تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

غزل سرا شاعران معاصر (لیست شاعران در صفحه نخست)

صفحه  صفحه 61 از 114:  « پیشین  1  ...  60  61  62  ...  113  114  پسین »  
#601 | Posted: 9 Jan 2014 19:18
دعا کن گره تازه نیفزاید عشق ...


دیـــوانگی ها گــرچه دائم دردسـر دارند
دیــوانه ها از حال هم اما ... خبــر دارند

آئیــنه بانو ! تجــربه این را نشان داده :
وقتی دعاها واقعـــی باشند اثــر دارند

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
اصلا تمام قرص ها جز تو ضــرر دارند

آرامش آغــوش تو از چشم من انداخت
امنیتی که بیمـــه های معتبــر دارند

" مردی " به اینکه عشق ده زن بوده باشی نیست
مردان ِ قدرتمند تنهـــا " یک نفر " دارند

بهـــتر ... فرشته نیستم ؛ انسان ِ بی بالم
چــون ساده ترکت مــی کنند آنان که پـَـر دارند

می خواهمت دیوانه جان ! می خواهمت ... ای کاش
نادوستــانم از ســر ِ تو دست بــردارند

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#602 | Posted: 9 Jan 2014 19:20
حوای آدم ... هوای آدم


آفتاب از کجا درآمده است ، اینکه حوا هوای آدم کرد ؟
با وجودت اتاق ِ سرد و عبوس ، کمی از سردی خودش کم کرد

لحظه های نبودنت به خدا ، بارها در خودم شکسته شدم
تا به کی توی خواب بایستی حضرت ماه مرا مجسم کرد ؟

عشق ، یک هدیه ی خدادادی است ؛ من کجا و حضور ِ ماه کجا ؟
کاش میشد برای ماه ِ دلت ، جای شایسته ای فراهم کرد

دل من مثل سیر و سرکه شده است ، نکند از کنار من بروی ؟
کاش میشد که در کنار تو باز ، چای پررنگ ِ عاشقی دم کرد

بعد ِ تو سهم سالنامه ی من ، روز و شب اشک ِ شعر خواهد شد
فصل پنجم تویی یقین دارم ، میشود رفع ِ غصه و غم کرد

قول دادی به حرمت دلمان ، زود برگردی و من این دفعه
قلب خود را به جای فرش حریر ، پیش پای تو پهن خواهم کرد



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#603 | Posted: 9 Jan 2014 19:21
اغراق شاعـــرانه


بی عشق ، هیچ فلسفه ای در جهان نبود
احساس در " الهه ی ناز ِ بنان " نبود

بی شک اگر که خلق نمیشد " گناه ِ عشق "
دیگر خدا به فکر " شب امتحان " نبود

بنشین رفیق ! تا که کمی درد دل کنیم
اندازه ی تو هیچکس مهربان نبود

اینجا تمام حنجره ها لاف میزنند
هرگز کسی هر آنچه که میگفت ؛ آن نبود !

لیلا فقط به خاطر مجنون ستاره شد
زیرا شنیده ایم چنین و چنان نبود

حتی پرنده از بغل ِ ما نمیگذشت
اغراق ِ شاعرانه اگر بارمان نبود !

گشتم ، نبود ، نیست ... تو هم بیشتر نگرد
غیر از خودت که با غزلم همزبان نبود

دیشب دوباره _ از تو چه پنهان _ دلم گرفت
با اینکه پای هیچ زنی در میان نبود !


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#604 | Posted: 9 Jan 2014 19:37
همه فرضیه ها ریخت به هم ...


حس و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم

روح ِ غمگین تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنار تو قدم میزدم و دور و برم
چشمها پرخون شد ، قرنیه ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند
سینه ها پاره شد و مرثیه ها ریخت به هم

پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه
شهر از وحشت ِ نرخ دیه ها ریخت به هم

بغض کردیم و حسودان ِ جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد و قافیه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرت عشق !
پس چرا زندگی ساده ی ما ریخت به هم ؟


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#605 | Posted: 9 Jan 2014 19:39 | Edited By: anything
حال من خوب است


بخواب راحت و آسوده ، حال من خوب است
و فکر کن به همین که دل من از چوب است

هوای گریه ندارم ، دلم که تنگ تو نیست
اگرچه گوشه ی چشمم دوباره مرطوب است

همیشه دلهره ای در وجود من جاری است
برای این که وجودم کریه و معیوب است !

نیا به دیدن من ، انتظار چیز خوشی است
چرا که سهم من از عشق ، صبر ایوب است

صدای زمزمه ی تو درون گوش من است
" که بی قراری عاشق ، قشنگ و مرغوب است " !

دروغ پشت سر هم نوشته شد به خدا
فرشته گفته دماغ دراز مطلوب است

تمام آن چه که گفتم بیا و باور کن
نترس از من ِ دیوانه ، حال من خوب است



پـایـان

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#606 | Posted: 9 Jan 2014 21:19 | Edited By: nazi220




اشعاری از : جعفر سرخی
دفتر شعر : ساقی
تخلص : سرخی
کشور : ایران
شهر : تبریز

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#607 | Posted: 9 Jan 2014 21:20




بهاران خجسته باد


چه خوش است ای مه من مست تماشای بهار
هم گل آن در ثمین بر لب ایوان بهار

بین چه سان غلغله در بام فلک افتاده است
ز نوا خوانی مرغان خوش آوای بهار

با سر زلف دوتای تو مرا کار افتاد
تا که بگشاد صبا زلف سمن سای بهار

آن چه رفت از دل ما غمزه ی غماز تو برد
مانده هم در گرو خاک کف پای بهار

به سر زلف عروسان چمن گلریزند
همه مشاطه گران چمن آرای بهار

«سرخی» باده تو از رنگ لب یار ببین
مستیش را ز سبو خانه ی گلزار بهار


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#608 | Posted: 9 Jan 2014 21:22




تا به کی ؟


دل غمین ، خاطر حزین ، سر در گریبان تا به کی ؟
سینه مالامال درد و دیده حیران تا به کی ؟

در ره کعبه بسی خار مغیلان خسته پا
پای خون پالوده را ناز طبیبان تا به کی ؟

با خیالش خواب در چشمم نمی گیرد قرار
یارب این بیداری شب های هجران تا به کی ؟

گفته ی واعظ خرافات است و افسون ساقیا
آشکارا باده را پیمای ، پنهان تا به کی ؟

نازنیا ساغر بزم من از باده تهی است
سر گرانی با من مخمور نالان تا به کی ؟

هم چو چشم نامسلمان رحمتی در دیده نیست
آتش قهر و تنور و سیل و طوفان تا به کی ؟

در فراق یوسف گل پیرهن یعقوب دل
دیدگان گریان به کنج بیت الاحزان تا به کی ؟

بی رخ پروانه «سرخی» شمع دیده خون گریست
پیر مجلس را بگو ی این چشم گریان تا به کی ؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#609 | Posted: 9 Jan 2014 21:29




میخانه ی بیمار


ساقی امشب از چه با من طالب گفتار نیست ؟
کس چو من مخمور آن میخانه ی بیمار نیست

در طواف کعبه ما را مست اگربینی مگیر
دیده ی هوشیار جان را لایق دیدار نیست

در ازل یک جرعه می ما را چنان مستی فزود
گفتمش دیگر در آغوش ابد ، هوشیار نیست

پرده ی پندار بر در، زآن که در شهمات عشق
کادمی را بد تر از این پرده ی پندار نیست

شوخ چشمی کو چنین با دل گرانی می کند
چشم بیمارش کم از خمخانه ی خمار نیست

سجده بر خاک در میخانه «سرخی» زان زنم
کاستانی این چنین جز آستان یار نیست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#610 | Posted: 9 Jan 2014 21:34




غزل مشترک


کس را هوس صحبت ما نیست در این شهر
جز باده بر این درد دوا نیست در این شهر

ما قصه ی خود از سر اخلاص بگوییم
افسوس که گوش شنوا نیست در این شهر

میخانه ببستند و در زهد گشودند
یعنی که به جز کبر و ریا نیست در این شهر

شمعیم و به هر جمع سرا پای بسوزیم
صد حیف که پروانه ی ما نیست در این شهر

از یاد ، خدا رفته و ما مرثیه خوانیم
حاشا که مگر یاد خدا نیست در این شهر

بسیار کشیدیم ز بی مهری یاران
گویی که دگر اهل وفا نیست در این شهر

(راسخ )چه نکو گفت در میکده ( سرخی )
جز خون جگر حاصل ما نیست در این شهر

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 61 از 114:  « پیشین  1  ...  60  61  62  ...  113  114  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / غزل سرا شاعران معاصر (لیست شاعران در صفحه نخست) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites