تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Fariba Sheshboluki | فریبا شش بلوکی

صفحه  صفحه 10 از 30:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  29  30  پسین »  
#91 | Posted: 25 Jun 2013 16:58




گره

یک گره در پای من از عشق تو
یک گره بر قلب من از هجر تو

این گره ها را تو بخشیدی به من
تو مرا انداختی در این گره

بای از دولتسرای عشق تو
واکنم این بندهای پرگره

یا بپرسم از تو ای گم گشته ام
هیچ می دانی که ماندم در گره

کاش کور می شد دوچشمم آن دمی
که نگاهت روی آن می خورد گره

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#92 | Posted: 25 Jun 2013 16:59




چرا

تو بنفشه دیده ای؟
آشنایی با پرِ یک شاپرک
هیچ دیدی حل شود قندی به چای
یا شناور یخ درون آب سرد

تو پرستوی مهاجر دیده ای؟
دیده ای در زیر باران یک درخت
گیسوی مجنون بید
در میان بادوبرف

آب را فهمیده ای؟
در فراز آبشار
کوچه ای را دیده ای
مثل یک رنگین کمان

می شناسی ماه را؟
ماه خندان دیده ای
از میان سفره ای
بوی نان و عطر ریحان چیده ای

آشنایی با سکوت
صبح را فهمیده ای

دشت پر گل دیده ای؟

هیچ دیدی یک نفر در انتظار
چشم هایش بی قرار
آشنایی با نگاه چشمه سار

مادری را دیده ای مشغول کار؟
میوه های تازه را فهمیده ای
حظ نبردی از نگاه یک انار

جاده و کوه و بیابان دیده ای؟
کلبه ای در زیر باران دیده ای


کودک همسایه را در شیطنت
توپش اما در میان یک درخت

دوست هستی با خدا؟
دیده ای اورا به صحرا و چمن
حرف هایت را به گوشش گفته ای
ناله هایت را شنیده یاسمن

درک کردی خش خش پاییز را
برگ های خشک و نارنجی و زرد
می شناسی ناله های باد را
گریه های مرغ تنها در قفس

آفتاب ظهر را خوب دیده ای؟
آلبالو را به دستت چیده ای

لمس کردی برگ های تازه را
غنچه های رو به رشد لاله را


خواب را اندازه کردی در تشک؟
مست گشتی
از بخار چای در صبحی خنک

هیچ دیدی خنده های کودکی را حین خواب؟
هیچ نشستی روی تاب

دوست داری لحظه های ناب را؟
ایه های زندگی را، فکر را
دوست داری پنجره را مثل من
دوست داری بر لبانم شعر را

پس چرا از عشق رو گردان شدی؟
عشق این زیباترین شعر وجود
بهترین حرف خدا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#93 | Posted: 25 Jun 2013 17:00




دیوار

باز آواز قناری در قفس
خاطرات مرده ام را زنده کرد
آه ! غمگین است این آواز او
زخم های کهنه ام را تازه کرد

چه تماشا دارد؟
مرغ در کنج قفس
باز کن در را به او
آدم خودخواه پست

من دلم می گیرد
چون به او می نگرم
مثل اینست که دلم
در قفس می میرد

باز هم هدیه دهید
آسمان را به پرش
او ندارد هوسی
جز پریدن به سرش

نیست در کنج دلش
جز دمی پرسه زدن
در هوایی آزاد
او چنین حقش نیست
که بماند ناشاد

حق او زندان نیست
حق او بال و پر است
او نمی داند که...
قفسش جنس زر است

این قفس را ببرید
می زنم من فریاد
این دل غمزده ام
یاد دیوار افتاد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#94 | Posted: 25 Jun 2013 17:01




کبک

کبک هایی سر فرو کرده به برف
زهد و تقواشان دروغ
حرف هاشان مفتِ مفت
زندگیشان پوچِ پوچ

می زنند دم از خدا
وقت نیرنگ و کلک
چه قسم ها می خورند
غافلند از روز مرگ

فکر این که بر سرت
یک کلاه تازه تر
تا بسازند خانه ای
جنس آن از سیم و زر

جا نماز آب می کشند
بعد از این افکار زشت
روی دیوار گناه
می گذارند خشت و خشت

در دل بیمارشان
نیست جز میل و هوس
حرفشان اما خداست
یا که قرانی به دست

می دهد بوی گناه
جا نماز و مهرشان
باز تسبیحی دروغ
دیده ام در مشتشان

با خیانت آشنا
هی شعار و حرف و حرف
کبک هایی سرشناس
کله شان در عمق برف

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#95 | Posted: 25 Jun 2013 17:02




تا دوباره

هیچ کس با من نگفت از پنجره
دست هایم را به مهمانی نبرد
یک ستاره بر نگاه من ندوخت
آسمانم رنگ ایوانش نشد

من گذشتم از تمام قیل و قال
از هیاهو ، از هجوم ایینه
این همه دیوار در اطراف من
این منم ، این آشنای ثانیه

این منم این آفتابگردان تو
تو به هر سویی که می خواهی بچرخ
من ستاره چیده ام در یک سبد
شد گلیم آرزویم نخ به نخ

این منم ، این آخرین تصویر عشق
که چنین گم می شوم در یاد تو
پنجره ها را به رویم باز کن
تا شود مهمان من فریاد تو

این منم ، این از نفس افتاده ای
که گذشتم از تو و از عشق تو
می روم تا سر کنم من بعد ازاین
با غم ویرانگر این هجر تو

می روم اما بدستم یک خزان
تا بتازم بر درخت جان خود
می روم اما بدان ای عشق من
جان دهم من بر سر پیمان خود

این منم ، این آخرین ابر بهار
تا بگریم بر مزار قلب خویش
باورم هرگز نمی شد نازنین
پا گذارم یک شبی بر قبر خویش

این مزار تنگ را از من بگیر
یا برایم شاخه ای گل هدیه کن
تا دوباره جان بگیرم در سکوت
یک شبی بر روی قبرم گریه کن

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#96 | Posted: 25 Jun 2013 17:03




منتظر باش

منتظر باش که بارانی شوم
تا ببارم بر کلون خانه ات
تا ببوسم جای دستان تو را
روی قفل آهنین خانه ات

منتظر باش کبوتر بشوم
بپرم تا آشیان سبز تو
تو ندانی من که هستم من ولی
خیره باشم در دو چشم مست تو

منتظر باش که پاییز شوم
خالی از سر سبزی و رنگ بهار
تا بماند روی گلدان های تو
دست هایم زردو خشک و بی قرار

منتظر باش که یک خواب شوم
روی ذهن تو بچرخم مثل باد
چشم هایت خسته تر، مستانه تر
روی یک خمیازه پرامتداد

منتظر باش که یک بغض شوم
تا بپیچم روی فریادی بلند
در گلوی خود مرا احساس کن
دست و پایم را نبند

منتظر باش که یک لاله شوم
سرخِ سرخ ِسرخ در دامان خاک
هر کجایی باش ، من هم مانده ام
تا گذاری پای بر این خاک پاک

منتظر باش که یک اشک شوم
نرم و آهسته به روی گونه ات
جای من در لای مژگان تو بود
می چکم اما ز چشم روشنت

منتظر باش که یک حرف شوم
تا بیایم روی لب های تو باز
تو مرا تکرار کن، تکرار کن
می شوم آماده آواز باز

منتظر باش که خورشید شوم
تا بتابم بر تن و بر دست تو
گرمِ گرمِ گرم از رویم شود
راهها و کوچه بن بست تو

منتظر باش که یک شب بشوم
ساده و تاریک و غمگین و سیاه
من می ایم روی بام خانه ات
می نشینم تا طلوع یک نگاه

منتظر باش که یک عکس شوم
روی دیوار اتاقت جای من
یا شوم یک پنجره در گوشه ای
که تو بنشینی شبی در پای من

منتظر باش که یک شعر شوم
در میان صفحه های دفترت
یا شوم خودکار در دستان تو
یا ستاره ای شوم من در شبت

منتظر باش که یک عطر شوم
تا بیاویزم به سرتاپای تو
یا شوم راهی که اید سوی تو
یا سیمی در شب زیبای تو

منتظر باش که یک ابر شوم
تا شوم مهمان پاییزی تو
منتظر باش که یک پرده شوم
یا شوم نقشی به رومیزی تو

منتظر باش که یک سیب شوم
تا که بنشینم به روی ظرف تو
منتظر باش که یک آه شوم
در میان انتظار حرف تو

منتظر باش که یک سایه شوم
پابه پای تو به هر جا می روی
منتظر باش که یک برف شوم
در زمستان های سرد بی کسی

منتظر باش که یک پله شوم
رد پای تو برایم آرزو
منتظر باش که یک شاخه شوم
از کنار پنجره سر کرده تو

منتظر باش که یک قصه شوم
قصه اسطوره های عاشقی
منتظر باش که یک دشت شوم
پر شوم از شاخه های رازقی

منتظر باش که یک رنگ شوم
روی هر روز تو تکرار شوم
منتظر باش که یک نامه شوم
حسرت لحظه دیدار شوم

منتظر باش که یک فکر شوم
تا فراموشت نگردد یاد من
آشنای انتظار و خستگی
این تویی آغاز این فریاد من

منتظر باش که یک فرش شوم
روز و شب اما به زیر پای تو
این من و این خستگی هایم ببین
هیچ کس در دل ندارد جای تو

منتظر باش که یک گل بشوم
غنچه غنچه روی خاک خانه ات
منتظر باش که بارانی شوم
تا ببارم بر کلون خانه ات
...

منتظر باش

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#97 | Posted: 25 Jun 2013 17:05




روی بام

رفته بودم روی بام خانه ام
شاید آن جا غصه هایم کم شود
یا به قول عامیانه شایدم
در هوای پاک دل بی غم شود

گفتم امشب باید از دنیا جدا
روی بام از خود بگویم با خدا
آن خدای قادر تنها ترین
او که ارزانی نموده این صدا

اول از دل گفتم و بی تابی اش
ضجه های هرشب و بی خوابی اش
بعد گفتم از نگاه خسته ام
بعد از پاها و دست بسته ام

گفتم از این آسمان غمگین شدم
دیگر حتی من به خود بدبین شدم
گفتم این دنیا به من بد کرده است
روی آب معرفت سد بسته است

گفتم از این روزگار افسرده ام
گرچه می خندم ولی دلمرده ام

آن قدر گفتم هوا تاریک شد
گربه ای آمد، به من نزدیک شد

حس منفوری وجودم را گرفت
یک صدا در خلوت من جا گرفت

انتهای کوچه یک در نیمه باز
یک زن آمد اشک ها را پاک کرد
چادرش را بر سرش
می دوید در کوچه و فریاد کرد:
می روم.
کودکی از پشت او آواز کرد
نه! نرو!
چادرش را می کشید

قژ قژ در بود و یک مرد نحیف
آن طرفتر چرت می زد یک جوان
آن شب پاییزی بی رنگ و رو
سایه ای دیدم شبیه هرزگان

حال من بد شد دگر
آمدم از روی بام

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#98 | Posted: 25 Jun 2013 17:07




نوشدارو

در میان ظهر دیدم یک کلاغ
یک کلاغ از روی تیر برق خاست
یک نفر از پنجره فریاد کرد:
ای مسلمانان ! نگار من کجاست؟

زین همه آدم ، یکی با معرفت
سر به سوی او نتافت
یک نفر آهسته گفت:
راه سختی پیش پاست

هیچ کس از اشک او غمگین نشد
آدم بیچاره گفت:
من زمستان را شمردم روزو شب
من شکست ها خورده ام
میوه زشتی نچیدم از درخت
بار من کج هم نبود

پس چرا سهمی نبردم از نگاه؟!
این سکوت حقم نبود!

از خدا پرسیده ام
از شما هم همچنین
پس گناه من چه بود؟

هر چه گشتم در درون اینه
هیچ کس ، غیر از خودم
پیدا نبود

حجم این دنیای پر از گفتگو
همدمی بهر دلم ایا نبود؟

باز هم فریاد کرد
بغض او تکرار شد
اشک هایش می چکید
آسمانش تار شد


آدم بیچاره گفت:
ای مسلمانان!
نگار من کجاست؟
نوشدارو من نمی خواهم
همین حالا، دلی
در کنار من کجاست؟

هر چه می گفت
هیچ کس آن جا نبود
غافل از اینکه
نه یار و همدمی!
بهر او در این جهان
نوشدارو هم نبود!!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#99 | Posted: 25 Jun 2013 17:08




جای پاهای تو

کفش های معرفت در پای تو
ای شبیه من، بیا
نیمه شب در خواب من
بی صدای بی صدا

این صدای پای تو
آبشار زندگیست
بر درخت خواب من

نیمه شب ها می دمی
ای مه شب تاب من

شاپرک های نگاهم
روی چشمان تو باز
آسمانی تر شده
رنگ دستان تو باز

مهربانی ، ساده ای
یاور تنهای من
یک ستون از صبر من
پشت این شب های من

ای نخستین تکیه گاه
من کنون محتاجتم
تو مرا با خود ببر
ای همیشه حاجتم

ذره های عشق من
روی انگشتان توست
دست هایم را ببین
چنگ بر دامان توست

من به زانو آمدم
رعشه بر اندام من
هی شکوفه می کند
شاخه ات بر بام من


آسمان ها را ببین
مهربانی می دهند
بر من حسرت زده
زندگانی می دهند

این ملائک بال بال
با هیاهو می رسند
قطره های اشک من
روی بالش می چکند

با پریدن سازگار
خنده های مرده ام
من به شطرنج امید
بی گمان یک مهره ام

من شکستم در سقوط
یک سبد زنجیره ام
این تویی معراج من
در شب رنجیده ام

روی جای پای تو
ساقه هایی می خزند
آرزوهایم فقط
روی فردا می پرند

وه! چه شیرین است خواب
وقتی می ایی به آن
در میان خواب من
باز هم با من بمان

صبح تا پر می کشم
از نسیم خواب شب
جای پاهای تو است
روی رختخواب شب

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#100 | Posted: 25 Jun 2013 17:09




صدای عشق

این صدای عشق کیست؟
می چکداز ناودان
می رود ! اما کجا؟!
سر به سوی آسمان

این صدا له می شود
زیر پای مردمان
چرخ های زندگی
رد شده از روی آن

این صدا گم می شود
روی چارچوب دروغ
در میان دغدغه

مثل خوابی در پتو
زیر حجم وسوسه
یا شبیه ساعتی بی عقربه

ریشه کن هم می شود
این صدا از بیخ و بن
روزگار ما فقط
آهن و سنگ و بتن

این صدا خوابیده است
روی یک ظرف بلور
چشم هایش را ببین
محو یک رویای دور

تا که بردارد ترک
عاقبت می شکند
این صدا در اشک شور

این صدا تب کرده است
روی قلبی یخ زده
دست هایش را بگیر
در شبی ماتم زده

زیر باران مانده است
این صدا ترسیده است
یک نفر از دست او
سکه را دزدیده است!

این صدا جا مانده است
روی احساس شعور
رو به روی اینه
پشت یک چشمان کور

این صدا گریان شده
در عبورش خستگی
دوره گردی می کند
خسته از این خستگی

این صدا تنها شده
این صدا غمگین شده
مثل رختی روی بند
ساکت و سنگین شده

این صدا لرزان شده
روی شرم از گفتگو
توپ بازی می کند
با سکوتی روبه رو

این صدا در یک افق
می پرد تا آسمان
می نشیند روی غم
می رود تا بیکران

این صدا بر بال باد
رفته است تا آرزو
او شبیه خواهش است
پاره پاره ، زیرورو

این صدا رد می شود
از کنار هر کسی
باز می ماند دلش
روی هر خاروخسی

این صدا در جوی آب
تا صداقت می رود
از کنار رهگذر
تا نهایت می رود

این صدا بر برگ گل
یا میان آتش است
زردو نارنجی و سرخ
شعله های سرکش است

این صدا همچون کلاغ
می نشیند روی بام
هرکسی سنگی به دست
می زند بر روی بام

باز پارو می شود
این صدا در لای برف
این صدا گم می شود
لابه لای فکر و حرف

این صدا شرمنده شد
بر زبان ناسزا
این صدا ماسیده شد
با گناهی ناروا

این صدا در پاکت است
پاکتی بی انتها
باز می ریزد از آن
تکه های بی ریا

این صدا مثل من است
در به در ، بی خانمان
روی دوش خاطرات
در کنار این و آن


این صدا در گوش توست
می چکد از ناودان
می رود! اما کجا؟!
سر به سوی آسمان!!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 10 از 30:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Fariba Sheshboluki | فریبا شش بلوکی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites