تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Molla Hadi Sabzevari | ملا هادی سبزواری

صفحه  صفحه 21 از 21:  « پیشین  1  2  3  ...  19  20  21  
#201 | Posted: 13 Aug 2014 16:28
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
و له ایضاً
ای تو همساز من وهم سوزم
وی رخت اختر شب افروزم

همه آیینه و تو جلوه گری
همه را از همه تو درنظری

همه گر فرد شعله می بودی
گوی وحدت زجمله بربودی

ز آنکه هرجا دوئی بود درشیء
متخلل بود در او جزوی

لیک جز او همه از اوفیء است
غیر او در میانه لاشیئی است

چشمت اسرار گر بود احول
دونماید ترایکی مشعل
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#202 | Posted: 13 Aug 2014 16:35
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سؤال میرزا بابای گرگانی در حین توقف سبزوار از حاج ملاهادی سبزواری
ای حکیمی که چون تو فرزندی
ما در دهر در زمانه نزاد

وادی عشق را توئی هادی
سالکان طریق را تو مراد

از تو بستان معرفت خرم
وز تو ایوان معدلت آباد

بحر توحید را توئی زورق
شهر تجرید را توئی استاد

هم کنوز ورموز سر وجود
در نهاد تو کردگار نهاد

گر تو و چون توئی نبود مراد
ننمودی خدای خلق ایجاد

چیست اقرار فضل تو ایمان
کیست انکار امر توالحاد

چون کلید خزائن دانش
بر کف قدرت تو قادر داد

سر این نکته را بیان فرما
تا شود قلب مستمندان شاد

در سه جاموت دادهاند نشان
عارفان طریق را ارشاد

زان یکی ذاتی است و آندیگر
اضطراری است در جمیع عباد

واندگر هست اختیاری شخص
کو بتاراج زندگانی داد

زندهٔ مرده چون تو اندزیست
مردهٔ زنده چون کند دلشاد

ور خمولی گزیند و عزلت
هستی خویش را دهد بر باد

حکمت و عفت و شجاعت و عدل
همه افتد ز کار همچو جماد

شهوتی گر نبود عفت نیست
کافرار نیست بهر چیست جهاد

ور رضا بر قضای ربانی
داد گوید هر آنچه بادا باد

قوت اطفال و کسب رزق حلال
امر فرمود سید امجاد

ور بتحصیل رزق پردازد
در میان گروه بی بنیاد

روز و شب صاحبان نحوت و آز
فارغش کی کنند از الحاد

مرده با زندگان بخل و حسد
کی تواند نمود او اسعاد

نیست ما را چو چشم دل روشن
صد نماید بچشم ما آحاد

راه باریک و دور و ویرانست
شب تاریک و کور مادرزاد

گر ز برهان عقلی و نقلی
راه مقصود را کنی ارشاد

در دو عالم خدای هر دو جهان
قدرت افزون کند و قرب زیاد

لیک منظوم میرود مسئول
گر کنی ز التفات خود انشاد

بعد ماو شما بعمر دراز
نفع گیرند اهل علم و سداد

روحی فداک کمترین درباب حدیث موتوا قبل ان تموتواحیران و سرگردانم

ما بدین مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر لطف شما پیش نهد گامی چند

چشم بصیرت کور و راه مقصود دور مگر بهدایت هادی طریق سعادت در

این ورطهٔ هلاکت جانی بسلامت بیرون برده از چاه ضلالت بدر آئیم و ببرهان

عقلی و نقلی آن صاحب دانش و بینش ناسوران سوختگان آتش حسرت

مرهم پذیر شود چون استدعا از بندگان عالی چنان بود که چند کلمه منظوم

مرقوم فرمایند از این جهت گستاخی شد جواب سئوال منظوم استدعا

نمودم و تا بحال نظم و غزلی معروض نشده این هم از التفات سرکار است.

ما چو نائیم و نوا از ما ز تست
ما چو کوهیم و صدا در ماز تست

و اگر در سئوآل خبط و خطائی شده باشد باصلاح آن کوشیده

من هیچم و کم ز هیچ هم بسیاری
از هیچ و کم از هیچ نیاید کاری

جواب و سئوال هر دو از سرکار است )ای دعا از تو و اجابت هم ز تو(
والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#203 | Posted: 13 Aug 2014 16:48
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
جواب سؤال
بسم الله الرحمن الرحیم

ای عزیزی که چون تو بابائی
ایزد ابناء معرفت را داد

دایم از کوشش تو و چو توئی
قوت و قوت رسد باین اولاد

قافله عشق را توئی چو جرس
مقدحه شوق را توئی چوزناد

سردی روزگار و ابنائش
طبعم افسرده کرد همچو جماد

نسر طایر ز نسر شد واقع
باشهٔ نظم همچو پشه فتاد

لیک گر طبع نیست باکی نیست
جو ز نصر من اللّه اسمتداد

ای که انواع مرگ پرسیدی
ایزد انواع زندگیت دهاد

مرگ نبود که زندگی باشد
وین نمط را بسی بود افراد

سورها ماتم است و ماتم سور
فاقه باشد توانگری عباد

کثرت بی حد و حقیقت تر
شدت نور و قرب سربعاد

فی الموت الذاتی

موت ذاتی ترقی اکوان است
سوی وحدت ز عالم اضداد

رفتن نطفه از جهان گیاه
سوی حیوان پس از مقام جماد

همچنین نفس سوی عقل و عقول
شود ابدال بعد از آن اوتاد

هرچه اندوخت در عوالم پست
در جهان بلند ساخت زیاد

می نکاهد از آن سر موئی
ذلک الواحد هو الاعداد

اضطراری موت معلومست
اختیاری او چهار افتاد

در بیان موتات اربعه

موت ابیض که هست جوع و عطش
در ریاضات یا شروط رشاد

این سحابی است یمطر الحکمه
در احادیث عالی الاسناد

ابیضاض و صفا همی آرد
عکس البطنة تمیت فؤاد

موت اخضر مرقع اندوزیست
در زنی چون دراعهٔ زهاد

مرقعه مدرعه و استحیی
گشته مروی ز سید زهاد

سبزیش خرمی عیش بود
که قناعت کنوز لیس نقاد

موت اسود که شد بلای سیاه
احتمال ملامت است و عناد

لا یخافون لومة لائم
رو ز قرآن بخوان باستشهاد

موت احمر که رنگ خون آرد
باشد این جاخلاف نفس و جهاد

گفت ز اصغر بسوی اکبر باز
آمدیم آن نبی ز بعد جهاد

مردهٔ زنده زندهٔ مرده
عقدهاش دست معرفت بگشاد

مردهٔ زنده زندهٔ عشق است
کرده نفی مراد پیش مراد

میت بین ایدی الغسال
شلاخسر ضعیف در ره باد

تو باو زنده او بحق زنده
اوفنا فی اللّ[ و توفی الاسناد

زندهٔ مرده مردهٔ جهل است
بی خبر از خدا و راه رشاد

مانده درگورتن جلیس و حوش
همه اهل مقابر اجساد

نفس گیرد ز یار بهتر خوی
چه نشینی تو باقراد و جراد

رفته اندر سئوال کز پس مرگ
کافر ار نیست بهرچیست جهاد

نیست آنی زمانی است این مرگ
بارها مردهاند اهل وداد

موتوا من قبل ان تموتوانه آنست
که کشد دست آدمی ز جهاد

کشش و کوشش از پی مرگ است
تا نباشد نمیرد ام فساد

گر ز اوصاف مرگ میرد کس
شود از غل و سلسلش آزاد

بدر و تقطیر هم تهور وجبن
جربزه و ابلهی شره اخماد

باز ز اوصاف عقل باید مرد
حکمت و عفت و شجاعت و داد

پس شجاعت رود زید قدرت
حکمت خلقی هش رود بر باد

سهرو جوعش فی المثل آرد
ذکر قیوم یا صمد را یاد

متخلق شود لخلق اللّه
همه اسما خداش یادرهاد

آری از بعد طمس هیچ نماند
که پس از مرگ نوش دارو داد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#204 | Posted: 13 Aug 2014 17:18
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ترجیع بند
ای جان جهانیان فدایت
مردند سمنبران برایت

در دولت حسن صد چو یوسف
در یوزه گر در سرایت

صد خرمن حسن داری ای ماه
لیکن نبود جوی وفایت

کی نوش کند ز چشمهٔ خضر
آنکو زده جام غمزدایت

بر طوبی وسدره کی نشنید
مرغی که پریده در هوایت

هرکس بکسی امیدوار است
دست من و دامن ولایت

درمشرب عاشقان نبرده است
عیش سره صرفه از بلایت

جانم بلب از پی نگاهی است
ای دوست تو دانی و خدایت

چون دست نمیدهد که گاهی
آیم چو سگانت از قفایت

از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم

ای آفت عقل و غارت هوش
تا چند کنی ز ما فراموش

دل را ز مژه چشاندهٔ نیش
وز نوش لبان نداده یک نوش

تا حلقهٔ زلف تو بدیدم
شد حلقهٔ بندگیم در گوش

نخل قدت ار به بردرآید
عمر ابد آیدم در آغوش

طاقی بمقام خوبروئی
ابروت کشیده تا بناگوش

خوش آنکه دهم بدست جامت
تو نوش کنی و گویمت نوش

یک جرعه دهی ز لعل کافتم
تا روز شمار مست و مدهوش

زلفت بتو غیر کج نهادی
باد است روان نگفته درگوش

زین بعد بر آن سرم که باشم
در کنج غمی نشسته خاموش

از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم

سر خیل بتان نازنینی
غارتگر عقل و کفر و دینی

ای صاحب خرمن لطافت
لطفی بنما بخوشه چینی

ز ابروت بقصد مرغ جانم
زه کرده کمان و در کمینی

با جمله وفا بما جفا چند
با غیر چنان بما چنینی

هرکس که بدیدت آفرین گفت
چون صورت گیتی آفرینی

ذاتت جو خدای نکته بین است
اینقدر بود که در زمینی

چون مردم دیدگان بدیده
اندر دل مردمان مکینی

آن به که بگوشهٔ نشینم
یا رخت کشم بسر زمینی

از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم

از جام صفا می بقا را
زانسان نخوری که خون ما را

بندیش ز داوری فردا
امروز ز حد مبر جفا را

تو آینهٔ جهان نمائی
بگذار که بینمت خدا را

در پیش وقوف کوی تو نیست
در مشعر من صفا صفا را

جز در رخ و زلف تو که دیده
اندر دل تیره شب ضحا را

جز در دهنت که دید گیرند
از لعل و درر می گوا را

کی مرغ دل مرا بود راه
ره نیست باین چمن صبا را

اسرار نبوده است چون بار
در حضرت پادشه گدا را

از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 21 از 21:  « پیشین  1  2  3  ...  19  20  21 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Molla Hadi Sabzevari | ملا هادی سبزواری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites