تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار مریم هوله

صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#11 | Posted: 22 Aug 2013 13:55




کتاب دوم :
نیچه با لباس کردی


نه این نگاه کردن نیست
جهان را تمام شده بدان
شهر را از چه می انباری ؟
از تندیس فراموشی ؟
یا چشمی که زیر پالتو پنهان کرده ای
برای روز مبادا ؟
جهان را تمام شده بدان
دیگر هیچ کتابی را تا آخر نخوان
همه در میانه ی راه ، پیاده شده اند
با این نگاهی که حمل می کنی به تو می خندند
نیچه با لباس کردی لنگ می رقصد
و اسپرانتو از لهجه ی عجیب محمد خنده اش می گیرد
( می خواهم از شهر بگذرم تو چه فکر می کنی ؟ )
مسیح
سر کوچه
با دستمال یزدی ایستاده
و به صلیبی که شبیه ریاضی از گردنم آویخته ام
متلک می اندازد
نه
این نگاه کردن نیست
فراموشی ست
ابتدای ایمان ؛
جهان را تمام شده می دانم
ملخ های بزرگ نمی گذارند بیشتر از رکورد بپرم
از شهر بگذرم ؛

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#12 | Posted: 22 Aug 2013 14:18




انشتین
آرواره ی بزرگی ست که قرارهایم را به هم می زند
با آن صرع مضحک که مدام
دندان هایش را بر خیابان اصلی چفت می کند
راهبندان نمی گذارد از لباس زیرم جلو بزنم
مرا نیمه عریان پشت ویترین گذاشته اند
ناشیانه به کارگران و دزدان کور می فروشند
نیچه .... در لباس کردی
مسیح .... با دهان لات
و انشتین .... که در سن و سال و زنانگی ام گیر کرده
و هرروز روی سرفه های صرع
آینده ی مهیب را بالا می آورد
نه ، این گاه کردن نیست
دزد کور از جنازه ام نمی گذرد
کارگران در کتابهایم به هم گره می خورند
جهان را تمام شده بدان
بگذار بگذرم
من هیچکس نیستم
راستی بمب به چه امیدی بزرگ می شود ؟
(تمدن )کودکان نحس را ازاغاز نفرین کرده
به درد ابلیس هم نمی خورد
مگر نحوستش به که می گیرد ؟
تمدن کودکان ناکارش را زیر پر می گیرد
تا جمعیت ناقص الخلقه را
نوابغ خویش بنامد !
تیر من به خطا خواهد رفت
نه
این نگاه کردن نیست
جهان را تمام شده بدان
بگذار بگذرم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#13 | Posted: 22 Aug 2013 14:21




جهان چه دیوار کوتاهی ست
یا ازین سویش می افتی
یا از آن سو
هیچ فرقی نمی کند
یا زندگی مردگان هستی
یا مرگ زندگان
از شهر حرف نزن
و آن سایه های سفیه من ؛
زنان زنای آفرینش اند
مردان قصاص عقوبت ؛
بیهوده نیست این جفت بی امکان ؟
وقتی نه آفرینش زنده است
و نه عقوبت ؛
من به این ساعت ها و ثانیه ها بدبینم
اگر مجالی به من دهند
دلم می خواهد کمی جناب زمان باشم
تا چشم هایم را گشاد کنم
خوب ببینم
شاید مطمئن شوم برای لحظه ای حتا
وجود داشته ام
نه
این نگاه کردن نیست
این نقاب ها با ما چه می کنند؟
با جنایت محتوم ما چه می کنند ؟
ما کودکان معصوم
فاتحانه فکر می کنیم چیزی از همدیگر دزدیده ایم
وقتی شب پیش در آغوش یکدیگر خوابیده ایم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#14 | Posted: 22 Aug 2013 14:26




ما کودکان معصوم
فاتحانه فکر می کنیم
با قدم های مرگ
رو به رقم های فربه تاریخ
پیش رفته ایم
اما همیشه قرن بیست و یکم
برای مان تازگی خواهد داشت !
در پشت بام موزه های اجتماعی
با ناموس جهان آنقدر بازی کرده ایم
که شب عادت کرده خود ش را
به سوراخ های ریز
و کروموزوم های سیاه اکسیژن
و دانه های تسبیح بفروشد ....
این نقاب ها با ما چه می کنند ؟
این نقاب ها با ما چه می کنند ؟
در خیابان ها
این ما هستیم
لشکر افیون
که تا مغز ایده آلیسم
پروتئین های سیاه را تئاتر می کنیم و مد می شویم
چطور انتظار داری سوسیالیسسم به فاجعه معتاد نباشد ؟
و دموکراسی
در ازای یک حبه حشیش
زنش را به فاشیسم نفروشد ؛
چطور انتظار داری من امام زمان نباشم
که برای خودکشی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#15 | Posted: 22 Aug 2013 14:28




در خیابان طالبان
با تاپ و شلوارک راه می روم ....
ما بیماریم
ما پیوسته در قناعت خویش بیماریم
از من نخواه با لباس های عینکی
پشت تریبون های پلاستیکی
شعر بخوانم
...
حرف های من
بوذینه های نادری هستند
که در قفس فروشگاهی کساد
به مشتریان چنگ می زنند
جیغ می کشند
و فقط زنها و بچه ها از چشم های من می ترسند
بگذار دیوانه بمانم
این نگاه کردن نیست
تنها نگاه کردن نیست
تدبیر اجسام ماهیچه ای از آلت و مغز فراتر نمی رود
فرزندان زمین به مادرشان کشیده اند
کرات ذره بینی
که حول دو قطب خویش گیج می خورند
چه جانوری بودم ...
چه جانوری بودم من !
که شیمی و شعر
دردهایم را می افراشتند
و عقوبتم را .... با جراحی خدایان زنده می کردم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#16 | Posted: 22 Aug 2013 14:30




چه جانوری بودم من !
که در نتیجه ی آزمایشاتم سرانجام
انسان
به مارمولکی بدل می شد

در تمام آن جهان
جز مالیخولیای تئوری
چیزی احاطه ام نکرده بود
و حقیقت بزرگ
در ابتدای هیچ فرمولی
جا نمی گرفت ....
حقیقت
انباشته ای از من است
آنگاه که به جهل اصیل خویش
نزدیک می شوم
قدمی پیشتر از مغازه های دیسک فروشی
و بقالی های ترشی مغز
فروشگاه های تعاونی وحدت
دهان باز می کنند
و حقیقت
به جهلی ملیارد نفری تجزیه می شود
چه جانوری بودم ...
چه جانوری بودم من !
که عشق مرا می گریاند ؛
حالا جنازه ی هستی
اولین تصادف عشق است
و قرن بیست و یکم
هنوز برایم تازگی دارد !!!
آن نقاب ها با من چه کردند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#17 | Posted: 22 Aug 2013 14:32




آن نقاب ها ....
نه
این نگاه کردن نیست
تنها نگاه کردن نیست
جهان را تمام شده بدان
ای دورترین نقاب !
جناب !
این غول دارد مرا رام می کند
چرا عکس مرا تا این اندازه بزرگ بر دیوار زدی ؟
مگر ایمان ، تسلیم من نبود ؟
پوستر تو بر دیوار
با همان هاله ی نورانی
گم شد « من » زیر عکس
........
شاید فکر نمی کردی شکل اندامم
مرا به یاد سلاح های گوشتی بیندازد
منتهی شود ! « آ 4 » و یا پاپیروس روزی به برگه های
حالا در گلوی چشمانم گیر کرده ای
را می بینم « تو » نه
آنقدر با من فاصله دارد « عکسم » نه
که او را از دیوار تشخیص دهم
نگاه کردن ؟
نه
جهان را تمام شده بدان
من می میرم و تو در گلویم کرم می زنی
هنگام آفرینش فکر می کردی از من و تو ...
... تنها عکس غولی بیگانه باقی بماند ؟ !
نه
این نگاه کردن نیست بگذار دیوانه بمانم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#18 | Posted: 22 Aug 2013 14:37




زندگی
بچه بازی بزرگی ست
که پستانش را به همه می دهد !
بیچاره دختربچه ی شیطان !
پیش از آنکه بالغ شود
در روسپی خانه ی ساعت ها
زیر مرگ می خوابد
خون او چشم هایم را سیاه کرده
بگذار دیوانه بمانم
این نگاه کردن نیست
جهان را تمام شده بدان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#19 | Posted: 22 Aug 2013 14:45




متهم کنید

اتهام بستن
پرورش مارمولک است در آزمایشگاه مواد نامانوس

آن وقت است که انسان شاهکار می کند
- آینه ای در فاصله ی چند سانتیمتری
یا چند قرنی
رو به مردی سوار بر اسب سفید

و من
همان دخترکی هستم
که جهان بزرگ در مغزم سکوت برگزیده است

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#20 | Posted: 22 Aug 2013 14:53




اتهام بستن
چوب کبریتی ست که در عصر یخبندان
از شرکت شرکای دینی شعله کشیده است
و این منم
که در ساعات باروتی خود
آپارتمان ها را به آتش می کشم لی لی کنان

اتهام بستن برای من کار دشواری ست
راحت طلبی ام مرا به محکومیت کلاغ پر – میان زندان ها و چوبه های دار –
قانع می کند !
بگذار این حمالی بزرگ بر دوش دادگستران باشد

اندام سرکشم
مرا از سواد آزمایشی معاف کرده است
های سوزن ها

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار مریم هوله بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites