تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار شاعران معاصر (لیست شاعران در صفحه نخست)

صفحه  صفحه 102 از 267:  « پیشین  1  ...  101  102  103  ...  266  267  پسین »  
#1,011 | Posted: 3 Sep 2013 20:57




مرثیه ای برای مادر

آنجا
در آستانه هستی و نیستی
خاک دهان گشاده بود
باز و پر راز .
در انتظار تو
که
در میان سپیدی برف گون کفن
نکاحی سرد و مرطوب را
پاسخ می گفتی
و در آغاز راه سردی
گام می نهادی
که هر چه بیشتر و بیشتر
ما را
از هم جدا می افکند .
تو
با شکوه مرگ خاموشت
می رفتی
و ما
با روحی همه گزند
از مرگ تو
در اعماق سالهای آینده
آواره می شدیم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#1,012 | Posted: 3 Sep 2013 21:01




من و تو ( 1 )

من و تو
دو دانه
از یک سنبله گندم بودیم .
که برخاک نشستیم .
تو
فرو رفتی
ماندی و سبز شدی
و من
با استقبال از
نوک ضربه گرسنگی بی تاب
پرنده ای
چرخه حیات را
چرخیدم .
تو رستی
من رستم .


من و تو۲

من کوهم
تو چشمه .
تو سراب
من تشنه .
من
قلب پر از درد
تو
دشنه .!


من و تو۳

من و تو
دو آینه ایم
رو به روی هم .
با هزاران تصویر تودرتو
از من
و تو
به هم
ولی بی هم !


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#1,013 | Posted: 3 Sep 2013 21:03




قافیه

در شعر عشق
من و تو
هم قافیه ایم .
تو تفسیری
من تقصیر .


آوار

واری از درد
آواری از تنهائی
آواری از هیچ
بر غم همه آنچه از دست داده ام .
و
انسجام خشک لبخندی
بر سنگ !
آواری از درد
آواری از تنهائی
آواری از هیچ .



مرثیه

فراتر از هزاران " سرود پر طپش "
" سرودیم " و
سروده نخواهیم شد .

غمین تر از هزاران فسانه " هجران در وصال "
" فسانه ایم " و
جز از بر خویش و از برای خویش
خوانده نخواهیم شد .

در مانده . از " بی مرادی " این
" زمانه نامراد " ,

مانده ایم و جز
به خاطر حزین بی قرین خویش
مانده
نخواهیم شد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#1,014 | Posted: 3 Sep 2013 21:06




هر چه بادا باد

بردی ام از یاد .
هر چه باداباد ؟
دارمت در یاد .
هر چه باداباد !


مرثیه

آن کس را که دوستش میداشتیم
بر خاک هدیه بردیم .!
سر او بر خاک .
خاک او بر سر .


من و تو

من و تو
گل و رویش
پرنده و پرواز .
من و تو
شتاب و گریز
تشنه و سراب .
من و تو
گریز و پناه
مرگ و خاک .
من و تو
ابهام و یقین
حرکت و امید .
من و تو
من و تو
من تو خاطره و هیچ .....!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#1,015 | Posted: 3 Sep 2013 21:08




خدا

کجائی ؟
ای آنکه
همه جائی .!


آخرین دیدار

بیا چنان در هم نظر کنیم
که گوئی
این آخرین دیدار مااست .
دوستی
چندان مشکل نیست
که نتوانیم .
دشمنی
حسرت میخورد
و زندگی بارور میشود .
پس
بیا چنان در هم نظر کنیم
که گوئی
این
آخرین دیدار مااست .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#1,016 | Posted: 3 Sep 2013 21:10 | Edited By: nazi220




کهکشان عشق

منم
ستاره ای خاموش
از کهکشانهای خاکستر شده
عشق
که ناگزیر
بر مدار بیهودگی زندگی خویش
می گردم .
در انتظار طلوع خورشیدی
که سالها است
سالها است
که خاموش گشته است ...!



پایان

گل یاد

از تن من
آنگاه که در خاک کاشته شد
گل یاد خواهد روئید .
برای آنکه از یاد می برد
و برای آنکه به یاد می آورد .
و از خاک من
که با خاطر تو معطر خواهد شد .
هزاران هزار خاطره بی قرار
پر باز خواهد کرد
پرواز خواهد کرد .
برای آنکه از خاطر می برد
و برای آنکه به خاطر می آورد .



آبشار

در سقوط هم
می توان
با شکوه
سهمگین
و پرصلابت بود .
این را
" آبشار "
می گفت .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#1,017 | Posted: 3 Sep 2013 21:22




اشعار محمد زهری

جزیره

به فردا

به گلگشت جوانان
یاد ما را زنده دارید، این رفیقان!
که ما در ظلمت شب
زیر بال وحشی خفاش خون آشام
نشاندیم این نگین صبح روشن را
به روی پایه ی انگشتر فردا.
و خون ما
به سرخی گل لاله
به گرمی لب تبدار بیدل
به پاکی تن بیرنگ ژاله
ریخت بر دیوار هر کوچه
و رنگی زد به خاک تشنه ی هر کوه
و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری ...
و اینست آن پرند نرم شنگرفی
که می بافید
و اینست آن گل آتش فروز شمعدانی
که در باغ بزرگ شهر می خندد
و اینست آن لب لعل زنانی را
که می خواهید
و پرپر می زند ارواح ما
اندر سرود عشرت جاویدتان
و عشق ماست لای برگ های هر کتابی را
که می خوانید
***
شما یاران نمی دانید
چه تب هایی ، تن رنجور ما را آب می کرد
چه لب هایی ، به جای نقش خنده ، داغ می شد
و چه امیدهایی در دل غرقاب خون ، نابود می گردید
ولی ما دیده ایم اندر نمای دوره ی خود
حصار ساکت زندان
که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را
و رنجی کاندرون کوره ی خود می گدازد آهن تنها
طلسم پاسداران فسون ، هرگز نشد کارا
کسی از ما ،
نه پای از راه گردانید
و نه در راه دشمن گام زد
و این صبحی که می خندد به روی بام هاتان
و این نوشی که می جوشد درون جام هاتان
گواه ماست ، ای یاران !
گواه پایمردی های ما
گواه عزم ما
کز رزم ما
جانانه تر شد !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#1,018 | Posted: 3 Sep 2013 21:23




امید

نج و عذابم دهید
شرنگ نابم دهید
وحشی و سنگین دل و دژخیم وار
همچو گنه کرده عقابم دهید
نهان کنید آب جگر ساز را
نشان صحرای سرابم دهید
چون طلبم راحت نوشین مهر
به سنگ کوبنده ، جوابم دهید
کور و فرمانده به بیراه درد
قدرت چاپار شتابم دهید
تیغ سبک قدر ، گمانم کنید
در عطش بادیه ، آبم دهید
شمع فروزنده عیشم کُشید
تیرگی پر ّ عذابم دهید
بی اثر مستی نوش آفرین
تلخی صد خم شرابم دهید
بچشم قحطی زده و شوره زار
سرشک بسیار سحابم دهید
همچو یکی زاهد پرهیزگار
دلهره ی روز حسابم دهید
زجر عتابم دهید
سوز ربابم دهید
............
.............
ولیکن از این دل امیدوار
کس نتواند که بگیرد امید !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#1,019 | Posted: 3 Sep 2013 21:24




یک چشم ، یک دست

یک چشم مانده است
یک چشم مهربان
آن نیز شام و بام
در پیشواز و بدرقه ام ، حلقه ی در است
گه برق می زند که : " به هر لوحه نام توست ! "
گه گریه می کند که : " ز کارت دلم شکست ! "
اما
من رفته ام ز دست
من یک شکوفه ی به خزان پا نهاده ام !
***
یک دست مانده است
یک دست ناتوان
آن نیز با تلاش
پیچیده دور پنجه ی خود ، موی خیس من
تا غرقه را خلاص کند از نهنگ موج
بر تن دریده ، پیرهن تاب خویشتن
اما
من رفته ام ز دست
من یک جنازه ی سر دریا فتاده ام
***
یک چشم مانده است
یک چشم مهربان
یک دست مانده است
یک دست ناتوان
در جستجوی راه نجاتی برای من
اما
من رفته ام ز دست
من یک شکوفه ی به خزان پا نهاده ام !
من یک جنازه ی سر دریا فتاده ام !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#1,020 | Posted: 3 Sep 2013 21:24




دلم تنگ است

دلم تنگ است
دل آگاه من ، تنگ است
من از شهر "زمان دور " می آیم
من آنجا بودم و اینک در اینجایم
در آنجا ، در نهاد زندگانی ، جوش طوفان بود
بهاران بود
زمین پرورده ی دست خدایان بود
می صد ساله می جوشید در پیمانه خورشید
نگاه آشتی در روشنان دیدگان می سوخت
چو قویی ، دختر مهتاب ، بر سنگ خیابان ، سینه می مالید
من از شهر "زمان دور" می آیم
من آنجا بودم و اینک در اینجایم
نویدی نیست با من
نه پیغامی از آن همشهریان دور
نه چشمی بر نثار تحفه ی این شهر
در اینجا ، آه ! .... خاموشی است ، تاریکی است ، تنهایی است
خزان در برگریز هر چه سبزی می زند در چشم
فریبی تلخ گل داده است در هامون دلمرده
زمانه گوش بسته بر لب ِ شیطان
سر آن نیست کس را به کار دیگری آید
نه سوزی بر دلی از آنچه هست و نیست
نه شوری در تکاپوی تمنایی
همه ، سر در گریبان غم خود ، مات مانده
و من ، از شهر دیگر آمده ، در غربت این شهر می گریم
***
دلم تنگ است
دل آگاه من ، تنگ است ....

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 102 از 267:  « پیشین  1  ...  101  102  103  ...  266  267  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار شاعران معاصر (لیست شاعران در صفحه نخست) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites