تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

بابا افضل کاشانی

صفحه  صفحه 4 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#31 | Posted: 19 Aug 2013 23:12
شماره ۸۵





از رفته قلم هیچ دگرگون نشود

وز خوردن غم به جز جگر خون نشود

هان تا جگر خویش به غم خون نکنی

هر ذره هر آن چه هست افزون نشود


شماره ۸۶





رو دیده بدوز تا دلت دیده شود

زان دیده جهان دگرت دیده شود

گر تو ز سر پسند خود برخیزی

احوال تو سر به سر پسندیده شود


شماره ۸۷





می‏زن نفسی، کاین دم از او می‏زاید

وین دم، دم ماست، گر تو را می‏شاید

گر در یابی، زنده بمانی جاوید

ور نه دم ماست، هم به ما می‏آید
     
#32 | Posted: 19 Aug 2013 23:16
شماره ۸۸





سیر آمده ای ز خویشتن می باید

برخاسته ای ز جان و تن می باید

در هر منزل هزار بند افزون است

زین گرم روی بند شکن می باید


شماره ۸۹





رو خانه برو، که شاه ناگاه آید

ناگاه به نزد مرد آگاه آید

خرگاه وجود را از خود خالی کن

چون پاک شود، شاه به خرگاه آید



شماره ۹۰





ای از همه آزرده، بی آزار گذر

وای مست فریب بوده، هشیار گذر

آرامگه نهنگ مرگ است دهنت

بر خوابگه نهنگ، بیدار گذر
     
#33 | Posted: 19 Aug 2013 23:27
شماره ۹۱





یا رب ز کرم بر من دل ریش نگر

وی محتشما، بر من درویش نگر

خود می دانم لایق درگاه نی ام

بر من منگر، بر کرم خویش نگر


شماره ۹۲



ای از تو فتاده عالمی در شر و شور

فارغ شدهٔ غنی و مردم همه عور

تو با همه در حدیث و گوش همه کر

تو با همه در حضور و چشم همه کور




شماره ۹۳





زنهار در آن کوش که در زیر سپهر

با هیچ کس‏ات هیچ نپیوندد مهر

تا بو که از این هزاهزکون و فساد

بیرون شدنیت زود بنماید چهر
     
#34 | Posted: 19 Aug 2013 23:38
شماره ۹۴



ای از تو فتاده عالمی در شر و شور

فارغ شدهٔ غنی و مردم همه عور

تو با همه در حدیث و گوش همه کر

تو با همه در حضور و چشم همه کور


شماره ۹۵





دانی که چرا زنند این طبلک باز؟

تا گم شده‏گان به راه باز آیند باز

دانی که چرا دوخته اند دیدهٔ باز؟

تا باز به قدر خود کند دیده فراز


شماره ۹۶





در هستی کون خویش، مردم ز آغاز

با خلق جهان و با جهان است انباز

وآنگه ز جهان و هر چه هست، اندر وی

آگه شود و همه به او گردد باز
     
#35 | Posted: 20 Aug 2013 08:54
شماره ۹۷





تاریک شد از هجر دل افروزم، روز

شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز

شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم

اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز



شماره ۹۸





ای خواجه تو خود چه دیده‏ای؟ باش هنوز

زین ره به کجا رسیده‏ای؟ باش هنوز

زآن جرعه کز آن سپهر سرگردان شد

یک قطره تو کی چشیده‏ای؟ باش هنوز



شماره ۹۹





تا کی باشی ز عافیت در پرهیز

با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟

ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‏ای

روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز!
     
#36 | Posted: 20 Aug 2013 08:59 | Edited By: sepanta_7
شماره ۱۰۰





بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس

از شش جهت و هفت خط و هشت اساس

سری است نهفته در میان خانهٔ جان

کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس


شماره ۱۰۱





تا چند روی از پی تقلید و قیاس

بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس

گر معرفت خدای خود می طلبی

در خود نگر و خدای خود را بشناس


شماره ۱۰۲



در خرقه چه پیچی، ار نه ای شاه شناس

کز خرقه نه امید فزاید نه هراس

خز برکنی از کرم و بپوشی که لباس

چون پوشش تن بود چه دیبا چه پلاس
     
#37 | Posted: 20 Aug 2013 09:05
شماره ۱۰۳





ز افسانه گری ای دل دانش نشناس

پیوسته قرین شک، ندیم وسواس

تا تو تهی از عقل و پر از پنداری

فربه نه‏ای، از فریب داری آماس



شماره ۱۰۴





هان ای دل بد زهره ز شمشیر مترس

بفشار قدم، ز حملهٔ شیر مترس

در ساحت این زمانهٔ عاریتی

ز اقبال مشو شاد و ز ادبیر مترس



شماره ۱۰۵





بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش

چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش

خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد

بدخواه و بدآموز و بداندیش میاش
     
#38 | Posted: 20 Aug 2013 09:09
شماره ۱۰۶





واپس منگر دمی و در پیش مباش

با خویش مباش و خالی از خویش مباش

خواهی که غریق بحر توحید شوی

مشنو، منگر، میندیش، مباش



شماره ۱۰۷





ای دل چو طربناک نه‏ای، شادان باش

جرم تو ز دانش است، رو نادان باش

خواهی نروی ز دست و با خود باشی

مانند پری ز آدمیان پنهان باش


شماره ۱۰۸





کو دل که بداند نفسی اسرارش

کو گوش که بشنود دمی گفتارش

معشوق جمال می‏نماید شب و روز

کو دیده که بر خورد از آن دیدارش
     
#39 | Posted: 20 Aug 2013 09:26
شماره ۱۰۹





غم چند خوری ز کار نا آمده پیش

رنج است نصیب مردم دوراندیش

خوش باش و جهان تلخ مکن در بر خویش

کز خوردن غم قضا نگردد کم و بیش



شماره ۱۱۰





زین تابش آفتاب و تاریکی میغ

زین بیهده زندگانی مرگ آمیغ

با خویشتن آی تا نباشی باری

نه بوده به افسوس و نه رفته به دریغ


شماره ۱۱۱




جان می بردم به سوی آن عالم پاک

تن می کشیدم به سوی این تودهٔ خاک

روزی بینی پیرهن تن شده چاک

جان گفته مرا انعم الله مساک
     
#40 | Posted: 20 Aug 2013 09:29
شماره ۱۱۲




گر فضل کنی ندارم از عالم باک

ور قهر کنی، شوم به یک بار هلاک

روزی صد بار گویم ای صانع پاک

مشتی خاکم، چه آید از مشتی خاک



شماره ۱۱۳





روزی که برند این تن پر آز را به خاک

وین قالب پرورده به صد ناز به خاک

روح از پی من نعره زنان خواهد گفت

خاک کهن است، می رود باز به خاک


شماره ۱۱۴





ای از تو همیشه کار پندار به برگ

در گوش تو هر زمان همی گوید مرگ

کای برشده بر هوا، ز گرمی چو بخار

باز آی به خاک سرد گشته چو تگرگ
     
صفحه  صفحه 4 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / بابا افضل کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites