تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Fariba Sheshboluki | فریبا شش بلوکی

صفحه  صفحه 11 از 30:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  29  30  پسین »  
#101 | Posted: 25 Jun 2013 17:10




بد قولی

نرسید آن سه شنبه موعود
که بیایی تو به دیدارم
که بپرسی ز حال ویرانم
که ببینی که بی تو بی تابم
برو ! ای بی رحم!
ای مغرور!
از تو و سه شنبه بیزارم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#102 | Posted: 25 Jun 2013 17:11




کوزه گر

کوزه گر آهی کشید
دست هایش را به هم مالید و گفت:
زندگی یک کوزه است
عشق هم آب خنک

بعد رو به کوزه ای
عشق را اندازه کرد

باز هم آهی کشید
کوزه ها را می شمرد

در کنار کوزه ای
سفره اش را باز کرد

گفت : بفرما زندگی!
نان ،پنیرش تازه است
چای هم آماده است


زندگی در صبح زود
با خدا همسایه است

میوه های آبرو
آن طرف تر شسته بود
کوزه گر اما نشست
غرق شد در گفتگو

حرف هایش ساده بود
انتظارش هم به جا

گفت : هر کس کوزه اش
می تواند پر شود
با توکل بر خدا
ساکت و بی سر صدا

کوزه هایی دیده ام
با حقیقت آشنا
آسمانی مثل آب

آب هایی دیده ام
مثل باران پاک پاک

کوزه هایی خنده رو
کوزه هایی تکه تکه
پشت و رو

کوزه ای بی رنگ و رو

کوزه ای لبریز نور
کوزه ای مست غرور
کوزه ای جنس بلور

باز هم آهی کشید
دست هایش را به هم مالید وگفت:
من که ماندم
این چنین مست و خراب

تشنه ام من!
تشنه یک جرعه آب!!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#103 | Posted: 25 Jun 2013 17:11




پنجره ای رو به خدا

پنجره ای رو به خدا
از همه جهان جدا
نشسته پای آن دلم
این دل زار بینوا

شکوفه کن به دست من
ای گل خوش نمای من
این همه راه آمدم
که بشنوی صدای من

صدای من ، صدای من
صدای بغض و گریه است
نگاه کن، نگاه تو
برای من
که بهترین ِهدیه است

تنم شراره می کشد
شراره های پشت هم
شراره های آرزو
شبیه هم ، شبیه هم

تو با منی ، تو در منی
به هر کجا که می روم
نمی شوم ز تو جدا
تا نفس های آخرم

بیا ببین ، بیا ببین
که بی تو من چگونه ام
چگونه ام
تب شده همنشین من
نشسته روی گونه ام

ستاره سهیلمی
که می دمی به هر شبم
هر شب من پر از تو و...
غرقه میان یک تبم


دست به زیر چانه ام
خیره شدم به رو به رو
بمان بمان کنار من
میان دشت آرزو

خسته شدم، خسته شدم
از این همه خیال تو
ببین که غوطه ور شدم
به عشق بی زوال تو

گذشته ها گذشته اند
تو فکر فردا را نکن
غروب رفتنم شده
دگر مرا صدا نکن

مرا ببر ، مرا ببر
از همه جهان جدا
پنجره ای به من بده

روبه خدا، رو به خدا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#104 | Posted: 25 Jun 2013 17:13




جان کندن

من چگونه زنده ام؟
بی تو و بی دست تو
زندگی جان کندن است
بی دو چشم مست تو

بی تو من یک کاغذم
سرد و ساکت روی آب
گاه گاهی حادثه
می دهد بر من شتاب

بی تو من یک سایه ام
که نشستم روی شب
در سیاهی گم شدم
آه! گشتم روی لب

دستمال انتظار
تر شده از اشک من
اشک های مهربان
ریخته از چشم من

جا نمازم را ببین
مثل یک دریا شده
حرف های خلوتم
در درونش جا شده

من برای بودنت
حاضرم تا جان دهم
باید از دل بگذرم
تا به خود سامان دهم

من چگونه بگذرم؟
از دل تنهای خود
من که او را برده ام
تا دل شب های خود

باید از شب بگذرم
تا نباشم فکر تو
من چگونه بگذرم؟
از شب و از فکر تو!

زندگی را برده ام
با خودم تا کهکشان
کهکشان عشق تو
پر کشید از آسمان

دست هایم را بگیر
ذره ذره جان من
می شود مهمان تو
من ز پا افتاده ام
گوی من ، میدان تو

باید از خود بگذرم
تا ببینم روی تو
من گذشتم از خودم
رد شدم از کوی تو


می روم تا گم شوم
در تو و در دست تو
زندگی جان کندن است
بی دو چشم مست تو

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#105 | Posted: 25 Jun 2013 17:17




مهمان عشق

زندگی را برده بودم با خودم
تا بشویم دست و رویش را
که خوشحالش کنم
عمق استخر وفا
مرد میدانش کنم

زندگی لج کرده بود
کودکانه می گریخت
من به دنبالش شدم
حوصله سر رفت و ریخت

دست های زندگی
پر شد از انبوه غم
من نرفتم سوی او
او شکست در پیچ و خم

مهربان شد این دلم
سوخت از غم های او
من دویدم سوی او
دست من درپای او

زندگی یک خنده کرد
سر به زیر و با وقار
گفت : ای عاشق برو!
من ندارم با تو کار!

حرف های زندگی
گرم بود و آشنا
گفت: من اهل دلم
حل شده ام در صفا

چشم های زندگی
خیره بود در کار عشق
گفتم : اما من چرا؟
خم شدم از بار عشق!


زندگی حرفی نزد
شانه ای بالا کشید
زیر لب آهسته گفت:
آب را دریا چشید

من نشستم پیش او
دست من در موی او
گفتم اما من چرا؟
ره ندارم سوی او!

زندگی جا خورد و گفت
من پُرم از عاشقی
من خودم هم مانده ام
در غم دلداگی!

زندگی از جا پرید
دست ها را در هوا
گفت : من باید برم
پس تو هم با من بیا


گفتم : آخر تا کجا؟
گفت : آن جا را ببین
می رویم تا روشنی
دوست هستیم بعد از این

دست هایم را گرفت
گفت : با هم می رویم
درس اول آشتی
قهر را رد کرده ایم

درس دوم معرفت
یک مداد آماده کن
تا که سر مشقت دهم
بودنت را ساده کن

درس بعدی را نگفت
دست بر چشمش گذاشت
گفت: آن کس برده که
پا به نفس خود گذاشت

درس ها را یک به یک
می شمرد و می سرود
ضربه های قلب من
در صدایش خفته بود

حرف هایش شد تمام
خسته شد از گفتگو
لب به خاموشی گرفت
رفت سراغ شستشو

گفت : از عمق وفا
من ندارم وحشتی
این تویی با طاقتت
تا همین جا نشکنی

این نگفته شیرجه زد
سطح آب شد دایره
دایره ها تو به تو
شد شبیه خاطره

من نشستم گوشه ای
تا که پیدایش شود
عشق گفت: این جا نمان
تا دل همپایش شود

من پریدم توی آب
دست در دامان عشق
زندگی همپای دل
ما همه مهمان عشق

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#106 | Posted: 25 Jun 2013 17:18




نمی دانی

نفهمیدی چه می گویم
ندانستی چه می خواهم

گمان کردی که چون از عشق می گویم
نیاز پیکرم را در تو می جویم

تو فکر کردی
که عشق جز خواهش تن نیست
و جز این آرزو در باطن من نیست

نفهمیدی! نفهمیدی!
که این افکار در من نیست!!

و عشق آن واژه پاکیست
برای من...
که بی تو معنی تنهایی مطلق
برای دستهای من...

برای حرف های من...
برای آنچه می گویم...

نمی دانی! نمی دانی!...
چه می گویم...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#107 | Posted: 25 Jun 2013 17:18




جرقّه

حباب های ذهن من
یکی یکی شکسته شد
تلنگوری به من بزن
که عشق تو جرقّه شد

جرقّه های عشق تو
مرا به آب می دهد
درخت خانه ام دگر
به من شراب می دهد

بارقه های روشنت
به من امید می دهد
به دشت پاک سینه ام
گل سپید می دهد

ستاره های چشم تو
مرا به خواب می برد
به آسمان،به اینه
به پیچ و تاب می برد

ببین که باغ خانه ام
پر از اقاقیا شده
سبزه من سبز شده
معرکه ای به پا شده

زیک طرف پرنده ای
گرفته نامه ای به پا
درون حوض خانه ام
صدای گرم ماهی ها

از آن طرف که می رسد
نام? تو به دست من
صدای خنده می رسد
به آسمان مست من

خم شده دست سرخ گل
بر سر سبزه زار من
پای نسیم می رسد
تا سبد انار من

یاد شکوفه پر شده
روی درخت خاطره
از سر بید می پرد
زمزمه های شاعره

خزیده ام به گوشه ای
غرق تماشای دلم
چو شاپرک به روی گل
با پرش های دم به دم

حباب های ذهن من
یکی یکی شکسته شد
تلنگوری به من بزن
که عشق تو جرقّه شد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#108 | Posted: 25 Jun 2013 17:26




آزادی

من که بودم؟
که بودم؟
جز بغضی فرو خورده
سکوتی مبهم...
حرفی ناگفته...
شعری درهم...
و آزادیم
چه قدر کوچک بود
چه قدر کوچک بود
وقتی که...
حصاری...
تنها حصاری بیجان
به راحتی،آسان
آن را از من گرفت...
و اندوهم...
چه قدر بزرگ بود
چه قدر بزرگ بود

که تجربه تلخ اجبار را تحمل کرد
و هیچ کس ندانست
که آن زن ...
آن زن که ...
در حصار تنگ خانه اش
هر شب...
هر شب...
برمزار آزادیش گریست
من بودم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#109 | Posted: 25 Jun 2013 17:26




فراموش نکن

تو فراموش نکن
زندگی یک هوس است
گاز بر میوه کال
من فراموش نکردم
که بهار آمده است
تا بگیرم پرو بال

تو فراموش نکن
روی آن شاخ? یاس
جای دستان من است
من فراموش نکردم که خدا
همه جا یار من است

و سکوت!
بهترین کار من است

تو فراموش نکن
مرغ عشقی که اسیر قفس است
و ندارد آواز
من فراموش نکردم که دلم
مانده با این همه راز

تو فراموش نکن
سرو آن خانه که فریاد کشید
تو به من خندیدی
من فراموش نکردم نفَسی
که به من بخشیدی

تو فراموش نکن
که حقیقت شب یلدای من است
تیره و سرد و سیاه
من فراموش نکردم قسَمی
که تو خوردی سر راه

تو فراموش نکن
آن چه دیدی زِ من و از غم من
که نگفتم به کسی
من فراموش نکردم که هنوز
مانده تا هم نفسی

تو فراموش نکن
خانه ای را که پر از یاد تو است
همچنان منتظرم

من فراموش نکردم قدمی
که تو برداشته ای سوی دلم

تو فراموش نکن
گرچه آن روز گذشت...
که تو رفتی و هنوز...
مانده برگشتن تو...

من فراموش نکردم
غم آن لحظه سرد
دیدن ِ رفتن ِ تو...


تو فراموش نکن

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#110 | Posted: 25 Jun 2013 17:28




با غم

نقطه چین شد دل من
پشت هر حرف غمی
این من و این همه غم
تو غم هر شبمی

کلمات آخرِ...
قصه درد شدم
تو همیشه سبز باش
من دگر زرد شدم

زهر پاییز زده
بر رگ و ریشه من
باز هم حرف غم است
روی اندیشه من

قلّک من پر شده
از صدای آرزو
سایه غم پشت سر
قامت غم رو به رو

من به دیدار غم و...
غم به دیدار من است
سایه چشم تو بر
در و دیوار من است

تو چه کردی به دلم؟
که شد آواره تو
تو نگفتی که دلم
چه کند چاره تو

غم خودش خسته شده
از نشستن به دلم
این همه بارسکوت
ریشه اش عمق دلم

من در این ترانه ها
باز هم خواهم ماند
گر بمیرم ز غمت
باز هم خواهم خواند

گر به یاد من شدی
تو نظاره کن به غم
غم به دنبال من است
همه جا قدم ، قدم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 11 از 30:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Fariba Sheshboluki | فریبا شش بلوکی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites