تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار شاعران معاصر (لیست شاعران در صفحه نخست)

صفحه  صفحه 71 از 267:  « پیشین  1  ...  70  71  72  ...  266  267  پسین »  
#701 | Posted: 9 Jul 2013 18:49
من و سکوت ومرگ

میانِ واحه سرسبزی از نگاهِ کویر
من و سکوت و مرگ
وشاخه ای ازسدر
سه روز رقصیدیم.
سکوت می خندید
و مرگ
درطپشِ بی قرار و تند نفس
سه بار بوسه به لبهای خنده او زد.
و من سه بار تمام
سوار گیسوی سیالِ سکرِ عطرِ سدر
به نکجا رفتم.

به سومین شب بود
سکوت آمد و بر بسترم دراز کشید
به عشوه با من گفت:
که طعمِ بوسه مرگ
چقدر تکراری است.
بیا و تا خواب است
تو نیز از لبِ خندانِ خنده های من
ستاره ای برچین. . . .


من و سکوت
سه سال است
درخیالِ کویر
تمام شنها را
به جانِ خار قسم می دهیم ، ردی از
نگاهِ مرگ
و عطرِ غریبِ شاخه سدر
نشانمان بدهند.

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#702 | Posted: 9 Jul 2013 18:50
پشت شهر سیه قصه نور

پشتِ شهرِ سیهِ قصه نور
در کویرِ ایمان
برکه ای بود
که از بارشِ عصیان و گنه پر شده بود .

پشتِ شهرِ سیهِ قصه نور
برکه ای بود
که در نیمه شبان شاهد بود
اخترانِ نکام
ساده و سرد
در آغوشِ هوسهای پلیدِ مهتا ب.
از پسِ لذتِ مغشوشِ هم آغوش شدن
غرقه در قطره خون
یک به یک می مردند.

پشتِ شهرِ سیهِ قصه نور
برکه ای بود
که ماه
هر شبِ سردِ خدا
با تن سیم وشش
فاحشه سان
در دل آن
ساق در ساقه لرزنده نیلو فرکی می پیچید.
و به طغیا نِ تمناهایش
زیر آوارِ جنون و شهوت
ساقه را له می کرد.

پشتِ شهرِ سیهِ قصه نور
برکه ای بود
که ماهیهایش
تا دمِ صبحِ خدا
در صفِ منتظمی
منتظر می ماندند
تا که یک بوسه و یک جرعه زهر
از لبِ جامِ لبِ ساقی هرجایی مه
نوش کنند.

پشتِ شهرِ سیهِ قصه نور
پشتِ آبادی ویران شده عشق و وفا
برکه ای بود که شبهای سیاه
پیکرِ سردش را
با کراه
بسترِ هرزگی ماهِ هوسران می کرد.

پشتِ شهرِ سیهِ قصه نور
در کویرِ ایمان
چاله ای هست
که در دورترین دره اندیشه کفر
شکلِ یک برکه لبریز از عصیان شده است.

پشتِ شهرِ سیهِ قصه نور
چاله ای هست
که در نیمه شبان
می بیند.
دخترِ هرزه ماه
سینه در سینه خاک
از غم و حسرتِ آغوشِ هزاران اختر
می گرید.


پشتِ شهرِ سیهِ قصه نور
چاله ای است
که ماه
هر شبِ سردِ خدا
در دل آن
ساقِ سیمینش را
فاحشه سان
روی خاشاک به جا ماندهِ نیلوفرها
می پیچد.

پشتِ شهرِ سیهِ قصه نور
چاله ای هست
که ماه
تا دمِ صبح خدا
در دل آن
مست از جامِ پر از زهرِ تمناهایش
به صفِ منتظمِ ماهی
می اندیشد.

پشت آبادی ویران شده عشق و وفا
پشتِ شهرِ سیهِ قصه نور
چاله ای هست
که شبهای سیاه
پیکرِ گرمش را
از سر شوق
گورِ سرگشتگی
ماهِ هوسران کردست.

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#703 | Posted: 9 Jul 2013 18:51
سه کفتار سیاه

با بوی بنفشِ یاسها
ابرِ نسیم
بر جامِ تهی لاله ها می بارم.
آرام
بسانِ مرده ای در ته قبر
بر بسترِ یادِ غنچه ها می خوابم.
با چشمِ خموشِ اخترانِ تنها
در پهنه پوچِ این شبِ طوفانی
از مرگِ سپیده و سحر می گویم.
در نیمهِ مستورهِ ماهِ عریان
بر مرگِ شهاب های شب
می گریم.
با ساقه سبزِ سبزهِ های بی دشت
از رنگِ نگاهِ روزها
می گویم.
در حملهِ تند بادِ وحشی کویر
از خاطره واحه سپر می سازم.
با سحرِ نگاهِ مارهای تشنه
می پوسم و
در قمار
با خارِ بزرگ
آن خاطره های سبز را می بازم.
بر سینه دخترِ شفق روی افق
پستانِ سپیدِ ابر را می بویم.
با یادِ تمامِ می گسارانِ خمار
از میکده سینه او می نوشم.
سرمست زجامِ بوسه های نمدار
در پهنه قصرِ موی او می رقصم.
با پای خیال
می روم
نرم و سبک
تا شهرِ حریرِ موی شبرنگ او
ناگاه درونِ چینِ زلفِ سیهش
گم می شوم وبجای روزِ چشمش
در درهِ یک شبِ سیه می افتم.
باروحِ مسافرِ پرستوی بهار
از کوچه مشتاقِ سفرمی گذرم.
از پنجه بازِ پر طلایی خزان
با عشقِ بهار
می گریزم
اما
در کشورِ یخپوشِ زمستانِ سیاه
در یکقد می منزلِ سبزه و گل
با خنده پر فریبِ زاغی تنها
در دامِ کلاغهای یخ می افتم.
از درهِ زندگی د لمرده خود
با کوله شوقِ بوسه بر قامتِ کوه

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#704 | Posted: 9 Jul 2013 18:51
شبی اما...

شبی در آتشِ خشمِ
خدای جاودانِ من.
خداوندانِ خواب آلودة آلوده می سوزند.
شبی در قطرهِ اشک
فرو افتاده ازچشمم
تمامِ چشمه های تشنة این دشتِ بی رؤیا
بسان ِچشمِ خونینم
ز قبرِ خاک می جوشند.
شبی خفاشهای شب
به قعرِ غارهای خود
ز بیمِ روز می پوسند.
شبی شب
کوچه هایش را
به پیشِ پای روزی نو
با چشمِ هزار اختر
چراغان می کند , اما
کدامین شب؟
نمی دانم
نمی دانم که تا آن شب
چندین اخترِ بی پر
به قربانگاهِ این بتهای ویرانگر
خموش وسرد
در طوفانِ تاریکی
بلا گردانِ فکرِ روز می گردند.
نمی دانم که تا آن شب
چندین چشم
در رویای بیداری
به میلِ داغِ شنهای
کویرِ خشک کابوسی حقیقی
کور می گردند.

نمی دانم که تا آن شب
چندین هرزة بد مست
در جامِ سرِ بلبل
ز خونِ نغمه می نوشند
هنگامی
که از تصویرِ مرگِ خود
برای لحظه ای
مغموم
یا مخمور می گردند.
نمی دانم که تا آن شب
چندین روزِ بی خورشید
چندین ماهِ بی رؤیا
چندین شامِ بی فردا
وچندین سالِ بی امید
در راه است.
نمی دانم که تا آن شب
کدامین قلعة خاموشِ بی شهزادة افسانه
زندانِ
مخوفِ دختر ماه است.
نمی دانم که تا آن شب
کدامین قطرةِ آوازهِ خوانِ چشمِ اقیانوس
حکایت گوی مرگِ جویبارِ خستة آه است.
نمی دانم نصیب من
از این راهِ بی انجامِ بی فرجام
کدامین د امِ رسوایی
کدامین چاله و چاه است.
نمی دانم
نمی دانم
به استغنای دانایان قسم
فرزانگانِ سرزمینهای نمی دانم
مرا از باتلاقِ بی کرانِ اینهمه کابوسِ بی پاسخ
به سوی ژرفنای آبی رؤیای دانایی
روان سازید.

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#705 | Posted: 9 Jul 2013 18:53
« امیر آروین »

  • از این شاعر بیوگرافی خاصی پیدا نکردم.
  • در حضور ابدیت و پرچمنام مجموعه شعری او هست.


این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#706 | Posted: 9 Jul 2013 18:54 | Edited By: paaaaaarmida
در حضور ابدیت

راز

بیا وُ مرحمتی کن و راه، بگشا
دلِ بی قرارِ منِ روسیاه، بگشا

بیا وُ رحمت ِ خود، نزد ِ من فراخ کُن
گره از رازِ خلقت ِ من و ماه، بگشا


=============================================

یگانه

من همیشه :
با تو پاکم
با تو شادابم
لطیفم ...
من همیشه :
با تو هستم
با تو ای
پاک ِ یگانه ...

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#707 | Posted: 9 Jul 2013 18:54
رویش

من کنارِ مزرعه بودم
و جوابی که گیاهان به سلامم دادند
می شنیدم.
من کنارِ مزرعه بودم
و سرودی که گیاهان به خداوند سرودند
می شنیدم.

من کنارِ مزرعه بودم
و می دیدم گیاهان را که هر یک با صدای خود
به من گفتند :
« ... مثلِ ما باید عشق را تجربه کرد!
ما زمانی زیرِ خاک
عشق را در سینه هامان داشتیم
عشقِ روئیدن و گل دادن.
نترسیدیم و روئیدیم و گل دادیم و اکنون :
پَروَراندیم عشق را
در سینه های دانه هامان ... »
زمانی می رسد شاید
که من هم همچو یک دانه
که عشقش سینه اش را می شکافد
سرزنم از زیرِ خاک و بِشکُفم
بِشکُفم در آفتاب ...

سرزنم از زیرِ خاک ِ جهل و نادانی
بَرکَنَم این نُطفه را از عالم ِ فانی
و بینم آن خدایی که
سزاوارِ من است
خدایی که درونِ من
در این جان و تن است.
من در آن هنگام
فریاد می دارم :
خدایی که
سرود ِ سبزه ها را می شنیدی
قلب ِ من هم
نغمه ای دارد.

خدایی که
به یُمن ِ نورِ خود، دانه ها را سبز کردی
قلب ِ من هم
نور می خواهد.
خدایی که
ز ِعشقت دانه ی خُردی، گیاهی شد
قلب ِ من هم
عشق می خواهد ... عشق می خواهد.
خدایا، نُطفه ای هستم
در این زِهدانِ تاریکی
در این دنیای بی پَروا
در این زندانِ لائیکی!

خدایا، دانه ای از عشقِ تو
روئید و گل داد و کنون :
می پروراند عشق را
در سینه های دانه هایش.
زمانی می رسد شاید
که من هم همچو یک دانه
سرزنم از زیرِ خاک و بِشکُفم
بِشکُفم در آفتاب ...
بِشکُفم در آفتاب ...

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#708 | Posted: 9 Jul 2013 18:57
به تو

گر چه نادانم
هنوز اَندرخم ِ یک کوچه ام!
باز من ننشسته ام
از راه ِ جان فرسای تو.
راه در پیش است و من
نالان و گریان در رهم
آب ِ دیده
شبنم ِ گُلهایِ سرخ ِ راه ِ تو.
دیده گانم در ره ِ عشقت
اگر بی سو شود
چشم ِ دل می دوزم آخر
بر رخ ِ تابانِ تو.
می نشانم مُهرِ داغ ِ عشق را
من بر دلم
چون شقایق، تا شوم لایق
برای باغ ِ تو.
جسم ِ من از خاک و روحم از اَبَد
این هر دو را
می کنم من پیشکش
اندر خرید ِ ناز تو!
عقل را همچون پیاله
من تلنگُر می زنم
شاید آخر بشکند
ظرف ِ شراب ِ ناب ِ تو.
در نهایت
لحظه ای گر بازماندم از سفر
قلب ِ من همچون کبوتر
در کمند ِ دام تو!

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#709 | Posted: 9 Jul 2013 18:57
در تو آن دیدم ...

در تو آن دیدم
که در خواب هم ندیدم
وز برای دیدنت
صدها خواب دیدم!
در تو آن دیدم
که در گُلها ندیدم
وز برای دیدنت
گُلها خریدم!
در تو آن دیدم
که در دنیا ندیدم
وز برای دیدنت
کلِّ دنیا را نَوَردیدم!
در تو آن دیدم
که در " خود " هم ندیدم
وز برای دیدنت
" خدا " را آفریدم.

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#710 | Posted: 9 Jul 2013 18:58
خدایی کآفرینش در سجودش

گواهی مطلق آمد بر وجودش
نظامی


تو
وجود ِ یکتا
انبساط ِ مطلقی.
تو
وجود ِ یکتا
سّرِ مطلق
رازِ مطلق
هوشِ مطلقی.
تو
وجود ِ یکتا
پاک ِ مطلق
نورِ مطلق
حضورِ مطلقی.
و ...
... سپید
سپید ِ مطلقی!

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 71 از 267:  « پیشین  1  ...  70  71  72  ...  266  267  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار شاعران معاصر (لیست شاعران در صفحه نخست) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites