تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Fariba Sheshboluki | فریبا شش بلوکی

صفحه  صفحه 23 از 30:  « پیشین  1  ...  22  23  24  ...  29  30  پسین »  
#221 | Posted: 18 Jul 2013 07:53




چندیست

برلب پنجره ها
باد اذان می گوید
و سپس...
نور خورشید بهار
از اتاقی به اتاقی دیگر
چشم بی خواب مرا می جوید
...
باز روییدن صبحی دگر است
بستر خواب پریشانی من
از خودم خسته تر است
...
با نگاهی گذرا می بینم
دفتر شعرم را...
ساکت و سرد وغریب
روی نیلوفرتنهایی من
...

قلمم خوابیده
بر لب پنجره ام
و به من می خندد
بالش آبی من!
...
باز هم جامانده
حرفها در دل من
...
نیم خیز می گردم
زیر لب می گویم:
آه ! آری چندیست
که در این دایره چرخ کبود
صحبت از بودن هجر است و وصال
ترس پایان غروب
آرزوهای محال
...
و ز جا می خیزم
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#222 | Posted: 18 Jul 2013 07:55




ای کاش

ای کاش که در نیمه ی این راه
فریاد نمی زدی که برگرد...
ای کاش که این قصه نمی شد
یک شعر پر از سیاهی و درد
*
ای کاش شبانگاه که می شد
این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند
حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش
با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند
*
ای کاش کلاغی که فرورفت در افاق
در باغچه کوچک تو باز نشیند
تا از طرف من ،سر فرصت دوسه باری
آشفتگی حال تو را خوب ببیند

*
ای کاش که این نورپر از گرمی خورشید
بر شاخه ی سر سبز درخت تو بتابد
آنگاه که دستت برسد تا نوک شاخه
بر دست تو آرام و به صد ناز بخوابد
*
ای کاش که این ابر که مهمان شده در شهر
تا شهر تو رقصنده و طناز بیاید
هر گاه که تو خیره شوی بر دل این ابر
باران وفاداری من بر تو ببارد
*
ای کاش دوباره برسد لحظه دیدار
ویرانه شود این همه آشفتگی و درد
ای کاش که تو در وسط راه
فریاد نمی زدی که برگرد
....

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#223 | Posted: 18 Jul 2013 07:56




رازقی

نهادم سر به روی شانه ی ابر
شبی در آسمانی بی ستاره
به تنهایی خود معتادم ،اما
صدایم کن ،صدایم کن دوباره
*
شب اردیبهشت و بوی باران
خدایا دست هایم سرد و خالیست
هزاران کوچه باغ عشق اینجاست
دلم اهل همین دور و حوالیست
*
من از این مردمانت خسته گشتم
و گریه که هنوز با من عجین است
خدایا مرگ من کی می رسد ؟ آه!
کجا دست اجل بر من کمین است؟
*
دوباره زاده شد یک شعر دیگر
خدایا دردهایم بی شمار است
تو انسان آفریدی از گل و خاک
ولی مخلوق تو بس نابکار است
*
من امشب آمدم تا در گه تو
که از نزدیک دردم را بگویم
برای این همه تنهایی خویش
دوباره چاره ای شاید بجویم
*
در این درگه ، میان باد و باران
افق هایی که می روید ستاره
خدایا درد من را می شناسی؟
دلم لبریز ابری پاره پاره
*
خدایا در میان مردمانت
هزاران قلب سنگی دیده ام من
برای شاپرک های طلایی
فقس های قشنگی دیده ام من!
*

حسادت قلب هارا تیره کرده
دلم امشب هوای گریه ها کرد
خدایا آن کسی که بی وفا بود
مرا با کوهی از غمها رها کرد
*
خدایا آمدم تا راز خود را
به گوش خالق خود باز گویم
کمی آهسته و غمگین و آرام
ولی با نغمه و آواز گویم
*
میان بندگانت هر چه دیدم
هوس ها جانشین عاشقی بود
به دستان دروغین محبت
گلی دیدم شبیه رازقی بود!
*
خدایا پس محبت هم فریب است !
دروغی در نهاد عاشقی هست!
نوشتم شعر خود را تا بدانی
که بیزارم ز هر چه رازقی هست!

*
ولی نه!رازقی معصوم و پاک است
هر آنچه هست از انسان خاکیست
نهادم سر به روی شانه ی ابر
به دستم رازقی ها یادگاریست!
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#224 | Posted: 18 Jul 2013 07:57




وداع

من امشب تا سحر بیدار می مانم
دلم دریای طوفانیست
نگاهم می شکافد آسمانها را
و جایت پیش من خالیست!
*
به زیر شاخه ی تنها درخت خود
لباس سبز می پوشم
و با یادت سرودی تلخ می خوانم
و چای تلخ می نوشم
*
من امشب مشت می کوبم
به دیواری که دلگیر است
خودم هم خوب می دانم
برای آرزو دیر است!
*
من امشب داد خواهم زد
دلم لبریز فریاد است
به روی خاطرات بد
صدای زوزه ی باد است
*
برو با خود ببر دیگر
از این جا ردّ پایت را
به آتش می کشم امشب
تمام نامه هایت را...
*
صدایم باز می لرزد
من امشب باز هم مستم
تو گفتی هر کجا باشی
من اما در دلت هستم
*
ولی پایان گرفت امشب
سقوط و گریه و ناله
کنار پنجره ، دیگر
نه گلدانی ، نه آلاله
*

همان بهتر که من امشب
ندیدم اشک چشمانت
زدم یک بوسه بر عکست
خدا یار و نگهدارت
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#225 | Posted: 18 Jul 2013 07:59




التماس دعا

این دل شیشه ایم می لرزد
نزنی سنگ به آن
نروی جای دگر
نکنی قهر شبی و ...
نزنی حرف بد آهنگ به آن
...
دل من برگ گل است
همه ی چلچله ها می دانند
سوسن و میخک و یاس
باز آواز مرا می خوانند
...
تکیه گاه دل من نسترن است
با تو ام ای همه آزاد و رها
دست های دل من منتظرند
که بیاویزند بر شاخه ی سرسبز دعا
...

پدرم در شب بیماری خویش
دست و پا می زند و وای به من!
کاینچنین صبر و قرارم به تلاطم شده است
پیچک سبز دعا - ناله ی من
...
پدرم دست مرا می گیرد
وای !تب دارد و آزرده دلم
چه کنم ؟ بغض گلویم را بست
به شکستن نرسد شاخه ی زیبای گلم!
...
عطر تبدار نفس های پدر
بوسه های شب بیماری او
یادم آورد که من در صدف تور سفید
نیز آن شب ، شب بی تابی او
...
من فراوان شدم از حس غرور
پدرم خنده کنان گفت به من:
دخترم رفتی تو با تور سفید
برنگردی مگر آن روز که باشی به کفن

...
آه ! کنون من و بیماری سرسخت پدر
به لبانم همه آویز دعا
اشک من باز چکید
یاد بغضی که مرا برد به دامان خدا...
...
التماس دعا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#226 | Posted: 18 Jul 2013 08:00




لحظه شماری

شب شهر تو هم تاریک و تار است؟
برای دیدنم بی تاب هستی؟
چو می اید ستاره بر لب بام
تو هم مانند من بی خواب هستی؟
*
دلت می لرزد از نامهربانی؟
صدایت هق هق تلخ جداییست؟
چو می خندی به روی ماه تابان
غمت اندازه ی بی همزبانیست؟
*
بهارت رنگ پاییز و سکوت است؟
نگاهت رفته تا آفاق فردا؟
چو از ره می رسی تا منزل خویش
نمی گویی به خود : پس کو فریبا؟!
*
صدای مرغ حق را می شناسی؟

شب و دریا و طوفان در دلت نیست؟
چو در بستر به سوی خواب ایی
هوای بوسه ی من در سرت نیست؟
*
نمی خواهی به آغوشم بگیری؟
نمی گیرد دلت هر دم بهانه؟
تو تا تنهای تنها می شوی باز
نمی خوانی به یاد من ترانه؟
*
چه گویم ؟ ای جدا افتاده از من
منم بی تاب و مست و بی قرارم
برای لحظه ای پیش تو بودن
تمام لحظه ها را می شمارم...
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#227 | Posted: 18 Jul 2013 08:02




جاوید

همه چیز رو به پایان است....
همه کس رو به تنهایی...
ای امید این دل تنها
تو چرا پایان نمی یابی ؟!
*
می رسد مرگم شبی آخر
می رسم تا اوج تنهایی
می شوم پنهان به زیر خاک
تو مرا دیگر نمی یابی!
*
سالها خواندم به یاد تو
شعرهای کهنه و مرده
پس تو باور کن ، تو باور کن
عشق تو ، دین مرا برده
*
گل به روی دامنم پژمرد
پرده می رقصد میان باد
رفتی و تو پیش خود گفتی
می روم من ، هر چه بادا باد!
*
ظهر تابستان و فکر تو
دیده ام پاییزی و سرد است
برف و تنهایی بعد از تو
ماجرای گریه و درداست
*
من می اندیشم به این جمله
که تو گفتی وقت دل کندن
"تا ابد جاوید می ماند
از تو ماندن ، از من این رفتن"
....

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#228 | Posted: 18 Jul 2013 08:04




او خوب میداند

در چارچوب عصر یکشنبه
آواز سرداده پرستویی
بر سایه سار یک درخت پیر
تنها نشسته یاس خوشبویی
*
من در اتاق نیمه تاریکم
دور از نگاه هرزه ی هر کس
نقشی به رویاهای خود دادم
تصویر آزادی از این محبس !
*
ساعات تنهایی من پر شد
از اشک ها و شعر های من
شاید شبیه مادرم بودند
این دست ها و چشم های من !
*
با بال های شعر خواهم رفت
تا بوسه ی خورشید زرین پوش
امروز من مهمان سهرابم
در کوچه های خلوت و خاموش
*
تب می کنم در آسمان شعر
آه ! این حرارت دست و پا گیر است
پرواز می خواهد دلم اما ....
اینجا فقط دیوار و زنجیر است
*
مادر برایم نذر خواهد کرد
فردا که می اید به دیدارم
او خوب می داند چه می خواهم
با آرزوهایی که من دارم....
....

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#229 | Posted: 18 Jul 2013 08:05




سفر

من که باید بروم ...
برسم جایى دور ...
که نباشد اثرى از من و بیچارگی ام
سفر ظلمت من تا دل نور ...
*
من که باید بروم ...
خانه تنگ است و سیاه !
نازنین دلبر من !
عمر من گشته تباه ...
*
غمم از داغ سکوت
زخمم از حسرت عشق
هوس بوسه ى تو ...
مُردم از کثرت عشق !
*
من که باید بروم ...
زیر رگبار تگرگ
راهى دشت خَموشم ، به خدا ...
عاشق خلوت مرگ ...
*
نه صدایى که من آزرده شوم
نه دروغى ، نه فریبى ، نه ریا
بروم تا سر آن کوه بلند
که نوشتی تو بر آن اسم مرا ...
*
کاشکی سنگ مزارم بود و...
حبس می شد نفس سینه ی من
کاش با دست تو پایان می یافت
غم تنهایی دیرینه ی من
....

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#230 | Posted: 18 Jul 2013 08:06




هنوز

هنوز همسایه ها نمی دانند
که مادری دخترش را فروخت!
هنوز کسی نمی داند
که دلم برای چه سوخت!
*
هنوز همه در خوابند
مردم ِ کوچه و بازار
هنوز این قصّه پُر است
از دورغ ،‌توهین ، آزار...
*
هنوز شب سیاه است
اگر چه بیداریم...
هنوز باور نمی کنیم
که مرض داریم ،‌بیماریم
*
هنوز دنیا کوچک است
برای من و این دل
هنوز غروب غم دارد

هم به دریا ، هم ساحل
*
هنوز باران سرد است
آسمان آبیست...
هنوز سهم من از تو
تنهایی و بی تابیست...
*
هنوز کسی نمی فهمد
چرا شعر می گویم!
هنوز باور نمی کنند
چیزی که می جویم...
*
هنوز درختان سبزند
میوه هایشان پیداست
هنوز اعداد نامحدودند
و فردا... نا پیداست!
*


هنوز دختری می گرید
دلش برای چه سوخت؟!
هنوز همسایه ها نمی دانند
که مادری دخترش را فروخت !
..

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 23 از 30:  « پیشین  1  ...  22  23  24  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Fariba Sheshboluki | فریبا شش بلوکی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites