تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Fariba Sheshboluki | فریبا شش بلوکی

صفحه  صفحه 22 از 30:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  29  30  پسین »  
#211 | Posted: 14 Jul 2013 20:45




فراموشی

کسی آمد از پشت پرده
کسی آمد از پشت پاییز
لباس تنش اطلسی بود
هوای دلش مثل جالیز
*
به دستش سبد های رنگی
پر از نور و پر های پرنده
فراموش کرد درد دیرین خود را
گل شادی آورد با شور و خنده
*
کسی آمد از پشت دیوار
سلامی به گلهای تر کرد
نشست بر سر جوی آبی
نگاهی به بالای سر کرد
*
به فکر افق بود و فردا
به فکر رهایی و پرواز

رسید در ره کوچه باغی
و یکباره زد زیر آواز
*
که آری ! منم! آن که دیریست
فراموش کرده غمش را...
فراموش کرد اعتیاد پدر را
سر آغاز بدبختی و ماتمش را
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#212 | Posted: 14 Jul 2013 20:46




هر چند

دیریست دلم مرده
در مسجد چشمانت
برخیز به مهمانی
با خنده پنهانت
*
دیریست که من بی تو
یک مرده بیجانم
در خلوت و تنهایی
بی تاب و پریشانم
*
دیریست که پروانه
لبخند نزد بر یاس
گنجشک نمی خواند
بر شکوفه گیلاس
*
دیریست که در سینه
یک ستاره می سوزد

دیدگان غمگین را
در راه تو می دوزد
*
دیریست که در کوچه
جا پای تو پیدا نیست
پاییز و بهارش را
چشمی به تماشا نیست
*
من در خم این کوچه
یک بنفشه می کارم
بگذار که این گل را
در دست تو بگذارم
*
بگذار شبم با تو
با نور بیامیزد
بگذار که دست من
بر گردنت آویزد
*
ای رفته سفر بر گرد!
این خواهش بیجا نیست

هر چند که می دانم
فردای تو با ما نیست !
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#213 | Posted: 14 Jul 2013 20:51




محکوم به مرگ

من از پاییز می فهمم
صدای آن جنینی را
درون بطن آن مادر
همان مادر
که می داند
در این دنیا
فرزند جدید آوردنش ننگ است
جنین محکوم به مرگ است
...
جنین فریاد خواهد کرد:
که ای مادر
به من فرصت بده آخر
ببینم رنگ دنیا را
و عشق و آرزوها را
...
حیات من به دست توست
و مادر گفت :
...
من از پاییز می فهمم
که دنیا خانه ای تنگ است
و عشق ، این روزها
تزویر و نیرنگ است
و عصر ارتباطات است
و باران های این ایام
پر از ذرات بیرنگ است
که مسموم است
...
من از پاییز می فهمم
که عصر کستازی های صدرنگ است
و ذهن نوجوانان هم
پر از افیون...
پر از بنگ است
و اینترنت...
پر از جذابیت های دروغین ، لیک پررنگ است

...
و تنها راه ابراز محبت هم
در این ایام
تلفن در تب زنگ است
که آن هم باز کمرنگ است
...
من از پاییز می فهمم
که گلدانهای هر خانه
پر از گل های مصنوعیست
فلسطین سالهای سال در جنگ است
سلاحش گریه و سنگ است
عدالت چار چوبی هست
که یک پایش، ،همیشه تا ابد لنگ است
حقیقت رااخوان گفت :
که هر سازی که می بینم
بد آهنگ است
و این هم آخرین حرف است
جنین محکوم به مرگ است
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#214 | Posted: 18 Jul 2013 07:41 | Edited By: nazi220




ساده

چادری سیاه بر سر داشت
زن بی سواد قد کوتاه
نان بربری به دستش بود
و هزار فکر در سر داشت
...
خوش به حالت ای زن ساده
که به فکر خانه و کاری
این مهم نیست که در فکری
این مهم است که خندانی
...
شنبه ها را خوب می دانی
آرزوهایی به سر داری
کودکی کنار دستت هست
...
میل و کاموا و هزاران عشق
و لباسی که تو می بافی

...
همه روز تنگ غروب ،خندان
خیره بر پنجره می گردی
بر سر اجاق گاز خود
ظرفی از محبت و گرمی
حرف هایی در دلت داری
...
خوش به حالت ای زن ساده
زندگی را دوست می داری
می روی در نسیم پاییزی
رو به آن کوچه که بن بست است
می روی به دیدن مادر
شاید هم که درد و دل داری
و صدای زنگِ در بر تو
حکی از این است که مهمانی
سر زده به پشت در داری
...
خوش به حالت ای زن ساده
زندگی برایت آبی رنگ

دستهایت تا ابد سر سبز
سینه ات مکان رویاها
عمق دید تو ساده
ارتفاع خواهشت بی رنگ
...
خوش به حالت ای زن ساده
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#215 | Posted: 18 Jul 2013 07:44




اینک بهار

رفتم کنار پنجره باز
دستی کشیدم روی شیشه
گفتم فراموشت کنم ،آه !...
اما نه !... اینجوری نمیشه!
*
در زیر باران ، بوی گندم
چتری که خیس از خاطرات است
قلبی که می کوبد به سینه
چشمی که دیگر فکر خواب است
*
در پشت پرده ، آسمان تار
اردیبهشت و فصل ریحان
اشکی که می خواهد بریزد
اما نه اینجا ! بلکه پنهان
*
در کوچه های صبح دیروز

گل های حسرت زد جوانه
بغضی نشسته رو به رویم
نه ! در وجودم کرده خانه
*
در دوردست این تلاطم
راهی که پایانش غریب است
رنگی که می مالم به گونه
آن هم دروغ است و فریب است
*
پایان ره ، آری ! همینجاست
ابری که می خواهد ببارد
دستی که در گلدان قلبم
بذر فراموشی بکارد
*
تا رعد و برق صبح فردا
در کوچه می پیچد صدایت
اینجا کنار پرده ، شعری
آهسته می خوانم به یادت
*

اینک بهار و عطر گیلاس و اقاقی
باران که می بارد ، که می بارد به شیشه
باید فراموشت کنم ، آه !...
اما نه !... اینجوری نمیشه...
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#216 | Posted: 18 Jul 2013 07:46




حاصل

وقتی که تنها می دویدم
پایان هفته خاطرم بود
یک هفتهْ عریان و خالی
در انتهای باورم بود
*
فنجان چای و حرف آخر
فریاد های بی ثمر بود
این آسمان بی ستاره
در انتظاری غوطه ور بود
*
این جمعه های پر هیاهو
جنجال های مانده در یاد
پاییز های زرد و خاموش
یا فصل رقص پونه در باد
*
این روزهای سرد و دلگیر

از شنبه تا پایان هفته
اشکی که در خلوت چکیده
باور بکن یادم نرفته
*
این مبل های ساکت و گیج
این قاب های خسته و مات
این هفته های رو به خالی
ما زنده اما مثل اموات
*
ساعت نمی داند که چند است ؟!
آه ! ای مسافر تو همانی
بر سنگفرش جاده ای دور
تصویر گنگی از جوانی
*
پایان روز و هفته و ماه
حاصل فقط افسوس و آه است
دلتنگی و تنهایی و باز...
تکرار خورشید و پگاه است

در هفته های دور و نزدیک
وقتی که تنها می دویدم
دستی به عکسی خاک خورده
آهسته با غم می کشیدم
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#217 | Posted: 18 Jul 2013 07:47




زیر لب

فرت از دست و پاهای در بند
نفرت از عشق های دروغی
زن به آهستگی زیر لب گفت:
نه ! تو هرگز مسلمان نبودی!
*
بارش برف بود و هیاهو
روی دیوار لکه های سیاهی
زن به آهستگی زیر لب گفت:
خسته ام از سکوت و تباهی
*
هی پسر داد می زد که مادر
دفتر دیکته امضا ندارد
زن به آهستگی زیر لب گفت:
آه ! انگار که بابا ندارد!
*
باز می گفت: این خط کش من

توی کیفم چرا جا نمیشه؟!
زن به آهستگی زیر لب گفت:
اخم های پدر وا نمیشه!
*
رفتن ماه و پیدایش روز
سایه ها و صداها و دیوار
زن به آهستگی زیر لب گفت:
هی زمستان و پاییز و تکرار
*
مشق اشک یتیم و لب حوض
صبح زود و تماشای باران
زن به آهستگی زیر لب گفت:
شسته شد کوچه ها و خیابان
*
دانه های انار و شب عید
سبزه گندم و ساقه ترد
زن به آهستگی زیر لب گفت:
حالم از بوی ماهی بهم خورد
*

توپ قرمز که می خورد به شیشه
مرد همسایه دادش هوا شد
زن به آهستگی زیر لب گفت:
فصل تعطیلی بچه ها شد
*
وقت دریا و رقصیدن موج
ظهر و گرمای سوزان مرداد
زن به آهستگی زیر لب گفت:
خنده هایم چرا رفته برباد؟!
*
سال ها می گذشت و صد افسوس
لحظه ها تیره و تیره تر شد
زن به آهستگی زیر لب گفت:
روزهای جوانی هدر شد
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#218 | Posted: 18 Jul 2013 07:49 | Edited By: nazi220




ناشاد

عذابم را دو چندان می کنی
اما نمی دانی !
که من دیگر
نه آن مرغم
که بر بام تو بنشینم
نه آن آهو
که از دام تو بگریزم
...
دلم تنگ است
دلم تنگ است
سرودم خامشی رنگ است
بیا بنشین تماشا کن
فریبا را
که از سنگ است
و شعر من
نه از روم و نه از زنگ است

نه امیدی
نه دیداری
نه پروازی
نه حتی ، نغمه ای، سازی
...
چرا در من نمی میری؟
خیال خام بی پروا
کجا باید که بگریزم
من از تکرار این سودا
...
میان ناله های من
صدای باد می اید
صدای خاموشی های
زنی ناشاد می اید
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#219 | Posted: 18 Jul 2013 07:51




یادگاری

دلم آوارگی را دوست دارد
نسیم رهگذر از کوچه تو
نگاه منتظر بر پیچ جاده
صدای سادگی را دوست دارد
...
شبی افتاد از دستت چو شیشه
شکست و بی صدا صد تکه گردید
شبی بیچاره شد از برق چشمت
همین بیچارگی را دوست دارد
...
نمی دانم چه بوده در نگاهت
که دل را برده تا امواج و طوفان
نمی دانم چه کردی با دل من؟
که این دلدادگی را دوست دارد
...
مرا روزی که کارم با تو افتاد

به اوج کهکشانها برده بودی
به لبهایم سرودی تازه دادی
دلم این تازگی را دوست دارد
...
ولی روزی که رفتی تا همیشه
غروب یک خزان درمن نهادی
دلم دیوانه شد از درد دوری
ولی دیوانگی را دوست دارد
...
سه شنبه ساعت نه یا ده شب
نوشتم تا بماند یادگاری
که دل آواره دیدار تو گشت
و این آوارگی را دوست دارد
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#220 | Posted: 18 Jul 2013 07:52




فارغ

فارغ شدم از این خیال خام
از های و هوی بی زوال عشق
بیداری شبانه و دگر...
از قیل و قال بی مجال عشق
*
دیگر مرا مخوان
ای دور دست خاطرات سرد
فارغ شدم من از خیال تو
از پنجه های آهنین درد
*
بگذر از این سودازده، که هیچ
در سر نمی دارد هوای تو
آسوده می روم به راه خویش
دیگر نمی خوانم برای تو
*
این قلب کوچک و درون سینه ام اسیر
دیگر برای تو نمی تپد برو!برو!
از این همه دورویی و نیرنگ بیشمار
اشکی به دامنم نمی چکد برو!برو!
*
بغضی که تار و خسته و ملول
آرام دست حنجره را در برش گرفت
خواهم نشانش داد که باران نمی شود
ابری که آسمان دیده در سرش گرفت
*
دیگر برای دیدنت بی تاب و بی قرار
در انتظار ساعتی دلخوش نمی شوم
در وادی خیال خامت ای دروغ محض
بیخود سراپا مستی و سرخوش نمی شوم
*
آه ! ای بلور اشک
دیگر به من مپیچ
او رفته و دیگر نمی کنم
گریه برای هیچ
*

آری برو!برو !
فارغ شدم من از خیال تو
خطی کشیده ام کنون بر روی هر چه بود
از آرزوهای دروغین و محال تو
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 22 از 30:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Fariba Sheshboluki | فریبا شش بلوکی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites