تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Pablo Neruda | پابلو نرودا

صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#91 | Posted: 3 Jul 2013 22:45 | Edited By: paridarya461
بی تو

بی تو
هر آنچه در خاک رستنی است
نابود
بی تو .




بی تو
ظهر ، همچون گلی غمگین
شرحه شرحه ، به خون خویش در می غلطد
بی تو
قدم زدن میان سنگفرش و مه

کند می شود .


بی تو
بی تلألؤات که هیچ کس جز منش نتواند دید
نتواند زیست
گلی سرخ رنگ ، حتی در آغازین لحظه میلاد خویش

هستم ، چرا که هستی
و هستی ، زان رو که هستم
و هستیم تا که هستیم
و ازعشق
من و تو
ما خواهیم بود .

Signature
     
#92 | Posted: 3 Jul 2013 22:53
جراحت

گرچه خونم نمی رود
لیک ، به گمانم مجروحم .

در شعاع شعله ات گام می نهم
و قلبباران را
با پوستم لمس می کنم .

او کیست ؟
او کیست که نامی ندارد
شاید برگی یا لجنی خفته در دل جنگلی تیره
یا گنگی که در طول راهی
با تنهایی خویش زمزمه می کند .

آری من مجروح بودم
ولی جز سایه در شبی تاریک
هیچ کس رفیقم نبود
هیچ کس ،
جز بوسهدر باران .

Signature
     
#93 | Posted: 4 Jul 2013 21:27 | Edited By: paridarya461
جستجو

عشق را ببین که جزایرش را می پیماید
از غم به غم .

ریشه خویش می کاود با دست
و آبیاری می کندش با اشک
و هیچ کس ، این فراگرد روحانی را
به درک نمی نشیند .

من و تو
به جستجوی دره ای سبز و دست ناخورده
چون جستجوی سیاره دیگریم
جایی که نمک ، گیسوانت را لمس نتواند کرد
جایی که اندوه
به بلوغ در نتواند رسید
و جایی که نان ، زیستن می داند
تا بیات و پیر نشود .

ما در هوای لانه ای
ساخته با دست های خویش بودیم
در چشم اندازی با بافته هایبرگ
که با سخنرانی هاشان آزارمان کنند
اما ، دریغا دریغ کهعشق
آنچنان نبود
دریغا که عشقشهری دیوانه بود
با جمعیتی از مردمی که
ایوان های خود را سپید نگه می داشتند .

Signature
     
#94 | Posted: 14 Jul 2013 17:10 | Edited By: paridarya461
با من بیا

عشقمن!
زمستان به سنگفرش باز خواهد گشت
زمین انعام خود را هدیه خواهد داشت
و ما سرزمینی دور را در آغوش خواهیم گرفت
و بر گیسوان این جهان ، دست خواهیم کشید .

رفتن با کشتی ها ، زنگ ها ، چرخ ها
به سوی بوی عقد مجمع الجزایر خواب
و دانه های لذت در شیار زمین .

برخیز
موهایت را ببند و با من بیا
با من پرواز کن
با من فرود آی
با من بخوان
و بیا قطاری بگیریم
که ما را تا مرز عرب ، تا توکوپیلا
همراه شود

با من بیا چونان یکی دانه در دوردست افق
تاسرزمینی کهن
تا یاسمن هایی که به دست شهریاران پابرهنه
حکومت می شود .

Signature
     
#95 | Posted: 14 Jul 2013 17:19 | Edited By: paridarya461
راه

شاید آن مرد صورت تراشیده را به خاطر بیاوری
هم او که در تاریکی ، همچو تیغه ای لغزید
و پیش از آنکه دانیم ، می دانست
چه رویدادی در راه است .
او با دیدن دود ، آتش را نتیجه گرفت .

زنی رنگ پریده با گیسوان سیاه
چونان یکیماهی
از درون حفره ها برخاست
و دستادست مردی
باغی را سرتاسر دِرویدند .

آن زمان
عشقمیدانست کهعشقنامیده میشود
و من همچنان چشمهایم را به سوی نام تو گشودم
و یکباره تو
راه را نشانم داد .

Signature
     
#96 | Posted: 14 Jul 2013 17:27
بوی زمستان

خیس از باران آگوست
جاده می درخشد
چونان براده ای از ظهر کاملی
و همچون تلألؤ سیبی
از میان میوه های پاییزی .

آسمان مه آلود شیلی
با رؤیا ها و هیاهو و ارتعاش اقیانوس
زیبا می شود .

و برگ ها
زمستان اعقاب خود را
پنهان می کنند .

Signature
     
#97 | Posted: 14 Jul 2013 17:35 | Edited By: paridarya461
احتضار

از اینجا
از میان کلبه و دریا و راه ، عبور میکنیم
و صدای غیبت خود را ، هرگز نخواهیم شنید .

خانه ، سکوت خود می شکند
و ما ، بر روی اشیاء گام می نهیم
آبی در لوله های زنگار بسته می گرید
و موش های مرده ، به پوچی زندگی می نگرند .

خانه می گرید شب و روز
شب و روز خانه می گرید با عنکبوت هایش
که از چشم روزگار ، فرو افتاده است .

خانه رو بهاحتضاراست
او را به زندگی باز میگردانیم
ما را نمی شناسد
گویا فراموش کرده که باید شکوفه میداد
گویا فراموش کرده .

Signature
     
#98 | Posted: 14 Jul 2013 17:45 | Edited By: paridarya461
تصویر تو

با شکیبایی یک خرس شکار میکند
دیگو ریورا با یک بوم و یک قلم .

برای جنگل ، سبز را
و برای گل ، سرخ سراسیمه
اما برای نقاشی تو
تمام نور جهان را .

بینی مغرورت
و اخگر چشمانت را
و چهار فصل خدا را که در نگاه تو نقش بسته
ناخن هایت که تا حسادت ماه را برانگیخته
و پوست تابستان گونه ات
و هندوانه سرخ و شیرین لبانت را .

خداوند مرا دو دهانه از آتشفشان گداخته داد :
یکی برایآتش
و دیگری برایعشق
و خداوند تو را آتش نجیب عطا فرمود
تا چشمان من در تو درنگ کنند
و راز هستی ام
در گیسوان تو تفسیر شود .

Signature
     
#99 | Posted: 14 Jul 2013 17:56
هبوط

امروز ، امروز است
به سنگینی ماضی
با بال های تمامی آنچه که فردا خواهد بود .

در دهان تو
تجمع گلبرگ های یک روز پایان یافته
به سوی آفتابهبوطمی کند
و دیروز ، راه تاریکش را طمانینه
در چهره ات به یادگار خواهد نشاند .

امروز ، دیروز و فردا نیز
خواهد گذشت
چونان گوساله ای که سرخ خواهد شد
و آنچه باقی می ماند تویی
تویی که قوت روزانه روح من خواهی بود .

Signature
     
#100 | Posted: 14 Jul 2013 18:02 | Edited By: paridarya461
به نام عشق

نه دوباره ای دارم
نه همیشه ای
مردی فقیر در اشتیاق دوست داشتن
نمی دانم کیستی اما
دوستت دارم .

من"هرگز"ندارم
زان رو که متفاوت بوده ام
و به نام"عشقهمیشه در تغییر"
اعلام خلوص میکنم .

دوستت دارم
و خوشبختی را به روی لب های تو می بوسم .
اکنون ، بیا هیزم جمع کنیم
و آتش را در کوهستان
به نظاره بنشینیم .

Signature
     
صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Pablo Neruda | پابلو نرودا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites