خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

اشعار شاعران معاصر (لیست شاعران در صفحه نخست)


صفحه  صفحه 59 از 267:  « پیشین  1  ...  58  59  60  ...  266  267  پسین »
Alijigartala مرد #581 | Posted: 3 Jul 2013 22:42
کاربر
 
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه



از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام كوچه ها را یك نفس هم نیست
شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو كه می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب
      
Alijigartala مرد #582 | Posted: 3 Jul 2013 22:43
کاربر
 
دلم برای خودم تنگ می شود


اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم
      
Alijigartala مرد #583 | Posted: 3 Jul 2013 22:43
کاربر
 
گفتگو



می پرسد از من كسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند
این چهره ی گم گشته در آیینه خود را نمی داند

می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
آیینه در تكرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

می گویمش گم گشته ای هستم كه در این دور بی مقصد
كاری بجز شب كردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم كه بی تردید میدانم
حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند

می گویمش می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت
كاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم كه بی تردید می دانم
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
آن گونه می خندد كه گویی هیچ از این غمها نمی داند
      
Alijigartala مرد #584 | Posted: 3 Jul 2013 22:44
کاربر
 
بارانی



با همه ی بی سرو سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظهی طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن - سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها.... به کجا میکشی ام - خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی ام
      
Alijigartala مرد #585 | Posted: 3 Jul 2013 22:44
کاربر
 
غزلی چون خود شما زیبا


با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا

می روم گوش می دهم به سكوت
چه شگفت است این همیشه صدا

لحظه هایی كه در فلق گم شدم
با شفق باز می شود پیدا

چه غروری چه سرشكن سنگی
موجكوب است یا خیال شما

دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا

می شد اینجا نباشم اینك آه
بی تو موجم نمی برد زینجا

راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها

من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا

تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا

تو كه گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها
      
Alijigartala مرد #586 | Posted: 3 Jul 2013 22:57
کاربر
 
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من


در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن
تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن
از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست

انسان كه می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست
      
Alijigartala مرد #587 | Posted: 3 Jul 2013 22:58
کاربر
 
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم


خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشید

به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

من كه حتی پی پژواك خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
      
Alijigartala مرد #588 | Posted: 3 Jul 2013 22:58
کاربر
 
خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی



زمانه وار اگر می پسندیم كر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال

مجال شكوه ندارم ولی ملالی نیست
كه دوست جان كلام مناست در همه حال

قسم به تو كه دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زیر سوال

تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست كه تكرار می شود هر سال

ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
كه تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال

مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست كه آسان نمی دهم به زوال

خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت � یا كال ؟

اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشكن گاه قیمتی ست سفال

بیا عبور كن از این پل تماشایی
به بین چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال

ببین بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشین را نكرده ام پامال

تو كیستی ؟ كه سفركردن از هوایت را
نمی توانم حتی به بالهای خیال
      
Alijigartala مرد #589 | Posted: 3 Jul 2013 22:59
کاربر
 
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست


اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا كم است

اكسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این كیمیا كم است

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا كه از اهالی این روزگارنیست

امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست


ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست


پایان
      
Alijigartala مرد #590 | Posted: 3 Jul 2013 23:29
کاربر
 
سید هوشنگ موسوی

زندگینامه هوشنگ موسوی

زندگینامه شاعر از زبان خودش : من سید هوشنگ موسوی متولد 7 فروردین 1371 در شهرستان تکاب آذربایجان غربی هم اکنون در ارومیه زندگی میکنم و دانشجوی رشته اتاق عمل دانشگاه علوم پزشکی ارومیه هستم. شعر و شاعری رو به طور اتفاقی شروع کردم. بعد از اینکه شعرم مقام اول رو در دبیرستان و سپس شهرستان بدست آورد انگیزه ای منو به این سمت بیشتر سوق داد. تاکنون به خاطر کمبود وقت و حجم بالای کارهام موفق به چاپ کتاب نشده ام و در زمینه طراحی و دیزاین نشریات و تا حدودی سایت ها و مجری گری در مراسمات و دکلمه خوانی هم فعالیت میکنم و در اکثر بنیادهای حمایت از کودکان و بیماران هم داوطلبانه خدمت میکنم.
از معدود افتخاراتم در حوزه شعر و ادبیات :
شاعر تقدیر شده جشنواره نگهبان لاله ، مقام سوم استان در رشته نثر ادبی ، مقام های متعدد اول در شهرستان و هم اکنون سر دبیر نشریه راه خیال دانشگاه علوم پزشکی ارومیه هستم و عضو شورای مرکزی کانون مولانا
علاقه زیادی به غزل نوشتم دارم ولی اخیرا در حوزه شعر نو فعالیت میکنم
      
صفحه  صفحه 59 از 267:  « پیشین  1  ...  58  59  60  ...  266  267  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار شاعران معاصر (لیست شاعران در صفحه نخست)

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا