تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Pablo Neruda | پابلو نرودا

صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#11 | Posted: 20 Jun 2013 13:26 | Edited By: paridarya461
من سکوت میخواهم

اکنون آنان مرا آسوده میگذارند
اکنون آنان به غیبت من خو میکنند .
میخواهم چشمانم را ببندم .
تنها پنج چیز آرزو میکنم ،
پنج معیار گزیده.
نخست عشق جاودانه .
دوم دیدار پاییز.
نمیتوانم به بودن ادامه دهم،
بی برگهایی که می رقصند و،
بر خاک فرو می افتند .
سوم ، زمستان پرهیبت
بارانی که دوست می داشتم،
نوازش آتش
در سرمای خشن .
چهارم ، تابستان
که چون هندوانه ای فربه است .
و پنجم ، چشمان تو
ماتیلدا ! عشق گرانمایه من،
بدون چشمانم نخواهم خفت.
جز در نگاهت ، وجود نخواهم داشت
بخاطر تو در بهار دست می برم،
تا با چشمانت در پی من آیی
دوستان!
تمامی آرزوی من همین است.
کمی بیش از هیچ ، نزدیک به همه چیز
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ، ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺮﻭﻧﺪ .
ﻣﻦ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺯﯾﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺁﻧﺎﻥ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ
ﺑﺎﯾﺪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﮐﻨﻨﺪ .
ﻭﻧﺎﻣﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻨﺪ .
ﻗﻠﺒﻢ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻧﯽ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﺍﻡ
ﻫﺮﮔﺰ ﻣﯿﻨﺪﯾﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻤﯿﺮﻡ .
ﺧﻼﻑ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ .
ﺑﺎﺷﻢ،
ﻭ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﻢ .
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ، ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﻦ
ﺩﺍﻧﻪ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﻪ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﺯ ﺍﯾﺴﺘﺪ .
ﻧﺨﺴﺖ ﺟﻮﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ،
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﺳﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﺩﺳﺖ ﯾﺎﺑﻨﺪ .
ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺎﺩﺭ، ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺍﺳﺖ؟
ﻭ ﮊﺭﻑ، ﺩﺭ ﺍﻧﺪﺭﻭﻧﻢ،
ﻣﻦ ﺗﺎﺭﯾﮑﻢ؟
ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﺎﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺁﻥ
ﺷﺐ، ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ
ﻭ ﺗﮏ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ
ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﺍﻥ، ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ .
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺯﯾﺴﺘﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ .
ﻫﺮﮔﺰ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺪﯾﻦ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﻧﯿﺎﻓﺘﻪ ﺍﻡ
ﻫﺮﮔﺰ ﭼﻨﯿﻦ،
ﺍﺯ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎ ﻏﻨﯽ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﻡ .
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ، ﺯﻭﺩ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ،
ﺑﻪ ﻓﻮﺝِ ﺯﻧﺒﻮﺭﺍﻥ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﻣﺎﻧﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺭﻭﺯ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ
ﻣﻦ ﺭﺧﺼﺖ ﺯﺍﺩﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

Signature
     
#12 | Posted: 20 Jun 2013 13:26 | Edited By: paridarya461
تن آسانان

ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺩﺍﺩ
ﺍﯾﻦ ﺍﺷﯿﺎﯼ ﭘﻮﻻﺩﯾﻦ، ﻣﯿﺎﻥِ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ .
ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎﻻ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ،
ﺗﺎ ﻣﺎﻩِ ﺁﺭﺍﻡ ﺭﺍ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﮐﻨﺪ .
ﺁﻥ ﮔﺎﻩ،
ﺩﺭﻣﺎﻥِ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﯾﺎﻓﺖ .
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎﯼ ﺭﺳﯿﺪﻩ،
ﺷﺮﺍﺏ ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ،
ﻣﯿﺎﻥِ ﺩﺭﯾﺎ ﻭ،
ﺭﺩﯾﻒِ ﮐﻮﻫﻬﺎ .
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﺷﯿﻠﯽ
ﮔﯿﻼﺱ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﻨﺪ .
ﺩﺧﺘﺮﺍﻥِ ﺳﺒﺰﮤ ﻣﺮﻣﻮﺯ، ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ .
ﻭ ﺩﺭ ﻧَﻮﺍﯼ ﮔﯿﺘﺎﺭﻫﺎ،
ﺁﺏ ﻣﯿﺪﺭﺧﺸﺪ .
ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﺭ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﺪ،
ﻭ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻣﯽ ﺁﻓﺮﯾﻨﺪ .
ﺷﺮﺍﺏِ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ، ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺍﺳﺖ .
ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ، ﺑﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽِ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ .
ﺷﺮﺍﺏِ ﺩﻭﻡ، ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ،
ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﺻﺪﺍﯼِ ﺩﺭﯾﺎﻧﻮﺭﺩﺍﻥ .
ﺷﺮﺍﺏِ ﺳﻮﻡ، ﯾﺎﻗﻮﺕ ﺍﺳﺖ
ﺧﺸﺨﺎﺵ ﻭ ﺁﺗﺶ،
ﺗﻮﺃﻣﺎﻥ .
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ،
ﻫﻢ ﺩﺭﯾﺎ ﻭ ﻫﻢ ﺧﺸﮑﯽ ﺩﺍﺭﺩ،
ﻭ ﺯَﻧَﻢ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩُﺭُﺷﺖ،
ﺑﻪ ﺭﻧﮕﯽ ﻓﻨﺪﻕِ ﻭﺣﺸﯽ .
ﭼﻮﻥ ﺷﺐ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﺩﺭﯾﺎ
ﺟﺎﻣﮥ ﺳﭙﯿﺪ ﻭ ﺳﺒﺰ ﺑﻪ ﺗﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﻣﺎﻩ ﺩﺭ ﻏُﺒﺎﺭِ ﺍﻣﻮﺍﺝ
ﭼﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﻧﮓ
ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﻣﻦ،
ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﯿﺎﺭﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ

Signature
     
#13 | Posted: 20 Jun 2013 14:30 | Edited By: paridarya461
هراس

همه در پیِ من اَند تا از میان حلقه ها بپرند ،
فریاد بر آورند ، فوتبال بازی کنند
جست و خیز کنند ، حتی شنا یا پرواز کنند .
بسیار خوب .
همه در پیِ من اَند تا آسان انگارند .
همه برایم از پزشکان وقت میگیرند
و به این شیوه فریب ، مراقب من اَند .
چه خبر است ؟

همه در پیِ من اَند تا به سفری بروند
بیایند ، عزیمت کنند ، سفر نکنند ،
گاه بمیرند و گاه نمیرند
فرقی نمی کند .
همه در پیِ نا به هنجاری ها
در ضمیرِ من اَند .
که ناگاه ، با تصاویری به چندش انگیزی رادیو،
یکه خورده اند .
من قبول ندارم .
همه به شعر من نیش میزنند
با چاقو ها و چنگال های بی رحم ،
در کوششی، بی شک ، که مگسی بیابند .
من می ترسم .
من از تمامی جهان در هراسم .
در هراس از آب سرد ،
در هراسِ از مرگ
من به سان همه میرندگانم ،
ناتوان از آسودن .

و بدین سان ، در این روزهای کوتاه گذرا ،
آنها را به حساب نخواهم آورد .
خود را نشان خواهم داد و نهان خواهم کرد ،
در برابر خیانت کارترین دشمنم :

پابلو نرودا

Signature
     
#14 | Posted: 20 Jun 2013 16:20 | Edited By: paridarya461
آخرین شعر از کتاب ما بسیاریم پابلو نرودا رو برا تون میذارم با نام
برای دون آستریو آلار کن ساعت ساز

ولولهء بندری وحشی را دارد ،
والپا رایزو
شمیم سایه ، ستاره ها ،
نوازش ماه ،
و دُمِ ماهیان .
قلب با لرزه ای می ایستد
با گام های درهم ،
به سوی سر بالایی تپه های پر خاشاک .
شوربختی نکبت بار و چشمان سیاه ،
دست در دست ، در مِهِ دریا ، می رقصند .
آنها پرچم های پادشاهی را
از پنجره ها می آویزند ،
کرباس های پینه دار ،
زیرپیراهن های مندرس،
شلوار های آویخته .
و آفتاب بندر به این بیرق ها سلام می دهد
خویشتن دلیرم را فرا میخوانم ،
در آن حال که جامه های سپید ،
تهی دستانه ،
برای دریانوردان دست بدرود تکان می دهند
خیابان های دریا و باد ،
و روز خشن ،
در قنداق هوا و امواج .
کوچه ها به هیئتی مارپیچی ،
چون صدفی حلزون ها ،
به بالا می پیچند .
دیرگاهان تجاری ، افشاگر است .

خورشید از کالاها بازدید میکند .
دکان ها لبخند یک فروشنده را بر لب دارند .
پنجره های باز و ردیفی دندان ها ،
کفش ها ، دماسنج ها ، بطری ها ،
که از تاریکی نورَِس پر شده اند .
جامه های دست نیافتنی ،
پوشاک های زرین ،
جوراب های تیره ، پنیر های تازه .

و اکنون موضوع اصلی این شعر :
نمای مغازه است
با ویترین اَ ش ،
و در درون آن ،
محصور میان ساعت ها
دون آستریو آلارکنِ ساعت ساز .
خیابان ها کشیده میشوند و می پیچند
سوزان ، شلاق خورده ،
اما در پس پنجره ،
ساعت ساز ،
فرمانروای قدیمی ساعت ها ،
بی حرکت
با چشمانی تیزبین ،
با چشمانی کنجکاو ،
که به درون راز ها راه می یابد ،
و قلب اسرار آمیز ساعت ها را می خواند ،
و ژرف می نگرد ،
تا پروانه فریبنده زمان به سنجش در آمده ،
در سرش به دام افتد ،
و بال های ساعت بزند .
دون آستریو آلارکن ،
قهرمان باستانی دقیقه هاست .

و قایق ،
امواج را در هم می شکند
با حرکت دست هایش ،
که به عقربه ها مسئولیت ،
و به تیک تیک آنها دقت بخشیده است .
دون آستریو در آکواریوم اَ ش
ساعت های دریا را باز کرد .
با انگشتان صبورش روغن زد
در طول پنجاه سال
یا هجده هزار روز ،
رودخانه پیوسته ای از کودکان ،
مردان ، زنان ،
از خیابان های ناهموار بالا رفت
و به سوی دریا فرو لغزید .
حال آنکه او ، ساعت ساز ،
همنشین ساعت ها ،
گرفتار دام زمان ،
زمان را نگاه داشت ،
چونان که کشتی،
در برابر جزر جاودانه ،
به راه خود می رود .
او الوار خود را پرداخت کرد ،
تا اندک اندک ،
صنعت گر به فرزانه ای بدل شود .
در کار با روغن و شیشه ،
رَشک را سِتُرد .
از هراس رهایی یافت .
حرفه و سرنوشتش را به سرانجام رساند .
تا ابن لحظه حال ، که زمان
این جریان هول ،
پیمانش را با او بست ،
با دون آستریو
و او در انتظار ساعت خویش نشسته است .

بدین سان ،
هرگاه از آن خیابان نا مطمئن ،
آن رودخانه سیاه والپا رایوز ،
می گذرم ،
از میان همه صداها به یک صدا ،
و از میان همه ساعت ها ، به تیک تاک یکی گوش میدهم
صدای خسته ، زمزمه وار و آهنگین ،
تپشی باستانی یک قلب بزرگ و کامل ،
پر آوازه و فروتن
تیک تاک دون آستریو .

Signature
     
#15 | Posted: 20 Jun 2013 19:16
تو را می خوانم شعری است که در آن پایداری مردم شیلی به تصویر کشیده شده است.

تو را می خوانم

ما این را از گذشته به ارث می بریم
و امروز چهره ی شیلی بزرگ شده است
پس از پشت سر نهادن آن همه رنج

به تو نیازمندم برادر جوان،خواهر جوان!
به آنچه می گویم گوش فرا دار:
نفرت غیر انسانی را باور ندارم

باور ندارم که انسان دشمنی کند
من برآنم که با دستان تو و من
با دشمن رویاروی توانیم شد
و در برابر مجازاتش خواهیم ایستاد

و این سرزمین را سرشار خواهیم کرد از شادی
لذت بخش و زرین چون خوشه ی گندم
     
#16 | Posted: 20 Jun 2013 19:19 | Edited By: paridarya461
اشعاری از کتاب ادبیات یک بوسه


مدوسا

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم
که گیسوانت را یک به یک
شعری باید و ستایشی
دیگران
معشوق را مایملک خویش می پندارند
اما من
تنها می خواهم تماشایت کنم
در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند
(به خاطر موهایت)
قلب من
آستانه ی گیسوانت را،یک به یک می شناسد
آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی
فراموشم مکن!
و بخاطر آور که عاشقت هستم
مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم
موهای تو
این سوگواران سرگردان بافته
راه را نشانم خواهند داد
به شرط آنکه، دریغشان مکنی

Signature
     
#17 | Posted: 20 Jun 2013 19:36
پرسه

در آرزوی لبانت
صدایت
و گیسوانت
آرام و گرسنه
به كمین تو در خیابان ها پرسه می زنم .
نان مرا سیر نمی كند ای صبحانه خورشید .
من در پی شكار
شكار میزان وضوح گام های توام .
من در پی شكار
در اشتیاق لبخند ساده تو
در اشتیاق سرانگشتانت
كه یكی بوسه از آن
از مَنَش، جاودانه ای خواهد ساخت .
دلم می خواهد تنت را به تمامی
چون بادامی كامل
با لب و زبانم لمس كنم
می خواهم پرتو آفتاب را گاز بگیرم
آنگاه كه بر اندام تو می گسترد
و آن بینی سربالای چهره مغرور تو را
آه ...
می خواهم طعم شلاق هایت را بچشم .
پس گرسنه
در گرگ و میش كوچه ات
سنگفرش خیابانت قدم می زنم
در پی شكار تو
و قلب داغت
چونان یوزپلنگی در سرزمینی لم یزرع
در كوئی تراتو .

Signature
     
#18 | Posted: 20 Jun 2013 19:42 | Edited By: paridarya461
برهنه

وقتی برهنه
سراپا برهنه از دریا برون می آیی
حتی خورشید
از میان امواج و بلور های آبی رنگ نمک
خود را بر تو می پاشد .
آنگاه که برهنه
سراپا برهنه از دریا برون می آیی
زنبوری را تماشا میکنم
در تمنای عسلی
عسلی از جهان خویش
زنبوری که سر میخورد
و با اندام تشنه اش بر برگی فرو می افتد .


شکار تو
شکار عسلی است
عسلی از جهان من ،
از دنیای من .


هنگامی که برهنه
سراپا برهنه از دریا برون می آیی
تندیس تو
انعکاس شمشیری است
که با قلب من مشق قتال میکند .

Signature
     
#19 | Posted: 20 Jun 2013 20:25 | Edited By: paridarya461
از تو عبور میکنم
اگر تمام خاک زمین باشی
تنها مشتی از تو کافی است
برای آنکه تا ابد بپرستمت
از میان صور فلکی
چشمهای تو
تنها نوری است که می شناسم
تنت به بزرگی ماه
و کلامت خورشیدی کامل
و قلبت آتشی است برهنه
پای از تو عبور می کنم
و تنگ می بوسمت
ای سرزمین من !

Signature
     
#20 | Posted: 20 Jun 2013 20:56 | Edited By: paridarya461
دلتای بوروا

آغاز را با بوسه ای كه طولانی ترين راه هاست در می نورديم
با بوسه ای
از من، تا تو
ای عشق من !
در آميخته از ساقه ها تا ريشه هامان
در پيوند يكی نگاه
از اعماق تو
تا ژرفنای من
و اين چنين
من و تو و عشق
هر سه با هميم
تا بتوانيم هر سه با هم باشيم
تا بتواند
فقط من
فقط تو
تنها عشق باشد .

ما دردهايمان را حمل كرديم
چونان سنگی بيشمارتا دلتای هم
و به گل نشستيم
چونان دو كشتی به آغوش خليجی خاموش .
در فصلی كه گل ميخك شكوفه می داد
در زمين جدامان كردند
به واسطه ترن ها و ملت ها
به واسطه مرز ها
ولی انگار
دلتای بوروا
می دانست كه ما چقدر همديگر را دوست می داريم .

Signature
     
صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Pablo Neruda | پابلو نرودا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites