تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

قرائت دوم من تویی (منصور بنی مجیدی)

صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#61 | Posted: 4 Jan 2014 16:52
اخطار



گوش و هوشمان ، به تو نفروخته اند
تا به ميل خود !
چاق و لاغرشان كني !!
ترازويت را، ميزان كن !
بگذار گلويت
از فروبردن يك لقمه
يا جرعه اي ، بازنمانَد !!
بوي گناه ...
از قامت گياهت! جاريست
به يقين مي داني :
كه زمين به دنبال گودال خويش است
دير يا زود
تماميت ما را
با چشم حريص و گرسنه اش
مي بلعد! ...


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#62 | Posted: 4 Jan 2014 16:53
((آري اين چنين بود برادر! ))


خيلي تلخ است / شاعر بودن ، شاعر زيستن !
خيلي تلخ است ، شاعر زمانه اي باشي ، كه شعرهاي كودكي ات -
به پيش چشم /به تاراج خزان رود !
زندگي با مرگت آغاز و -
آزمايش شود !

خواهش مي كنم : بگذاريد برايتان آواز غريب ((قو)) نخوانم !
ولي ، من ديگر / چمدانهاي هيچ مسافري ، بدوش نمي كشم !!
اما تو !نمي دانم ... شايد: ...
خجالت خوب چيزيست !
چه كسي تابه اكنون،سَرو زلفِ تورا،به شانه مي كشيد !

چشمان خسته ات در شكاف كدام در، جامانده است ؟!
تو، به هذيان كدامين راز من ، گرفتار شده اي؟!
مثال من : گول كدام علامت گنگ ، خورده اي ؟!

اي دو نيمه ي يك سيب من !
تا به كي سر به هوايم مي روي ؟!
مگر نمي داني : به جاي خالي تو
مرا، به در و ديوار شهر
وصله پينه مي كنند !
باري : اين حكايتي ست كهنه
كه در دست هاي نيمه مرده ي ((من و تو))
سالهاست ...
خاك مي خورد!...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#63 | Posted: 4 Jan 2014 16:53
نگاهِ نافذ



... تو، رگ و ريشه در سرو كاشمر داري
من ، شاخ و برگ درخت تبريزي ...
با يك نگاه گرم و نافذ
صفحات كتاب چشمم را
به دلخواه خويش
مي نويسي !
مي خواني !
ورق مي زني !...
و فصل فصل ِ خيالِ گذشته را
چراغ راه آينده ام مي كني .
و من .
..

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#64 | Posted: 4 Jan 2014 16:54
به هواي تو



رد قبيله ات را كه مي گيري
در كوره راهِ گندم و نمك
گم نمي شوي
اين سوگند بي ترديد توست !
من هم
به هواي تو
در حجم پوكِ هر بادي
به هيچ سمتي
نخواهم وزيد !


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#65 | Posted: 4 Jan 2014 16:54
باور



سراغت را از پشت پرده هاي اَمن نمي گيرم
شنيده ام كه ديشب ، تا سپيده دم
از خنده هاي بي هوا و تلخ !
كش مي آمدي !
اكنون
حرفهاي بودارم را
بوسيده ، كنار مي گذارم
و از نصفه نيمه هاي خود
برايت ، نامه اي مي نويسم
ديگر، باورم شده است
كه هيچ دستي
بسادگي
توان شكفتن گُلي چون تُرا
ندارد؟!


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#66 | Posted: 4 Jan 2014 16:55
گام هاي گم شده



- هرگز
هيچ شبي از خواب تو
دور نبوده ام
ردٌ زخم چهره ام
گواه اين آتش است
من در دست هاي باد
ويران نمي شوم
با اين وصف
ديگر هيچ اميدي به مرگ طبيعي ندارم !
گور خود را بي خود مي كنم !
از راوي شنيده ام :
گامهاي گم شده در راهند
ستاره هاي خسته
چشم بسته
غيب نمي گويند!...


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#67 | Posted: 4 Jan 2014 16:56
با چراغ خاموش



آينه ي قدي
براي قامت تو
پيراهن مي شود
-با چراغ خاموش
به سراغت مي آيد
و تو در تاريكي
به دنبال حرفهاي ناگفته ات
مي گردي

رفتگر پاييزي باد را
پس مي زني
و به زبانِ گنگِ چتر
باران مي شوي
و در سرزمين خواب و خيال
خواب هاي آشفته مي باري !


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#68 | Posted: 4 Jan 2014 16:56
انتظار



مي آيد
آينه و انارت را قُرُق مي كند !
در خلوت ميله هاي قفس
زنداني ، براي خود مي سازد
و در حسرت ...
لحظه هاي مرگ را
به انتظار مي نشيند
تا شايد: گره از شانه هاي خيس جاده
بگشايد
مردي كه ((تركش هاي عشق ))
هنوز هم ،
تركش نكرده اند؟!


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#69 | Posted: 4 Jan 2014 17:01
تا انتهاي نفس



در انتهاي ساعت
كوكت مي كنند!...
عقربه هايت در صفحه ي خيال
وارونه مي گردند
از تو
دست برنمي دارند
تيك تاكت را مي گيرند
تاك تيكي سوارت مي كنند !
يك دور كامل
به دَور خود، مي چرخي
و براي هميشه
گيج مي روي !...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#70 | Posted: 4 Jan 2014 17:02
تراژدي


من ، با بدبختي ، وجب به وجب اين خاك لعنتي ، گشته ام
من،خوشبختي را،موبه موي سياه وسپيدش،رنگ وبويي،نديده ام
و اكنونم كه سر به آستانه ي پنجاه است
زمان ، در ساعت شني ام ، همچنان گير كرده است !

اينجا ، صاحبخانه را بايد كشت يا حداقل بايد محاكمه كرد !؟
كه سهراب هنوز رستم نشده بود ، دايي اش گم گشت !
و تهمينه و رودابه ، علي رغم سودابه ي پُر مَكر
در سوگ سياوشان و ...
طول و عرض شاهنامه را ، خون گريستند

زندگي مجالي اندك بود
وقتي من و تو هم ...
در ديروز و امروزت قدم مي زنيم !
بدبختي اين است كه تنها يك راه وجود دارد
و آن هم ، تنها ، به مرگ حادثه اي " تراژيك "
ختم نمي شود !؟


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / قرائت دوم من تویی (منصور بنی مجیدی) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites