تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار شاعران معاصر (لیست شاعران در صفحه نخست)

صفحه  صفحه 88 از 267:  « پیشین  1  ...  87  88  89  ...  266  267  پسین »  
#871 | Posted: 28 Aug 2013 16:13 | Edited By: nazi220




برپا ایستاده ام

برپا ایستاده ام
تا پگاه را ببینم
با عینک گمانم
و تاریکی را
به روشنایی مبدل کنم
بامداد کوچکم
و بیداری را در شب آغاز کنم
با صدای ز نگ ساعتم
و شب را
در بیداری
به روزی درخشان برگردانم
با مهتابی اتاقم
و تا زندگی را باور کنم
در حضور مداومش
برپا ایستاده ام
تا هوا باقی است
تا عشق باقی است
تا آزادی باقی است
و از پا نمی نشینم
تا روشنایی را ببینم
تا سرود خوش آهنگ عشق را
بشنوم
تا حقیقت
این گوهر یگانه را بیابم
برپا ایستاده ام
تا گمانداران حقیقت را بگویم
شما که چون کودکان دبستانی شادی می کنید
ایا مفهوم ستاره را می دانید
ایا گستردگی آسمان را می شنوید
ایا حرارت خورشید را می خوانید
برپا ایستاده ام
تا گمانداران حقیقت را بگویم
شما که چون کودکان دبستانی شادی می کنید
ایا مفهوم ستاره را می دانید
ایا گستردگی آسمان را می شنوید
ایا حرارت خورشید را می خوانید
برپا ایستاده ام
تا آرزومندان حقیقت را بگویم
چرا دل به وهم پندار سپرده اید
و بر دانایی و بیداری مرده اید
آنگاه که با خود خلوت می کنید
و حقیقت را در دستهای بزرگ خود
محبوس می پندارید
نمی بینید که دستهای شما باز است
و چون فکر من خالی است
و ذهن شما
بازار پر رونقی است
که هر لحظه
دل به کالایی می دهید
و جاذبه اشان را نمی رهید
و اگر چه دلدادگی را بارها آزموده اید
و به سواسش کشانده اید
گمراهی را دل نمی نهید
بر جای مانده ام
تا بگویم
ذهن
سرطانی غده ایست بدخیم
که شما را قربانی خواهد کرد
در برابر فکری که باور ندارید
در مصاف ایینی که باطل می شمارید
و در دفاع از حرمتی
که جان برسر آن می گذارید
هنگامی که گلها را به دار می آویزند
و پرندگان را
از قفس به مسلخ می برند
تا سخن از بیداری نشنوند
هنگامی که روزنه های کوچک سقف را می گیرند
تا کمانه های نور را نبینند
زندگی را چه می دانید
گوییا
آنچنان به تاریکی خو گرفته اید
که روشنایی را ناقوس مرگ می پندارید
و از آمدن آن بیم دارید
زندگی سرودی نیست
که تکرارش کنم
زندگی شاعری نیست
که با اندیشه و ایینم
به دارش بیاویزم
و با نگاهش بستیزم
زندگی شعر من است
از معنا می کاهمش
تا بمانم
با ترس و گمان نمی خواهمش
همانگونه که هست
قرنها پاس می دارمش
و بکر
[ نگهمیدارمش
و با کمانه ی نور
به یاد می آرمش
و به جهان می سپارمش
من فرزند تسلیمم
خشونت را غریزه نمی دانم
و زندگی را
آن طور می شناسم که هست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#872 | Posted: 28 Aug 2013 16:22




اسیر

چهره
آسمان ترسخورده پاییزیست
و نگاه
مرده ایست در واپسین دم احتضار
و هر دو
در طلب بارانی سیل وار
معجزه ای را چشم به راهند
و ذهن
شوره زاریست
که هر چه در آن می کارد
باری ندارد
دشمنی ، جریان تگرگیست
که مرگ آور ، بر او می بارد
و درنگ ناپذیر او را می آزارد
فکر ، چونان جاری سهمگین آبشاری
چشمه وجود او را آرام نمی گذارد
اسیری است که او را هر لحظه
در بندی به زنجیر می کشند
و اگر چه می خواهد
او را نمی کشند


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#873 | Posted: 28 Aug 2013 16:24




زندگی ما

زیستن در لجن
و گریستن در باران
بازی خوردن
و از دق مردن
بودن
و با افیون خیال غنودن
گفتن همان
و خفتن
برخاستن
و از خود کاستن
زندانی
در محبس نادانی
پوسیدن
و زمین جهل را بوسیدن
دندان به هم سودن
و فرسودن
به هم تاختن
و تابوت ساختن
از ستاره شنیدن
و جز سیاهی ندیدن
کوشیدن
و لباس عزا پوشیدن
و سرانجام رفتن
و درد را نهفتن

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#874 | Posted: 28 Aug 2013 16:27




عقاب خیال

در مکانی به وسعت کف دست
و در زمانی به وسعت دو لحظه
شماری چند از خوشباوران تاریخ
گرد آمده اند
تا سرود انقلاب خلق را تندر آسا سر دهند
و بشارت دگرگونی را
به عروسان حجله نشین ابلاغ کنند
دیدشان به کوتاهی صحنه ایست
که می نگرند
و ایمانشان به ظرافت بلوریست
که به انتظار تلنگری نشسته است
و خیالشان تیزرو عقابی است
که گستردگی دریاها را می پیماید
افسوس
به بازی زندگی خو کرده اند
تا خورشید را به خاک بسپرند
و بیفسرند


هراس

ز هراس زاده ایم
و با خشونت زیسته ایم
از زبان بتها
اسطوره وار فرمان ساخته ایم
و بر ذهن رنجور خویش
زالو صفت چنگ انداخته ایم
به فرداها امیدی نیست
که امروز فردایی است
در گذرگاه بردگان ایستاده ایم
که تماشا تقدیر ماست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#875 | Posted: 28 Aug 2013 16:31




پیام

انسان را به نظمی نو فراخواندم
با شمشیر و فرمان
و آنگاه پیامم را بر شانه های باروت نشاندم
و به سرزمینهای دور شلیک کردم
به جز گلوله پاسخی نبود
قرنها گذشت
هنوز صدای انفجار به گوش می رسد



تکرار

به تکرار زیستن
و تا نهایت خواستن
افسردن
و تا نهایت شدن
سر خوردن
و هنوز راه به جایی نبردن




فروخفتگان

چه بسیارند فرو خفتگان
در مرزهای کهن
با سحرهای آهنگین
با جزمهای پولادین
در حصارهای ظلمت
با دیوارهای کاغذین
و باروهایی چنان سنگین
که قرنها را مجالی است اندک
تا دریچه ای به سوی نور باز کنی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#876 | Posted: 28 Aug 2013 16:38




ماندن

به آبیاری جنگل می روم که خشکی ره آورد توست
و رویش دستانم
یادگاری است از عطوفت باران
در بهاران
اندیشه مکن
که جهان بی آنکه بیندیشی به سامان است
در باغچه غنچه های نو رسیده
به تشنگی دهان می گشاید
و من به فرمانی ، ناخواسته مقراض بر گلویشان می گذارم
آسودگی در کنار تو که جهان را به پنداری موهوم می خوانی
و با آهنگی ناموزون می نوازی
حکایت توفان و دریاست
بگذریم که شعر گریزی است برای بودن
و تو نیز برای ماندن دستاویزی می جویی
که از آهن و آتش ساخته ای

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#877 | Posted: 28 Aug 2013 16:43




تنهایی

خیابان در تنهایی خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذریست
که نادانی به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهایی خود غرق است
و حضور ره نوردی را می نگرد
که گامهایش لحظه ای
سکوت سنگین خانه را شکسته است
آسمان در تنهایی خود غرق است
و گذار پرنده ای را می خواهد
که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید
و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم
که دیگر نباشم



سحر

از محاصره ی نادانی با ناتوانی راهی م یجویم و می گریزم
به سنگر خویش که نااستوار و لرزان است پناهنده نمی شوم
در جنگ غالیم یا مغلوب چه فرق می کند
نمی خواهم از پیروزی تاجی زرین بر سر بگذارم
به تار مویی چند که خاکستر نشین زمانه است قناعت دارم
رسولان پیشین آنچه گفتنی است گفته اند
رسالتی ندارم که انسان را از انسان جدا کنم
من بهشستشوی کلام آمده ام
آمده ام تا کتاب را که فاصله گذار آدمی است بردارم
آمده ام تا رسولان شعبده را بگویم
چه نشسته اید که سحر شما انسان را گرگ انسان کرده است
انسان از کتاب خلع خواهم کرد
تا سلاحی برنده برای کشتن آدمی نباشد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#878 | Posted: 28 Aug 2013 16:49




قربانی

زندگی نقش های مرده ایست
در پیشانی زمان
فریاد تو را می شنوم
که باران را می ستایی
در باد
گنج را باخته ام
خانه ی من
باغی است سوخته
که حاصلش بی برگی است
بر می گردم
با سلامی دوباره
و نظر گاهم
کشتارگاهی است
که انسان را سلاخی می کنند
با نگههای مشکوک و آهنگهای سوگوار
و سرودهای بی پایان فتح
و صف طویلی از گوسفندان
که در مسلخ
به شکلی ناگزیر آویزانند
و من
قربانی همیشه ی تاریخ
جسد خود را می نگرم
افسرده و پریده رنگ
با تو همراهم
و هر دو
راهی را می پیماییم
که سرانجامی ندارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#879 | Posted: 28 Aug 2013 16:51




بی درنگ باز می گردم

بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که با من آشناست
آسمانش را می شناسم
و پرندگانش را
تا پوشش دلتنگی را بردارم
و دلمردگی دیرپای سالیان غربت را
بر زمینش بگذارم
تا نرمی نگاههای عاشقانه را
دیگر بار به خاطر بسپارم
بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که با شبش آشنایم
و با ستارگانش
که شب را همیشه روشن نگه می دارند
و مرا تنها نمی گذارند
بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که به وسعت یادهای من است
تا با پرندگانش پرواز کنم
تا به گیاهانش برویم
تا با گلهایش بشکفم
تا با خورشیدش بدرخشم
تا با نسیمش بوزم
تا همراه بارانش ببارم
و اینسان
دل به پوچی نسپارم
بی درنگ باز می گردم
به ریشه ام
به خویش
به حقیقت
که سالها به گورشان سپرده ام
و مدفنشان را از یاد برده ام
بی درنگ باز میگردم
تا چشمهایم می بیند
تا گوشهایم می شنود
تا پاهایم می رود
تا زبانم به کلامی پاک باز می شود
و می توانم پیامم را در گسترده ی باد پرواز دهم
که زندگی لحظه ایست بین دوستی و دشمنی
بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که با تاریخش جغرافیایش زیسته ام
و در ناکامی هایش گریسته ام
بی درنگ باز میگردم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#880 | Posted: 28 Aug 2013 16:55




دستمایه تجاوز

باران نفرت
درنگ ناپذیر می بارد
و بذر وحشت
در بطن خاک میگذارد
در زمین سنگ
پا بر آسمان می گذارم
فریب زمان را نمی خورم
و انسان را
با اسطوره هایش رها می کنم
تا ، از خشونت
دستمایه ای برای تجاوز
تدارک کند
چراغ را باید کشت
خورشید برای روشنایی بس است
بر پایم از عادت
فکر
ترس
زنجیری نهاده اند
به ضخامت تاریخ
خانه ی من در جنگل وحوش است
پگاه با آوای وحش بیدار می شوم
گوشم به صدای جغد
به زوزه ی شغال
به نعره ی دیو
به غار غار کلاغان است
زمزمه ی جویبار
و نجوای رود
و آواز پرندگان مهاجر را نمی شنود
به وحوش جنگل دل داده ام
که از عشق سخن نمی گویند
و خود سراپا عشقند
به وحوش جنگل دل داده ام
که غریزه ی عشق را آخرین حرف زمین می شمارند
به وحوش جنگل دل داده ام

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 88 از 267:  « پیشین  1  ...  87  88  89  ...  266  267  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار شاعران معاصر (لیست شاعران در صفحه نخست) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites