تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Pablo Neruda | پابلو نرودا

صفحه  صفحه 8 از 12:  « پیشین  1  ...  7  8  9  10  11  12  پسین »  
#71 | Posted: 26 Jun 2013 16:05
وقتی تو آوازم می کنی

وقتی تو می خوانی مرا
وقتی تو آوازم می کنی
صدایت
لایه ای از دانه روز بر می دارد
و پرندگان زمستانی
هم آوایت می شوند .

گوش دریا
پر است از زنگ و زنجیر و زنجره
از موج و اوج و حضیض
و من
پرم از تو
وقتی تو آوازم می کنی .

Signature
     
#72 | Posted: 26 Jun 2013 16:16 | Edited By: paridarya461
رقاصه

-نان و عشق و شراب
-نیازهای مرد و زنی که یکدیگر را طلب می کنند
و زندگی در صلحی مدور
آن چنان که آتشی خشن
برای ساختن نوری ، زبانه می کشد .

درود بر دست های تو باد
آنگاه که پر می کشند به سوی من
که سپیدی شان آوازم
و بوسه هاشان حیات من است .

پاهایت رودی از تداوم
چونان رقاصه ای که با جارویی می آویزد .

امروز در رگ هایم ، خون تو جاری است
جریانی لطیف
ساده
و ابدی .

Signature
     
#73 | Posted: 26 Jun 2013 16:59
در ادامه
اشعار از دفتر سوم
کتاب ابدیت یک بوسه با نام
به شعر من خوش آمدی
گذاشته میشه

Signature
     
#74 | Posted: 26 Jun 2013 17:22
زندگی

تیغ
لیوانی شکسته
و اشک
آنها تمام روز را به سعادت انگبین رشک بردند .

برج ها و دیوارها
چونان مزدوری
آرامش پلک ها را می شکنند .

اندوه ، اوج می گیرد
اندوه ، افول می کند
و زندگی
در سایه چنین افت و خیزی
معنی می شود .


بی اندوه
نه تولدی ، نه سقفی
هیچ اتفاقی نیست
و ما مجبوریم لحاظش کنیم .

فریادی از پسین دل
هیچ کمکی به هیچ عشقی نخواهد کرد
حتی به رختخوابی نرم
دور از طاعون زده ای
و نه حتی به فاتحی که جنگ را
یکسره برده باشد .

Signature
     
#75 | Posted: 26 Jun 2013 20:55 | Edited By: paridarya461
توازن

ذهنی روشن
ابلیسی توانا
و ظهری کامل .

ما آخرین بازماندگان عشقیم
تنهای تنها
دور از هذیان های شهر وحشی
چونان خطی از زمان
که منحنی پرواز فاخته ای را
تصویر می کند .

من و تو
ما ، سرانجام بهشتی ساختیم
تا عشق در این میانه
برهنه زندگی کند .

تصمیمی سخت تر از اندیشه پتکی
به فنجان هامان سرازیر شد
تا آن دو جفت
"ذهن و عشق"
در ما ، به توازن رسیدند
و این شفافیت
تنها از این روست .

Signature
     
#76 | Posted: 26 Jun 2013 22:22 | Edited By: paridarya461
به شعر من خوش آمدی

نمک ابعاد بلورینش را به تو داد
تا از جواهر
تعبیری تازه به دست شود .

دست هایت
گویا در پگاهی
میان بستر رودی زاده شدند
تا مرا پاک کنند .

حسادت ، رنج می برد تا سپری شود
و شعر من
یکایک
می غرد و می لولد
تا بمیرد .

تا می گویم عشق
جهان ، با تمام کبوترهایش فرو می افتد
و هر هجایی از من
بهاری می شود
بهاری که شکوفه می زاید
و شکوفه ای که بستر تو خواهد بود .

تو را می نگرم که چونان برگ در کنارم خفته ای
در خزانی که زیباترین بهار را
به زیبایی
شرمگین می کند .

خورشید جوانه هایش را به صورت تو می فرستد
و من نگاه می کنم به بهشتی که تویی
و گام هایت
مرا با زندگی آشنا می کند .

ماتیلده !
عشق من !
ای دیهیم افتخار

به شعر من خوش آمدی !

Signature
     
#77 | Posted: 26 Jun 2013 22:39
پادشاه تاریکی ها

دروغ می گویند
من ماه را گم نکرده ام .

آنها که آینده را
همچون صحرایی در جغرافیای سبز
پیش بینی می کنند
آنهایی که با زبان سرد
شایعه می پراکنند
هم آنهایند
که تمامی گلبرگ های جهان را
به قرنطینه بازجویی خواهند کرد .

پری دریاییافسانه ای بود که رفت
و من اکنون تمام مردم را دارم
گرچه آنها کاغذهایم را پیوسته می جوند
و برای گیتارم
بخششی عمومی طرح می کنند .

خیره به چشم هایش گفتم :
خدنگ عشق تو ، قلب مرا از هم درید
با این حال
عطر یاسی را که در پشت پاهایت جا گذاشته ای
خواهم بویید .

گمشده در شبی تاریک
با چراغی که چشم توست دوباره می رویم
و من پادشاه تمام تاریکی ها خواهم بود .

Signature
     
#78 | Posted: 26 Jun 2013 22:46
ادبیاتی از آهن

ادبیاتی از آهن
کشیده تیغ بر شاعری که چونان بیگانه ای
نا آشنای خیابان ها
سرگردان آواز می خواند
تا نترسد .

آه، من آکاردئونم را از جزایری طوفانی آورده ام
و دندان تیز ادبیات ، پاهایم را درید
و ندانست که من با آواز
از تاریکی ها
بی تردید ، گذر خواهم کرد .

به سوی تاب کودکی ام
به سوی جنگل سرد جنوب
به سوی آنجا که قلبم
از عطر خوش
پر شده باشد .


Signature
     
#79 | Posted: 26 Jun 2013 22:56
تدفین

شاعر فقیر ، شاعر بیچاره
که زندگی و مرگ ، هر دو به خاکش فکند .

به دار آویخته
در تجملی بی اعتنا
مجازاتی با شکوه و تدفینی همچون کشیدن کامل دندان ها .

و کنون گمنام
چون یکی ریگ به پشت اسب های متکبر کشیده می شود
به خواب می رود
بی سکوتی

یا آرامشی .

در مراسم تدفین اش
خوک و بوقلمون و سخنران های دیگر
میهمانی عزاداری خویش را جشن می گیرند
همان ها که اینک
شاعر را
از آن رو که قادر به گفتن نیست
تسخر می زنند .


و دیگر
او با اشعارش اعتراض نمی کند .

Signature
     
#80 | Posted: 26 Jun 2013 23:05
تطهیر

آنها که می خواستند مرا زخم زنند
تو را مجروح کردند
و بی خوابی ات ،
تاوان شهامت ات شد .

ظهر داغ پیشانی ات را با سایه خواهم پوشاند
تا از هر آنچه تو نیستی
مطهر شوم .

رویاهایم را دنبال کنید
رد گامی جگرسوز را
که به ریشخند لبخندم نشسته است .

حسادت
کنون به جایی که من در آوازم
دندان هایش را از خشم به هم می ساید .

عشقزندگی سایه واری عطایم کرد
جامه هایی پوچ که مرا دنبال می کنند
لنگان
چونان مترسکی
با تسخری خونین .

Signature
     
صفحه  صفحه 8 از 12:  « پیشین  1  ...  7  8  9  10  11  12  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Pablo Neruda | پابلو نرودا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites