر میباید کشید

گفت:اگر بگذشته ات آید بیادم چون کنم؟
گفتمش:رنگین به خون زنجیر میباید کشید

گفت:نوک خامه ات را درچه احوالی کشم؟
گفتمش:آهنگذر یک تیر میباید کشید

گفت:طبعت را چسان رنگی دهم؟گفتم:جوان
گفت مویت را چه؟گفتم پیر میباید کشید

گفت:بر سر سایه از لطف وطن آرم تو را؟
گفتم:آری مهر عالمگیر باید کشید

گفت:از قد وفای خود به ملت شرح ده
گفتمش:پا تا سر پامیر میباید کشید

گفت:عزم و رزم تو بر ضد بدخواه وطن؟
گفتمش:بیرون ز هر تصویر میباید کشید

گفت:لاهوتی دم از خوشبختی میهن بزن
گفتمش:بی آخر این را دیر میباید کشید.



مسکو 1943
     
#46 | Posted: 1 Jun 2013 23:21
صدره



صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
پایم ز کار افتاد آنگه به سر دویدم

صدره سرم به در خورد چون وقت وعده تو
هر قدر دیرتر شد من تندتر دویدم

تا یک صدای پایی زآنسوی در شنیدم
جستم تو را ندیدم بار دگر دویدم

در فکر گفتگویت از خواب و خور گذشتم
در انتظار رویت شب تا سحر دویدم

تو مست خواب راحت من مضطرب نشستم
تو فارغ از من و من زاین بی خبر دویدم

شب رفت و پیش چشمم دنیا سیاه گردید
خورشید من نیامد من بی ثمر دویدم

شاید دل تو می سوخت بهتر ندید چشمت
چون با لبان خشک و چشمان تر دویدم

اکنون تو را که دیدم در پای تو سر من
آثار خستگی نیست جانم مگر دویدم؟




مسکو 1939
     
#47 | Posted: 1 Jun 2013 23:25
روی تو



کی باشد و کی روی تو را باز بینم
گلزار سر کوی تو را باز بینم

غمگین شدم این سرو که رفتار ندارد
کی آن قدر دلجوی تو را باز بینم

خون میچکد از حسرت شمشیر تو از چشم
پس کی خم ابروی تو را باز بینم

دیوانه شدم دور ز دیدار تو وقت است
کان سلسله موی تو را باز بینم

ای الهه حسن و وفا یک نظر انداز
تا نرگس جادوی تو را باز بینم

بندم دهن از شکوه چو با خنده شادی
آن لعل سخنگوی تو را باز بینم

دور از تو جهان در نظرم رنگ ندارد
کی باشد و کی روی تو را باز بینم




مسکو1939
     
#48 | Posted: 1 Jun 2013 23:48
جز عشق جهان هنر ندارد
یا دل هنر دگر ندارد

یا موسم صبر من خزان شد
یا نخل امید بر ندارد

یا بر رخ من نمیشود باز
یا قلعه بخت در ندارد

یا وصل تو قسمت بشر نیست
یا طالع من ظفر ندارد

یا دامن رحم تو طلسم است
یا ناله من شرر ندارد

یا تیر تو بگذرد نهانی
یا سینه دل سپر ندارد

یا عشق خط امان به او داد
یا دل ز بلا حذر ندارد

یا چشم تو با دلم رفیق است
یا شیر سیه خطر ندارد

یا با دل خسته مهربان باش
یا جان بستان ضرر ندارد.



مسکو 1939
     
#49 | Posted: 1 Jun 2013 23:52
nisha2552
خسته نباشی نیشای عزیز

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#50 | Posted: 1 Jun 2013 23:58
paaaaaarmida
خیلی ممنون
     
صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / زندگینامه و اشعار ابوالقاسم لاهوتی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites