تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

بابا افضل کاشانی

صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#51 | Posted: 20 Aug 2013 10:34
شماره ۱۴۵




ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو

وی قبلهٔ عالمین ز خاک در تو

در خطهٔ کون و هر کجا سلطانی ست

بر خط تو سر نهاد و شد چاکر تو



شماره ۱۴۶




افضل تو به هر حال مغرور مشو

پروانه صفت به گرد هر نور مشو

از خود بینی‏ست کز خدا دور شوی

نزدیک خود آ و از خدا دور مشو


شماره ۱۴۷





ای دل ز غم جهان که گفتت خون شو

یا ساکن عشوه خانهٔ گردون شو

دانی چه کنی چو نیست سامان مُقام

انگار درون نیامدی، بیرون شو
     
#52 | Posted: 20 Aug 2013 10:37
شماره ۱۴۸




افضل درِ دل می زنی، آخر دل کو؟

عمری ست که راه می روی، منزل کو؟

شرمت بادا ز خلوت و خلوتیان

هفتاد و دو چله داشتی، حاصل کو؟



شماره۱۴۹




دنیا به مراد رانده گیر، آخر چه؟

وین نامهٔ عمر خوانده گیر، آخر چه؟

گیرم که به کام دل بمانی صد سال

صد سال دگر بمانده گیر، آخر چه؟


شماره ۱۵۰





ای پای شرف بر سر افلاک زده

وی دم همه از خلعت لولاک زده

و آنگه به سرانگشت ارادت، یک شب

درع قصب ماه فلک چاک زده
     
#53 | Posted: 20 Aug 2013 10:49
شماره ۱۵۱




ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه

وز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه

گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا

خوش باش که رستی ز هزار اندیشه



شماره ۱۵۲




گر مغز همه بینی و گر پوست همه

هان تا نکنی کج نظری، کوست همه

تو دیده نداری که درو در نگری

ورنه ز سرت تا به قدم اوست همه


شماره ۱۵۳





ای لطف تو در کمال بالای همه

وی ذات تو از علوم دانای همه

بینی بد و نیک و همه پیدا و نهان

چون دیدهٔ صنع توست بینای همه
     
#54 | Posted: 20 Aug 2013 10:52
شماره ۱۵۴




مستم به خرابات، ولی از می نه

نقلم همه نقل است و حریفم شئ نه

در گوشهٔ خلوتم نشان پی نه

اشیاء همه در من و من در وی نه


شماره ۱۵۵




رندی باید، ز شهر خود تاخته‏ای

بنیاد وجود خود برانداخته‏ای

زین نادره‏ای، سوخته‏ای، ساخته‏ای

و آنگه به دمی هر دو جهان باخته‏ای


شماره ۱۵۶





رندی باید، ز شهر خود تاخته‏ای

بنیاد وجود خود برانداخته‏ای

زین نادره‏ای، سوخته‏ای، ساخته‏ای

و آنگه به دمی هر دو جهان باخته‏ای
     
#55 | Posted: 20 Aug 2013 11:05
شماره ۱۵۷




گر دریابی که از کجا آمده‏ای

وز بهر چه وز بهر چرا آمده‏ای

گر بشناسی، به اصل خود بازرسی

ور نه چو بهایم به چرا آمده‏ای



شماره ۱۵۸





ای عین بقاء در چه بقایی که نه‏ای؟

در جای نه‏ای؟ کدام جائی که نه‏ای؟

ای ذات تو از جا و جهت مستغنی

آخر تو کجانی؟ و کجائی که نه‏ای؟


شماره ۱۵۹





ای آن که شب و روز خدا می طلبی

کوری گرش از خویش جدا می طلبی

حق با تو به صد زبان همی گوید راز:

سر تا قدمت منم، که را می طلبی؟
     
#56 | Posted: 20 Aug 2013 11:09
شماره ۱۶۰




ای صوفی صافی که خدا می‏طلبی

او جای ندارد، ز کجا می‏طلبی؟

گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی

ور زانکه ندانی اش که را می‏طلبی؟



شماره ۱۶۱




دعوی به سر زبان خود وابستی

در خانه هزار بت، یکی نشکستی

گویی به یک قول شهادت رستم

فردات کند خمار، کامشب مستی

شماره ۱۶۲





از معدن خویش اگر جدا افتادی

آخر بنگر که خود کجا افتادی

در خانهٔ خود خدای را گم کردی

زان در ره خانهٔ خدا افتادی
     
#57 | Posted: 20 Aug 2013 11:12
شماره ۱۶۳




مردی باید، بلند همت مردی

زین تجربه دیده ای، خرد پروردی

کو را به تصرف اندرین عالم خاک

بر دامن همت ننشیند گردی


شماره ۱۶۴




گر حاکم صد شهر و ولایت گردی

ور در هنر و فضل به غایت گردی

گر فاسق مطلقی و گر زاهد خشک

روزی دو سه بگذرد حکایت گردی


شماره ۱۶۵





تا کی پی اسباب و تنعم گردی؟

تا چند دَرِ سرای مردم گردی؟

در دایرهٔ وجود تو دایره ای ست

زین دایره گر برون روی گم گردی
     
#58 | Posted: 20 Aug 2013 11:17
شماره ۱۶۶





گر در نظر خویش حقیری، مردی

ور بر سر نفس خود امیری، مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده‏ ای بگیری، مردی


شماره ۱۶۷





یک ذره ز فقر اگر به صحرا بودی

نه کافر و نه گبر و نه ترسا بودی

گر دیدهٔ جهل خلق بینا بودی

این رشته که سر دو تاست، یک تا بودی



شماره ۱۶۸





در آینهٔ جمال حق کن نظری

تا جان و دلت بیابد از حق خبری

خواهی که دل و جانت منور گردد

باید که به کویش گذری سحری
     
#59 | Posted: 20 Aug 2013 11:26
شماره ۱۶۹




در جستن جام جم ز کوته نظری

هر لحظه گمانی نه به تحقیق بری

رو دیده به دست آر که هر ذرهٔ خاک

جامی‏ست جهان نما، چون در نگری



شماره ۱۷۰




گر تو به خود و حال خود در نگری

بر تن همه پوست همچو جامه بدری

از خوردن نان و آب بینی که همی

جز زهر نیاشامی و جز خون نخوری


شماره ۱۷۱




یا رب ز قضا بر حذرم می‏داری

وز حادثه ها بی خبرم می‏داری

هر چند ز من بیش بدی می‏بینی

هر دم ز کرم نکوترم می‏داری
     
#60 | Posted: 20 Aug 2013 11:31
شماره ۱۷۲




گیرم که سلیمان نبی را پسری

بر باد نشسته ای، جهان می سپری

گیرم که به کام توست گیتی، شب و روز

بنگر که پدر چه برد تا تو چه بری



شماره ۱۷۳




با داده قناعت کن و با داد بزی

در بند تکلف مرو، آزاد بزی

در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور

در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی


شماره ۱۷۴




از باد اگر سبق بری در تیزی

چون خاک اگر هزار رنگ آمیزی

چون آب محبت علی نیست تو را

آتش ز برای خود همی انگیزی
     
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / بابا افضل کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites