تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Fariba Sheshboluki | فریبا شش بلوکی

صفحه  صفحه 8 از 30:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  29  30  پسین »  
#71 | Posted: 24 Jun 2013 22:06




وعده گاه

روی دیوار نوشت
این مکانیست مقدس
که چرا ؟
روز اول که ترا دیده ام
اینجا بود ی
روز دوم
که نگاهم کردی
روز سوم
که سلامت گفتم
روزها از پی هم
فاصله ها کم و کمترمی شد
واز آن روز که رفتی همه شب
ازهمان روز که رفتی همه شب
خشت دیوار به من می گوید:
منتظر باش
کسی می آید

شاید این او باشد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#72 | Posted: 24 Jun 2013 22:06




سحر

با نسیم آمیختم
در هوا غرق شدم
وقت خاموشی دل
مثل یک شمع شدم

باز در صبح سحر
دست بر موی درخت
تکیه کردم به خدا
فکر تسبیح شدم
روی تکرار سکوت
مهر یک حرف شدم

نقش این پرده مرا
برد تا درگه نور
من در آنجادیدم
عاشقانی پرشور


آن یکی باده بدست
وین یکی جام بدوش
یارو دلدادۀ هم
سایه شان دوش به دوش

من به آیینه سلامی کردم
و دلم را دیدم
چون گلی دست تو بود
هر طرف چرخیدم
تن من مست تو بود

تو اشارت کردی
که خداهم با ماست
من خودم فهمیدم
که سحر وقت دعاست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#73 | Posted: 24 Jun 2013 22:11




گرداب

از نگاهم خستگی ها را بگیر
باز از رفتن چه سود ؟
ماه می خندد به این دلدادگی !
پس بگو در این فرو رفتن چه بود ؟ !

این چه گردابیست این سودای تو
می برد هر لحظه پایین تر مرا
می زنم من دست وپا اما چه سود؟!
می شوم نزدیک تر تا انتها

گاه می گویم که دریا تشنه است
باز می خندم که این دیوانگی است
من میان گریه ام فهمیده ام
رسم عاشق بودن این افتادگیست

می زنم گهگاه چنگ بر ریشه ای

باز می بینم که آنهم باطل است
می شوم شرمنده،اما هر غروب
چشم های تو به دریا مایل است
*
تا ببینی کی مرا می بلعد آب؟ !
من خودم هم مانده ام دراین جواب !!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#74 | Posted: 24 Jun 2013 22:12 | Edited By: nazi220




جاده

جاده می پیچد به سوی انتها
جاده ها را دوست دارم ای خدا

جاده ها رگهای کوه و دره اند
جاده ها معنای رفتن می دهند

ما همه در پیچ و خم ها مانده ایم
لا به لای حرف غم ها مانده ایم

خسته از راه و نگاه و منظره
خسته از دیوار و شهر و پنجره

ما همه در راه و در بیراهه ایم
گه میان دره ای افتاده ایم

گاه می مانیم در چند راهه ها

وای !اگر غافل بمانیم از خدا

انتخاب و اختیار و انتظار
گاه دستی می زند ما را کنار

گاه ساز باز گشتن می زنیم
زخم های کهنه بر تن می زنیم

باز می بینیم که باید بگذریم
طعنه ها را با دل و جان می خریم

تازیانه می خوریم از باد و برگ
یادمان می آید از ایام مرگ

در میان سیل و طوفان می رویم
در زمستان یا بهاران می رویم

گاه می گوییم اینجا بهتر است
سایه سار این در خت زیبا ترا ست


کفش هارا کنده،پاها را به آب
فکرمان در چای و قلیان و کباب
هر کسی را یک سبد در پیش رو
سیب و انجیر و انار و گفتگو

لیک باید بگذریم از فکر خواب
وقت ما کوتاه و ره پرپیچ وتاب

جاده گاهی سرد گه آفتابی است
گاه تاریک و گهی مهتابی است

یا وسیع و پهن یا باریک وتار
یا مه آلود وهمیشه انتظار

جاده یعنی رفتن اما خستگی
جاده یعنی راههای زندگی

جاده یعنی عشق یعنی بندگی

بوی باران در تمام تشنگی

آری ما خواهیم رفت تا انتها
گرکه باشد همرهی همپای ما

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#75 | Posted: 25 Jun 2013 16:41




نیمه شب

در سکوت نیمه شب تنهاترم
ماه می تابد درون بسترم

ثانیه ها ساز دیگر می زنند
سایه ها هم رنگ دیگر می شوند

باد می رقصد به بام خانه ام
باز من با این جهان بیگانه ام

شاخه های بید در هم می رود
نسترن هم شکل دیگر می شود

هر کسی با درد خود در خلوت است
خواب یا بیدار چشمانی تراست

آینه تاریک و تنها می شود

آسمان در فکر فردا می شود

حرف ها را خواب با خود می برد
یک ستاره چشمکش را می زند

ماهی قرمز درون حوض شب
خواب دریا دیده اما بی سبب !

شاپرک در خواب گل ها می رود
یک نفر از خواب راحت می پرد

پیچک همسایه زیبا می شود
نرد بان خانه تنها می شود

رد پایی می خزد در کوچه ای
ماه می آید کنار خوشه ای

من چه خوشبختم !چه خوشبختم! کنون
شاهد این جلو ه های گو نه گون


آری ! آری! نیمه شب تنهاترم
ماه می تابد به چشمان ترم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#76 | Posted: 25 Jun 2013 16:42




رنگ چشمت

رنگ پاییز است این بی تابی ام
زرد و نارنجی است آتش بازی ام

رنگ دریاهاست این بیداری ام
آبی و زیباست شعر جاری ام

صورتی رنگ است این بی خوابی ام
سرخ سرخست این تب تنهایی ام

هر چه هرجا هست رنگش داده ام
من فقط در رنگ چشمت مانده ام

رنگ چشمت چون نهال کوچکیست
شیطنت هایش شبیه کودکیست



رنگ چشمت کوچه باغی پر درخت
که پرستویی از آنجاها نرفت

رنگ چشمت یک پل و یک انتظار
یک سلام و یک نگاه بی قرار

رنگ چشمت بوی باران در غروب
رنگ عاشق بودن دلهای خوب

رنگ چشمت مثل بغضی در سکوت
یا شبیه ناله های یک فلوت

رنگ چشمت چشمه سار سادگی
بهترین آغاز این دلدادگی

رنگ چشمت مثل حرفی ناتمام
من فقط باید بگویم یک کلام



رنگ چشمت بهترین رنگ خداست
من نمی دانم!
نمی دانم شبیه آن کجاست !!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#77 | Posted: 25 Jun 2013 16:42




مهربانی

سوزنی در دست گیرو
بانخی ارزان بدوز
خند ه ای را بر لبش

او که می دوزد نگاهش رابه در
نیست حتی یک ستاره در شبش

یا گلی زیبا بکش در دفترت
هدیه اش کن
تا گذارد بر سرش

دست هایش را بگیر

او یتیمی بی پناه است
او که می گرید برای مادرش

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#78 | Posted: 25 Jun 2013 16:43




پیام مرگ

پنج شنبه بود
قبرستان شلوغ
چشم هایش
خسته بود و بی فروغ

یک نفر بوسید خاک مادرش
یک نفر می شست خاک همسرش
یک نفر هم خاک می پاشید سرش

مادری فریاد می زد: عاطفه
نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه
پس کجایی عاطفه ؟!
یک نفر آرام می خواند فاتحه

روستایی لهجه اش شیرین
چنان هم صحبت مردم شده

مثل اینکه روستایش غرق در گندم شده
گفت : می خواهی بخوانم سوره ای
آیه ای یا آیه الکرسی چطور
یک نفر آهسته رد شد با موتور

گفت : ای مردم شتاب
می فروشم شمع و خرما و گلاب

یک نفر حلوا بدست
روی قبری میوه می شد دست بدست

یک نفر سر را گذاشت بر روی سنگ
یک نفر آورد گل های قشنگ

یک نفر می گفت : ای احسان من
مرغ خوش الحان من
منزل تازه مبارک جان من

من میان این هیاهو گم شدم

فکر غمهای دل مردم شدم

مرگ را دیدم میان قبرها
ایستاده قامتش صاف و بلند
نیست در لحن صدایش
جز طنین نیشخند

گفت : باور می کنید ؟!
این مکان مال شماست
بعد از این.....
تنهایی و خواب عمیق
بهترین حال شماست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#79 | Posted: 25 Jun 2013 16:43




عشق باید

عشق باید از زمین تا آسمان
عشق باید در نگاه مردمان
مثل گندم ،مثل نان
روی دست این وآن
عشق باید در میان سفره مان

عشق باید مثل آب
جاری و زیبا و ناب
مستیش همچون شراب
حرف آن در هر کتاب
عشق باید خستگی را عین خواب

عشق باید گل شود در باغچه
آینه باشد به روی طاقچه
عشق باید برق های آشنا
روی پرهای سیاه زاغچه


عشق باید خط بطلان بر دروغ
لحظه ها را پرفروغ
حیف باشد،حیف باشد گرکه آن
گم شود در انجمن های شلوغ

عشق باید در صدای شستشو
عشق بایددر تلاش و جستجو
عشق باید هر کجای زندگی
در مان ازدحام و گفتگو

عشق باید در زمان بی کسی
عشق باید در غم دلواپسی
عشق باید پر شود در گوش تو
نشنوی دیگر صدای هر کسی

عشق باید توی ساعتها رود
روی دیوار تما شاها رود
وقت خواب نیمروزی که رسید

عشق باید روی بالش ها رود

عشق باید بر زبان جاری شود
تا طبیب روز بیماری شود
هفته های ناامیدی را بگو
عشق باید حرف دلداری شود

عشق باید غنچه ها را وا کند
عشق باید رخت ها را تا کند
در میان روستا ،وقت غروب
عشق باید جو جه ها را جا کند

عشق باید کو چه را جارو کند
عشق باید برف را پارو کند
عشق باید چشم ها را پرکند
صحنه های زشت را وارو کند

عشق باید جیب هارا پرکند
عشق باید مشت هارا پرکند

هر سبد هر جا که هست از هرچه هست
عشق باید داخلش را پر کند

عشق باید خانه را زیبا کند
عشق باید گریه را معنا کند
عشق باید خنده برلبها کند
عشق باید در کنار پنجره
پلک های خسته اش را واکند
دختر همسایه ام را نیز عشق
عشق باید بهتر و زیبا کند

هر که هر جا هست در گوشش بگو
عشق باید....
عشق باید....
عشق باید،عشق را پیدا کند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#80 | Posted: 25 Jun 2013 16:44




می روم

می روم تا زندگی را من نبازم بی بها
روزهای رفته ام را می گذارم زیر پا
دست بر زانوی همت یاعلی
می روم پیدا کنم انگیزه را

رو به روی آینه بگشوده لب
عقده های بسته ام را واکنم
از نگاه خود درون آینه
محشری بر پا کنم

هر شب اینجا
من زفردا گفته ام
با گل قالی
سخن ها گفته ام
بعضی از شبها کنار آینه

روی انبوه صداقت خفته ام

من کسی را مهربانتر از خودم
با خودم تا کهکشانها برده ام
پولک زرین خوابم را فقط
دست تاریکی شب بسپرده ام
حرف های شاعرانه می زنم ؟!
من به جان خود قسم ها خورده ام !

فکر فردا را هما ن فردا کنم
کفش حالا را فقط در پا کنم

روزها را عاشقانه بشمرم
فکر های هرزه را رسوا کنم

روی گل های نگاهم بعد از این
غنچه های تازه تر پیدا کنم

می روم تا دستها را

شسته در آبی خنک
جور دیگر آب را معنا کنم

خاطرات کهنه را بیرو ن کنم
در به روی مهربانی واکنم

گر که سرمایی به خون من دوید
دست ها را می برم تا ها کنم

کلبه ای از برگهای دفترم
غصه ها را غرق در دریا کنم

یک سبد آلوی تازه می خرم
نذر گنجشکان بی پروا کنم

مثل تاک عشق می پیچم به خود
دستها را باز هم بالا کنم

حرف های گفتنی را می برم

می نویسم ،قصۀ فردا کنم

زورق اندیشه ها را لابه لا
یک ستاره در میانه جاکنم

دور تنهایی خود خط می کشم
می روم تا همدمی پیدا کنم...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 8 از 30:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Fariba Sheshboluki | فریبا شش بلوکی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites