تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

زندگینامه و اشعار ابوالقاسم لاهوتی

صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین »  
#61 | Posted: 10 Jun 2013 19:57
nisha2552:
ای شادی حیات من ای ماه مشک موی
بهر تو دل حیات ابد دارد آرزوی

خیلی باحال بود ایول
     
#62 | Posted: 11 Jun 2013 22:54
دور سر زلف تو هر قدر که پیچانترشد
دلم آن سلسله را دید و پریشانتر شد

داشت در موی پریشان تو دل پای گریز
با چنین رشته کنون بستنش آسانتر است

مه که در دایره هاله فتد تیره شود
وه که در هاله مو روی تو تابانتر شود

بلبل طبع من آوازکی از اول داشت
نو گل روی تو را دید و خوش الحانتر شد

ای عجب هر چه نکوتر تو نشانش کردی
مرغ جان سوی خدنگ تو شتابانتر شد

تو سفر کردی و تا منزل صفر آمد عیش
تو سرش دادی و دل بی سر و سامانتر شد

دل همه ساله ز بی مهری تو می نالید
بی تو ماند ای مه افغان و پر افغانتر شد.



مسکو 1954
     
#63 | Posted: 11 Jun 2013 22:56
در جان و دل از هر نهگت رخنه و راهیست
قربان دو چشم سیهت این چه نگاهیست؟

از دست تو خون گشته دل زار در این کار
هر ناخن رنگین تو رخشنده گواهیست

یک شهر به یک چشم زدن دل بستاند
نازم به صف مژه ات این کار سپاهیست

عاشق که بود شامل لطف تو جسور است
بی مهر تو دلخسته بی پشت و پناهیست

پرسی که چه روزیست مرا بی مه رویت؟
یک حرف بموی تو قسم روز سیاهیست

گویی ز چه در سن جوان موی سفیدم؟
جانم چه کنم؟بی تو مرا ثانیه ماهیست

هر نم به گلو آیدم از هجر تو دردی
هر دم که برون میرود از سینه ام آهیست

رنجیدنت انصاف نبود ای بت افغان
دل درام و عاشق شده ام این چه گناهیست!


مسکو 1954
     
#64 | Posted: 11 Jun 2013 22:59
آن دلبر افغان چه سلحشور برد دل
چشم بد از او دور که مغرور برد دل

مرغ ار شود و ماهی اگر از مژه و موی
با تیر برد راهش و با تور برد دل

نزدیک بیایید و ببینید چه جانیست
آن دیده که با یک نگه از دور برد دل

دل را بده و آبروی خویش نگهدار
گر خود ندهی خندد و با زور برد دل

پیداست که دلدار شدن لذتی عالیست
اینگونه که مستانه و مغرور برد دل

بی تیره نقاب آید و صید افکند آزاد
دزد است نه جانانه که مستور برد دل

همچون دل من عبد وفادار که دارد
پس این همه دیگر به چه منظور برد دل ؟




مسکو 1954
     
#65 | Posted: 18 Jun 2013 13:05
گناه


گناهم چیست ای جانانه؟میگویم،نمیگوید
سزای عفو هستم یا نه؟ میگویم،نمیگوید

شدم عاجز از آه و ناله دل تا شود ساکت
بگو حرفی به این دیوانه میگویم،نمیگوید

سرای کیست میگویم،دلم؟گوید:سرای من
چرا آنرا کنی ویرانه؟ میگویم،نمیگوید

بحالش دیده:ای صیاد ماهر چند مرغ دل
بدام افکنده است این دانه؟ میگویم،نمیگوید

بود صدق من و جور تو ورد هر زبان جانم
مگر خوب است این افسانه؟ میگویم،نمیگوید

تو باور میکنی در حق من کذب رقیبان را؟
بگو اینرا بمن مردانه میگویم،نمیگوید

بنازی میکشی و با نگاهی زنده ام سازی
کنی اینرا تو با بیگانه؟میگویم، نه...میگوید


مسکو1954
     
#66 | Posted: 18 Jun 2013 13:09
به برادر عزیزم عبدالحسین الهامی



خطت جانا برای من ظفر شد
بکام خشک و تلخم نیشکر شد

صفای دل دوای درد سر شد
شب تارم ز نور آن سحر شد

زدم بوسه نمودم باز خواندمش
خمش آهسته با آواز خواندمش

فراوان بار خواندم باز خواندمش
به هر باری سرورم بیشتر شد

به جان شادی رسید از خامه تو
به دل قوت دمید از چامه تو

به روح آمد امید از نامه تو
غم از ملک وجود من بدر شد

چه معجزه بود این کایجاد کردی
دلی ویرانه را آباد کردی

صفا کردی که از من یاد کردی
ز یادت جانم آزاد از خطرشد

الهی کامران بینم رخت را
ببوس آن دو چشم فرخت را

ببین چون دل نوشت این پاسخت را
کتاب است ار بظاهر مختصر شد


مسکو1956
     
#67 | Posted: 20 Jun 2013 23:31
رنجبر



آبادی ملک عالم از رنجبر است
آسایش نوع آدم از رنجبر است

آن علم که عالمان به آن فخر کنند
بر مردم دیگر آنهم از رنجبر است

بی زحمت و رنج نان نمیباید خورد
یک لقمه برایگان نمیباید خورد

نانی که بود حاصل رنج دگران
گر جان برود ازآن نمیباید خورد

باید همه جا قرین شود زن با مرد
بیکار در این جهان نماند یک فرد

آنسان که برهرکس بگویی بیکار
دعوای شرف کند بگرید از درد

باشد به جهان در نظر دانشور
آغوش زن اولین دبستان بشر

این مکتب ابتدایی ار عالی نیست
از تربت بشر نجویید اثر

خواهی که شود زمانه خرم از تو
مگذار رسد به هیچ دل غم از تو

اما پی اثبات حق ار لازم شد
بگذار برنجد دل عالم از تو

من در تن شعر همچو جان خواهم داد
در مسلک عشق جاودان خواهم ماند

پیر است کسی که فکر او پیر بود
من فکر جوانم،جوان خواهم ماند

ای خصم تو را مجال کین توزی نیست
بر کشور ما امید پیروزی نیست

با ما ز در صلح و صفا بیرون آی
کامروز جهان،جهان دیروزی نیست

دیشب ز غمت برون شد از جسم جان
ناگاه تو آمدی به پیشم مهمان

قربان وفای جان که تا دید تو را
برگشت و خبر داد که آمد جانان

در جای دلم بسینه خون باقی ماند
در سر عوض خرد جنون باقی ماند

سیمرغ بدم بدام عشق افتادم
در دام کبوتر زبون باقی ماند

جذابتر از چشم عقاب است این چشم
با ما همه در حال عتاب است این چشم

آدم که به ومینگرد مست شود
پر نشئه تر از جام شراب است این چشم

دانی که به من دوری روی تو چه کرد؟
روزم سیه و موی سفید و رخ زرد

تو رفتی و گرد من ز هر سو به نبرد
غم بر سر غم آمد و درد از پی درد

در پیش من است ماه من این بیگاه
بر سبزه کتاب و ماهی و نان سیاه

این دشت یک عالم است و من شاهنشاه
دارایی من بود ز ماهی تا ماه

شب در دل دشت بودم و دامن ماه
روز از برمه فتاده در چاه سیاه

آن شام چنان نواختم با چه ثواب
و این صبح چنین گداختم از چه گناه؟

دلدار مرا ز من ملالیست مگر؟
آسایش دل کار محالیست مگر؟

یکروزه در انتضار او پیر شدم
هر ساعت انتظار سالیست مگر؟

دلبر به دلم بسی ستم کرد و گریخت
جنگید و مرا اسیر غم کرد و گریخت

پروانه غمم شنید لرزان شد و سوخت
آهن رخ من بدید رم کرد و گریخت

امشب به منت هوای جنگ است مگر؟
دل می شکنی،دل تو سنگ است مگر؟

هر دم ز برم گریختن می خواهی
در سینه من جای تو تنگ است مگر؟
     
#68 | Posted: 20 Jun 2013 23:32
سروده صلح خواهان



تا کی نار جنگ سوزاندن
جهان؟
تا کی غرق خون جسم کودکان؟

برخیز بهر صلح،ای نوع بشر
خلق هر کشور اهل هر زبان

ما بیشماریم،در هر دیاریم
عادی مردمان افواج کاریم

قتل و غارت را هم اسارت را
از همه دنیا ما بر میداریم

مشعل دوستی ما روشن کردیم
نی فریب خوریم،نی جدا گردیم

پرزور تریم از دلالان خون
با کینه با جنگ ما در نبردیم

ما بیشماریم،در هر دیاریم
عادی مردمان افواج کاریم

قتل و غارت را هم اسارت را
از همه دنیا ما بر میداریم

آید ندای صلح:بر پا،به پیش
ای تشنه های صلح،با ما به پیش

بهر زندگی بهر نسل نو
زیر لوای صلح یکجا به پیش
ما بیشماریم،در هر دیاریم
عادی مردمان افواج کاریم

قتل و غارت را هم اسارت را
از همه دنیا ما بر میداریم
     
#69 | Posted: 20 Jun 2013 23:33
سرود رقص صلح



صف کشید ای عشقبازان
دف زنید ای دف نوازان

ره دهید ای قد فرازان
دلبر ما گشته رقصان

کف بکوبید ای حریفان
هان براهش گل ببارید

زیر پایش سر گذارید
پیش قدش جان سپارید

دلبر ما گشته رقصان
کف بکوبید ای حریفان

همچو جادو دم دمد او
دلبر ما گشته رقصان

کف بکوبید ای حریفان
گه زند گه می نوازد

هم کشد هم زنده سازد
آدمی چون دل نبازد؟

دلبر ما گشته رقصان
کف بکوبید ای حریفان
     
#70 | Posted: 20 Jun 2013 23:34
پیمان عشق



ای درد تو آرام دل من
ای نام تو الهام دل من


یاد تو سرانجام دل من
از مهر تو پر جام دل من

وصلت ز جهان کام دل من
من عشق تو را پنهان نکنم

پیمان تو را ویران نکنم
با غیر تو من پیمان نکنم

بهتر تو دریغ از جان نکنم
جان بخشمت و افغان نکنم

دانی تو که من بیمار توام
دلسوخته ی گفتار توام

جان باخته رفتار توام
تو یار منی من یار توام

من منتظر دیدار توام
باز آ ببرم ای دلبر من

بنشین به کنار بستر من
بر گیر و به دامان نه سر من

بنگر به دو چشمان تر من
ای دلبر من، ای دلبر من
     
صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / زندگینامه و اشعار ابوالقاسم لاهوتی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites