تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

گذری بر کوچه باغ شعر و سخن

صفحه  صفحه 33 از 38:  « پیشین  1  ...  32  33  34  ...  38  پسین »  
#321 | Posted: 8 Aug 2014 22:43




♤♤♤♤♤


و یک صدا ...
صدایی شبیه "جیر جیر" بستن آخرین پیچ ...
یا "تق تق" چکشی برای غرق میخی سیاه به یک تابوت ...
تابوتی به بلندای تمام کشدارهای زرد رنگ ...
یک تشییع جنازه بر پاست ...
و درونش ...
"یک روز کاش میشد " ی که خوابیده آرام و سرد ...
دست به دست می شود تا گورستانِ اتفاقهای تلخ ...
دست به دست می شود برای راندن تمام خاکستری هایم ...
بوی حلوا پر شده در هوای خیال...
و چه با شکوه است دفن شر و شوم یکجا ...
خدا بیامرزد داغ هایم را ...
از وقتی آمدی ...
یک طاعون ارغوانی افتاده به جان تمام غصه هایم ...
و غم هایم ...
و اشکهایم ...
و دیگر خبری از چشمان یک بن بست تنگ نظر نیست،
و باز کوچه می خندد به قرارمان در یک ساعت 8:20 دقیقه ...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#322 | Posted: 8 Aug 2014 22:43




♤♤♤♤♤


چمدان بسته ام ...
مقصد را نمی دانم ...
شاید بروم به دره ای که دسته دسته چکاوکانش بجای کوچ ...
ابلهانه آواز انتظار می خوانند ...
و یا کنار زجه ی یک درخت تبر خورده از نا اهلی ...
با هم گریه کنیم چند ساعتی را مرثیه و زار ...
شاید بروم سمت خیابانی برهنه تر از روسپی های لمیده کنارش ...
خیابانی که پوشانده تمام خط سبقت ممنوعش را ...
پشت ته سیگارهای سرخ رنگ ...
و تا می توانم چراغ قرمز رد کنم به لجبازی تمام همان سرخ رنگ ها ...
کنار یک دکه ی گرم تر از هوای پیرامونش هم بد نیست ...
چند لقمه ای پچ پچ داغ و درگوشی از این و آن بخرم ...
بروم سمت شمال برای نجات سیبری از دست "ازون" و هوای گند گلخانه ای مادرش ...
یا سمت جنوب ... برای ابراز " از دستم کاری بر نمی آید ی" تلخ در بحبوحه جنگی سیاه بخاطر یک مشت دلار ...
کلبه مادر بزرگ هم که نه دودکش دارد و نه چای ...
و آفتاب گردانهای سرزمین پدری،
خاک و آفتاب فروخته اند به مِلک و جاده انگاری...
چمدان بسته ام ...
و مقصد را نمی دانم هنوز ...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#323 | Posted: 8 Aug 2014 22:44




♤♤♤♤♤


همین که در خاطرم فکر می کنم،
گاهی بیاد منی ...
برای هفت پشتم کافیست ...
اگر نه ما را چه به آرزوهای بزرگ ..


♤♤♤♤♤


و از فردای روزی که رفتی ...
آب از آب تکان نخورد ...
و انگار نه انگار، که کسی آمد و رفت ...
و از فردای روزی که رفتی ...
همه چیز مثل روز اولش شده دوباره باز ...
و من بخاطر اینکه فکر نکنی پا بندت شده ام ...
هر روز می نشینم روی یک صندلی چرخ دار ...
و تا می توانم دهن کجی می کنم ...
به نیمکت چوبی کنار پارک ..

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#324 | Posted: 8 Aug 2014 22:45




♤♤♤♤♤


من حتی به عکست نگاه که می کنم ...
تمام یک رفتن ...
از لبخندت پیداست ...
پای احساس که میان باشد ! ...
قاب عکس هم بی وفایی بلد است ...


♤♤♤♤♤


نمیدانم اهل کدام محله ای ...
که کوچه هایش تماماً چپ است ...
و از وقتی خودت را زده ای به آنجا ...
دیگر آدرست را ...
باران هم نمی داند ..


♤♤♤♤♤


یک تکه از آبانم نیست اینجا ...
نه زیر میز تحریر شعرهایم،
نه روی طالقچه ...
لای آلبوم هم نیست انگار...
و لای تک تک بر گهای تقویم شاید...
نکند پشت " مهر" قائم شده ...
یک تکه آبانم گویی بازیش گرفته با من،
دهن کجی می کند به احوالم ...
تکه آبانم ...
آه ...
یافتمش اینجاست ...
یک تکه از آبانم زرد نیست ...
رنگش پریده انگار از اتفاق ...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#325 | Posted: 8 Aug 2014 22:45




♤♤♤♤♤


آمده ام رو در روی آیینه ...
پای یک دوئل در میان است ...
دوئلی میان "من" و "خودم" ...
دعوا سر "تو" ست ...
و فقط باید تا ده شمرد ...
8 ثانیه مانده ...
5 ثانیه مانده ...
و 3 ثانیه ...
و کمتر حتی ...
و اینبار آیینه را خواهم شکست ...
و چند تکه می کنم "خودم" را ...
بس است دیگر!...
تمام زیبایت سهم آیینه،
تمام پشت کردنت قسمت من ...
فریاد میزند ساعت از ته عقربه هایش ...
و تیر خلاص ...
بازهم باختم "من" به "خودم" ...
"خودم" زودتر از "من" شلیک کرد ...
و پای یک دوئل دیگر نیز در میان است ...
"تو" رو در روی آیینه ...
شالت را می بندی...
عطرت را میزنی ...
یک لبخند نشان می دهی به آیینه ...
و می شکنی ته مانده غرورم را ...
...
و پشتت به "من" است هنوز ...
و "خودم" آنطرفتر ...
زمین را می کند به اندازه یک "من" ...
.
.
.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#326 | Posted: 8 Aug 2014 22:46




♤♤♤♤♤


و خسته ام زیاد
دوباره فریادی
از پس یک یادواره ی فصلی،
آمد و شد می کند حوالیِ گیج گاهم
درست همین زمانها بود
اواخر زمستان
کنار درختی که یکی در میان
گُل داده بود
برای دهن کجی به اسفندی سرد
وشکوفه هایش
که شش ماهه بودند به خیالشان
و تو عجول تر از همان درخت
قصد کرده بودی برای "نو نوار" تَر شدن
و درست همین زمانها بود
که فلسفه بافتی برای من
از زنجیره ی شکوفه های زود گذر
که باید "نو" شد
که باید رفت
و من بعدها فهمیدم
که از تمام مندرس های زندگیت
کهنه ترین بودم
و من بعدها فهمیدم
که فلسفه درس سختی است
و امسال همان درخت گیلاس
چه عجیب
صبوری میکند
و شکوفه ای در کارش نیست
مانده ام در کلاس دَرسَت
رو کنی به سمت منطق
و یا شاید عرفان
و دوباره کسی جا بماند کنار درخت
.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#327 | Posted: 8 Aug 2014 22:48




♤♤♤♤♤


چند وقت پیش ...
رفته بودم به خواستگاری باران ...
و باران ...
جوابم کرد به خشکسالی احوالم ...
راست می گفت ...
وصال کویر و باران را ...
در خواب هم نمیشود باور کرد ...
.


♤♤♤♤♤


کمی گیج شده ام
تو که از خودم بودی
پس چرا وقت رفتنت
من هنوز اینجا ام
بی هویت
.
.
.


♤♤♤♤♤


دلم گرفته ...
مثلِ بوته ی شمشادی کوتاه ...
که حسرتِ شکوفه های گیلاس ...
مانده بیخِ آرزوهایش ...
همان شکوفه هایی ...
که بوقت خشک شدن هم ...
باد را ترجیح می دهند ...
بجای فرود ...
به رویِ سرِ شمشادی عاشق ...
.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#328 | Posted: 8 Aug 2014 22:49




♤♤♤♤♤


و من پَر می کُشم
بجای پرواز
پَر می کُشم
و از بس،
بال بال زدم برای خواستنت
و تو انگار حواست نیست
که من دارم تمام پَرهایم را
جنون وار می کُشم
یکی مانده هنوز
خسته شدم
این یکی را نمی کُشم
می کِشم
شاید به هنگام کوچ
خاکسترش،
پشت و پناهت باشد
...
" و من اینبار پَر می کِشم "

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#329 | Posted: 8 Aug 2014 22:51




♤♤♤♤♤


چقدر شبیهِ هم اید
صدایتان،
نگاهتان،
و حتی قدم که بر می دارید
با این تفاوت
که رفتنت
بلند تر از باران بود
.
.


♤♤♤♤♤


ته کشیده ام ...
مثل گرده ی ناب یک رازقی
یک تکه از جانم
آویخته به دامان شاپرکی ...
سر به هوایی مي کند برای یک پیام
دیگر نه از جیغ و ویغ نسیم خبری است ...
نه از غنچه های نو رسته ی بابونه ،
و آنطرفتر باز ...
فرشته ای سقوط کرده انگاری ...
گریه نمی کند
و بالش ...
چتری شده برای یک انزجار جا مانده از موریانه ها
که می مکنند سودای یک کاج پیر را ...
کاش شاپرک ...
گرده افشانیم کند تا آخرین نفس ...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#330 | Posted: 8 Aug 2014 22:58




♤♤♤♤♤


یک نفر باز بریده
بیخ تا بیخ
سر خیابان را
خیابان نیمه جان شده
و یک فرعی آنطرف تر
سر گذاشته
به روی سینه یِ
چهار راهِ تقاطعی آشنا
تقاطع گریه می کند
که دیگر سبز نخواهد شد
چراغهایِ راهنماییِ بین آنها
یک ردِ پا هم هست
زرد و هم اندازه با شماره کفش هایت
سایز سیندرلا
و شاید کمی بیشتر از ...
عمرِ چراغ های زرد چشمک زن ...
جا مانده چیزی میان خطوط ِ ممتد همان خیابان
یک تصویر مبهم از زمان
که لخت لخت
پنهان شده
لا به لای خطوط در هم کشیده ی خیابان
و معکوس می شمارد ...
عمر از دست رفته را ...
چه زرد و مات
و انطرف تر در این گیر و دار ...
سبقت ممنوع است
که جان می گیرد
و جان می گیرد
کاش کمی آرامتر می رفتی
شهر آشوب چرا بانو ...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 33 از 38:  « پیشین  1  ...  32  33  34  ...  38  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / گذری بر کوچه باغ شعر و سخن بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites