تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Molla Hadi Sabzevari | ملا هادی سبزواری

صفحه  صفحه 9 از 21:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  20  21  پسین »  
#81 | Posted: 12 Aug 2014 09:52
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
غزل شماره٧٧
زمین خوردازمیش دُردی چوچشمش پرخماری شد
بچرخ افتادازآن شوری چوزلفش بیقراری شد

ز عشقش دلفروزان مهرومه چون مجمر سوزان
هلال ازدرد شوق ابرویش زردو نزاری شد

به بستان صباحت سرگران اوراخرامی بود
ز شوق قداو ز اشک صنوبر جویباری شد

نمی یم دید از بحرغمش خون دردلش زدموج
زسوزش کوه را داغی رسید و لاله زاری شد

نمودندازمی لعلش مخمر طینت آدم
از آن می چون عجین شدخاک هرگل گلعذاری شد

چوبست از سبزهٔ خط بر رخش پیرایه آن نوگل
طراوت میچکید ازسبزهاش باغ وبهاری شد

زچوگانش که شدگوی خمش سرهای جانبازان
بروی گلرخان نقشی نشست ابروی یاری شد

چو زلفش شانه زد باد صبازان عنبر افشان باشد
وزید از تا مویش نفخهٔ مشک تتاری شد

ز بهرآنکه دست نارسایانرا کند کوته
عزازیلی شد از زلفش هویدا پرده داری شد

حقیقت چونکه پنهان مانداندر پردهٔ غیبی
دوبینان رامیان آمد سخنهاگیر وداری شد

بمیدان طلب چون دید جانبازی مشتاقان
سرخود زاهد مسکین گرفت و در کناری شد

کسی راکوشدی همدم دم جانبخش عیسی داد
بهر قلبی که زد خاک رهش کامل عیاری شد

مزن دم اردل و جان رهرواین وادی عشق است
کجا دل درحساب آمد کجا جان در شماری شد

عقاب ار پر زدی اینجا نمودی پشه لاغر
اگرشیر ژیان آمد در این صحرا شکاری شد

چوحسنش جلوه ای کرد ازلباس حسن معشوقان
فتادی یکطرف پروانه و یکسو هزاری شد

مدام از گردش چشم بتان ساغر زند اسرار
اگرچه پارسائی بودرند باده خواری شد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#82 | Posted: 12 Aug 2014 09:57
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
غزل شماره٧٨
که انداین کاروان یارب چه کس میرفت و می آمد
که از روز ازل بانگ جرس میرفت و می آمد

زهی زان نور بی پایان خهی زانعشق بی انجام
شهاب بیکران بیحد قبس میرفت و می آمد

شد از شرب نهان ما تو گوئی محتسب آگه
که بر دور سرای ما عسس میرفت و می آمد

ز دست خصم بدگو تا چه آید بر سرم گو باز
بسوی آن شکرلب چون مگس میرفت و می آمد

مگر دانست کز عمرم دم آخر بود کز تن
زبهر دیدنت جان چون نفس میرفت و می آمد

نصیب مرغ دل بود از پریدن دل پرندنها
چو مرغی کودر اطراف قفس میرفت و می آمد

به دل اندر خم زلفش ز شست آن کمان ابرو
خدنگ غمزهها ازپیش و پس میرفت و می آمد

همی می رفت و می آمد دلم دوش از طپیدنها
ز غوغای سگت کآیا چه کس میرفت و می آمد

ره کویش همی پیمود اسرار و درش نگشود
بشد شرمنده پیش خود ز بس میرفت و می آمد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#83 | Posted: 12 Aug 2014 10:00
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
غزل شماره٧٩
حسن رخی کان تراست ماه ندارد
گو بر رخش طره سیاه ندارد

این چه گیاه خط است وین چه گل روی
خلد چو این گل چو آن گیاه ندارد

دُرکه نهان کرده ای بحقّهٔ یاقوت
جوهرئی را نبوده شاه ندارد

دل که بیغما ربودی از کف او جان
غیر دو چشم خودت گواه ندارد

بوالعجبیهای عشق بین که مسخّر
کرده جهان آن شه و سپاه ندارد

صبر و خِرَد دین و دل قرار و توانم
برده به حدّیکه سینه آه ندارد

ای صنم اسرار را مران ز در خویش
زانکه بغیر از درت پناه ندارد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#84 | Posted: 12 Aug 2014 10:03
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
غزل شماره٨٠
به این لطافت و رو تازه ارغوان نشود
باعتدال قدت سرو در جنان نشود

فرو تنی بهمه تن شده است پیشهٔ من
که سجدهات چو کنم غیر بدگمان نشود

فشانم اشک چو باران ز دیده ای یاران
خبر کنید که تا کاروان روان نشود

بآن رسید که آهی کشم ز سینه خویش
که با رقیب خود آن ایار مهربان نشود

دمی نبود که خون در دل شکسته من
ز دست یار و ز کردار دشمنان نشود

مگر که میکده را باز فتح باب کنند
وگرنه کار گشائی ز آسمان نشود

بآه گرم خود آهن چو موم کرد اسرار
باو چسان دل سنگ تو مهربان نشود
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#85 | Posted: 12 Aug 2014 10:04
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
غزل شماره٨١
دل بشد از دست یاران فکر درمانش کنید
مرهم زخم عجین از آب پیکانش کنید

شهسوارم میرود ای اشک راهش را ببند
ای سپاه ناله زود آهنگ میدانش کنید

گر رود از اشک سیل انگیز و آه شعله خیز
شور محشر میشود یاران پشیمانش کنید

خسرو چابک سوارم عزم جولان کرده است
معشر عشاق سزها گوی چوگانش کنید

میستیزد فارس رد گون بما ای همدمان
از خدنگ آه دلها تیر بارانش کنید

آن دل نازک ندارد طاقت فریاد و داد
دادخواهان دست خود کوته ز دامانش کنید

وادی غم هر کف خاکیش جانی یا دلی است
رهروان ترک دل و جان در بیابانش کنید

طوطی گویای اسرار از فراقش تلخکام
زان لب شکر شکن در شکرستانش کنید
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#86 | Posted: 12 Aug 2014 10:31
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
غزل شماره٨٢
جهان گیرئی کز سیاهی برآید
هر افسون و نیرنگ کآید ببابل
جوانا مبر جور ز اندازه ترسم
چو افتاده ما را که کام دگرها
تعلل چرا چون علاج دل ما
به هر سوست گوش امیدم که شاید
چو کوهی است بار غمت بر دل زار
مه چرخ بین هر شب و طالع ما
عجب سرزمینی است کاخ محبت
بتلخی دهد جان شیرینش اسرار
ز شمشیر ابروی ماهی برآید
ز جادوی زلف سیاهی برآید
که از سینه گرمی آهی برآید
اگر از تو گاهی نه گاهی برآید
ترا ای مسیح از نگاهی برآید
صدای درائی ز راهی برآید
بکوهی چسان پرکاهی برآید
که ماهی برآید که ماهی برآید
گدائی اگر رفت شاهی برآید
چو رفت از برت جان الهی برآید
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#87 | Posted: 12 Aug 2014 10:33
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
غزل شماره٨٣
پارسایان ریائی ز هوا بنشینند
گر بخاک در میخانهٔ چو ما بنشینند

پرگشایان ز کمانخانهٔ ابروت سهام
بگذشتند ز دل تا بکجا بنشینند

توشه حسنی و عار آیدت از من باری
خسروان کی شده بارند و گدا بنشینند

پارسایان مژه را در حق چشم بیمار
گو به محراب دو ابرو بدعا بنشینند

هست هر روزه اگر گرد رهت مرغ همای
کی بفرق چو من بی سر و پا بنشینند

صوفی آسا دل و جان کسوت موسی طلبند
گو که در حلقه آن زلف دو تا بنشینند

راست شو ساقی و بر رغم مخالف می ده
تا جوانان عراقی بنوا بنشینند

سبزپوشان خط لعل اگر رحم آرند
بر لب آب بقا کام روا بنشینند

طایرانی که پریدند ز طرف بامت
کی ببام حرم و باب صفا بنشینند

جلوه ای ده سخن اسرار که در کتم خفا
شاهدانی بچنین حسن چرا بنشینند

هر در اسرار که بر روی دلت بر بندند
کشش سلسلهٔ دهر بود آنی چند
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#88 | Posted: 12 Aug 2014 10:35
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
غزل شماره٨٤
بمن گر یک نظر آن ماه زیبا منظر اندازد
به پای انداز نظاره تن زارم سراندازد

صبا آمد عبیر افشان تو گوئی آتشین رویم
ززلف عنبرینش عودی اندر مجمر اندازد

ندانم تا بکی گردون خلاف طبع ما گردد
خدا این چرخ کج رفتار از گردش دراندازد

بلندی چون دهند اجرام علوی از حضیض او را
کز اوج التفاتش چشم لطف دلبر اندازد

نه کام از گردش گردون نه رامم گردش چشمی
چه شد ساقی که باری گردشی در ساغر اندازد

چو ما را آتشین رویت گلستان ارم باشد
خلیل آسا دلم خود را بروی آذر اندازد

دهد جانرا بباد اسرار اگر باد سحرگاهی
ز روی شاهد اسرار آن برقع براندازد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#89 | Posted: 12 Aug 2014 10:37
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
غزل شماره٨٥
خورد چشم سیهت خون مسلمانی چند
کرد ویران نگهت خانهٔ ایمانی چند

مژه گان نیست چه آورده ز بهر قتلم
کافر چشم سیه مست تو پیکانی چند

آن نه دندان بودت درج بدرج گوهر
سفته حکاک ازل دُر درخشانی چند

گیسوی تست مسلسل شده یا بهر دلی است
پی تحریک جنون سلسله جنبانی چند

دُر گوش تو و از دُر عدن معدنها
لعل نوش تو و ار لعل و گهر کانی چند

کسوت ماتم حسنت چو بنفشه خط شد
شد چو پیراهن گل چاک گریبانی چند

بیمحابا مرو از زلف دلاراش نسیم
ترسم آزرده کنی زخم پریشانی چند

نیست دستوری آنم که ز دل داد زنم
ورنه بر هم زنم افلاک ز افغانی چند

بت پیمان شکن عهد گسل یادت باد
که بدل بست سر زلف تو پیمانی چند

تا که دادی تو سر زلف دلاویز بباد
رفت بر باد از این غصه دل و جانی چند

بر خیال رخ آنماه درخشان همه شب
دارد اسرار ز اشک اختر رخشانی چند
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#90 | Posted: 12 Aug 2014 10:40
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
غزل شماره٨٦
ما ز میخانه عشقیم گدایانی چند
باده نوشان و خموشان و خروشانی چند

ای که در حضرت او یافتهٔ بار ببر
عرضهٔ بندگی بیسر و سامانی چند

کای شه کشور حسن و ملک ملک وجود
منتظر بر سر راهند غلامانی چند

عشق صلح کل و باقی همه جنگست و جدل
عاشقان جمع و فرق جمع پریشانی چند

سخن عشق یکی بود و لی آوردند
این سخنها بمیان زمرهٔ نادانی چند

آنکه جوید حرمش گو بسر کوی دل آی
نیست حاجت که کند قطع بیابانی چند

زاهد از باده فروشان بگذر دین مفروش
خورده بینها است در این حلقه و رندانی چند

نه در اختر حرکت بود نه در قطب سکون
گر نبودی بزمین خاک نشینانی چند

ای که مغرور بجاه دو سه روزی بر ما
رو گشایش طلب از همت مردانی چند
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 9 از 21:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  20  21  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Molla Hadi Sabzevari | ملا هادی سبزواری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites