تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

قرائت دوم من تویی (منصور بنی مجیدی)

صفحه  صفحه 8 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  
#71 | Posted: 4 Jan 2014 18:02
يك تشكر خشك و خالي !؟




بر پيشاني ام مهر مستي ...
زياد اهلش نيستم
محتسب مي داند
سايه ي سنگين يك عقاب
هميشه ، گنجشك دلم
تعقيب مي كند

آتش از تن تشنگي بر مي خيزد
من ، بقدر كافي دلداده ام ...
واپسين مجالم
جز با روزه ي سكوت ، همراه نيست
زخم زبان نه زخم دندان
از زخم مرگ و زندان،برایم عميق تر است ...
من ، در هواي آزادِ شما !
به گمانم
همان غول بي شاخ و دُمَم
كه به حكمِ عالي مقام
خفه خون نمي گيرم !
بخاطر همه چيز ِشما ، ممنونم !؟



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#72 | Posted: 4 Jan 2014 18:03
علم بهتر است يا ثروت !



آن مرد
با اين همه بضاعت مضاعف اش
نم ، پس نمي دهد !
تنها بلد است بگويد :
" اين چه طرز حرف زدن است "
وقتي كفن مفت باشد
در جا مي ميرد
او
يگانه خدايي را مي شناسد
كه مخلوق خود اوست !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#73 | Posted: 4 Jan 2014 18:29
راه هاي بي راه



راه ها ... هنوز
به بن بست كامل ، نرسيده اند
باقي راه
سر در لاك مي كنند – سر در لاك كرده اند –
در كوچه پس كوچه هاي غريبه اش ...
اين راه گُم كرده گان !
حافظه ي تاريخي ندارند
كه خود آينه اي گرانسنگ باشند !
قصدشان البته
قصيده گفتن نيست
- مدح بي مدح –
سنگهايي در حوصله دارند !
نصف گناهشان ، خدا
به سلامي مي بخشد
- تو هم قصه خودت كُوك مي كني
و گرنه :
خودت را
به آن راه مي زدي !
به راه هايي كه هنوز هم
لبريز تهي بودن اند ! ...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#74 | Posted: 4 Jan 2014 18:29
واگويه



با خود زياد حرف نزن !
پيرمرد جانش را بي دريغ ، پس مي داد
متهم به ديوانگي مي شوي !
كدام چار پايي / به كله ات لگد زده است ؟!
اين زخم چهره / يادگار كدامين دست شكسته است ؟!
دستمالي كه مي بندي به جبهه ي سرت
با لكه هاي سرخ و سياه خون
بور مي شوي !
اين خودكار مشكي هم
خون كثيف مي ريزد
روي كاغذ كاهي ام
و جاده هاي امروزين كتاب
در تقاطع هم ، مي لولند !


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#75 | Posted: 4 Jan 2014 18:30
دلهره ي زندگي



در التهاب سيم هاي تلگراف
و پرس و جوي قطع و وصل برق
تيركها ، زبان رمز ، تعبير مي كنند
وقت گرانسنگ ، عجب عمق غريبي داشت
در اين سيم هاي قديم
وقتي بين دو گوش " مورس " ، شعله مي كشيد
جهان مطلوب ، به زلزله مي افتاد ...

امروز ، با خود فاجعه ، بازي مي كنيم
پيامبران ، پيام خود ، بي سيم ، مي گزاردند
جهان دلشوره ي بزرگ شدن و نشنيدن ندارد !
انگار دهكده ي كوچكي ست
با سابقه ي ميل به خراب !
و زندگي ، قصه ي طولاني ست كه بشر
بي نشان و بي آدرس
در به در ، به دنبالش مي گردد
ديواري كه اين همه بالا آورده اند
با كمترين " ريشتر " ، ويران مي شود
تمرين اين بازي
تمام زندگي را
در ما كشت !؟


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#76 | Posted: 4 Jan 2014 18:30
عبور از خط قرمز



-وگرنه مي زد به سيم آخر
شايد هم ، برق رهگذران ، او را، مي گرفت ...
تا ديروز، توي ِ نئون
كسي ، انتظار خاموشي اش ، نمي كشيد!

اين گلايه هاي الكي ، بازيِ زباني اوست
كه يك وجب هم از رويش
روغن ، بيخ پيدا كرده است
فتيله ي چشم ، پائين بكش !
با اين چراغ چشمك زنِ معيوب
سر چارراه استقامت !
بي گمان ، گير مي افتي !؟


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#77 | Posted: 4 Jan 2014 18:48 | Edited By: anything
و در انتهای این کتاب متنی در وصف شب یلدا نوشته شده از شاعر عزیز این مجموعه قرار میدهم ، باشد که
مورد توجه خوانندگان عزیز قرار گیرد...


یلــــدا ، تو دخترِ ترشیده ی پاییزی ای پسر!



چه سالهایِ سیاه و به ندرت سپیدی بر مدارِ دلتنگی چرخیده اند که ما همیشه ی خدا خواب هایِ خیس می بینیم و کشکولِ درویشی را بی معجزه ی هیچ آب و آتشی پیش مرد و نامرد دراز می کنیم و راهِ خراب شدنِ خویش باز نگه داريم ؟

زیاد یادم نمی آید پشت به پشت آفتابِ دلسوخته یلدایمان را آنچنان که باید دوست داشته باشیم اگر چه برای دوست داشتن بهانه ی خوبی هم داریم.

- دریچه های بسته را که بگشایی گیسویِ بلندِ یلدایِ پیر ، چونان آبشاری خود جوش سَر ریز می شود و تو می مانی با شاخ و شانه ای ستبر ! با آن همه شوخی و شنگی چگونه کنار بیایی !؟

انگار یلدای پیر این بار با حرصِ جوانی اَش قول داده است از شاخ و برگِ درختِ مریخی برایمان ماهِ نو به نو بچیند البتّه اگر خود اسیر زمینِ حسود نشود !

ما که هنوز خواب و خراب تجربه هایِ تلخ و شیرین اَش هستیم / و چه سالها که به دستِ باد بان اَش جان بیخته و غربال شده ایم و عریاني اِمان چندان سودی هم نداشت شاید تقویمِ تقدیرمان اینچنین بوده است...

در این شبِ به ظاهر بی انتها، کمی دور هم جمع می نشینیم !

و به کوتاهیِ عمر خود در قاچ های هندوانه تن می دهیم و گاهی هم سَرِ قصه ای سرخ باز می کنیم تا نیمی از تنهاییِّ جمعمان را با دانه هایِ تردید نه چندان پُر آجیل وانار خالی کنیم !

هر سال پراکنده تر از سالهای پیش ، مگر در طول سال چند یلدا داریم !؟

ای کاش قدر و قیمت این یکی را خوب می دانستیم / - اینجا نیامده ایم تاب بخوریم نَه به گمانم تَهِ درّه ای و نَه اگر خیلی خوشبین باشیم سَرِ قلّه ای ، چه کسی قرا است تکّه پاره های ما را جمع و جور کند / - این حرفهای یاوه انگار از دل و روده ی کوچه و خیابان بیرون پریده اند لبهایِ دست گیره هاشان آنقدر زنگ زده اند که با هیچ روغن ترمزی از هم باز نمی شوند !؟ عزیز دلم این یک پیچ و دو پیچ نیست که با تلنگر شانه های یلدایی، به سادگی باز شود! بلکه امروز همه چیز ِروزگارِ ما پیچ در پیچ است / - گیرم هنوز به واقعیّت ملموس هم ،چند انگشتِ اشاره شک بکنید علی الخصوص وقتی آماده ی خطر باشید !

/- مباد تیر خشمِ کسی علیه تو در حال وهوایِ خفا کمانه، کند و دستی بالای دستِ بی خیال ِ تو باشد .

- می ترسم متهم به بدبینی مفرط شوم چه بهتر اینجا به چشمهایم دروغ سپید بگویم !

وقتی اول و اخرِ خط رسیدیم بی هم و با هم سفره ی بلند بالا می چینيم پُر از همه وهیچ چیز ...

- اینجا خروار خروار غم و اندوه نیم بسمل کرده ایم و با این آب باریکه ای که ابتدای انتهایِ بُرجَش به فاصله ی هر روز تَرَک برداشته است الهی که به خشکی شانس !

تازه می خواستیم بی قیل و قالِ همه چیز چند روزی خوش باشیم که متهم ردیف ِ اوّل از دست و بالمان ، در رفت! – شب به نامردی شبیخون زد ، عمقِ جیبها و کیفها به هم ریخت کسی به کسی گفت : می ترسم بگویم پول هندوانه و آجیل نداشتم به دروغ سفرِ یک روزه رفتم ! آه این چه دردی ست که یک به یک در خود گم می شویم ، این چه جمعِ پراکنده ای ست خدایا !؟

- ما بچّه هایِ ساکتی بویم کمی مریض احوال به لحجه ی روستایی ... خدا فراموشمان کرد و این بهانه به دست ِ بندگانِ خدا افتاد که تَر وخشکمان بسوزند !

- در این حوالی عصایِ شکسته ی هیچ پیامبری در مقابل فرعون ِ نداری ، مار نمی شود!

- می خواستی مخارج چندین یلدای پیاپی پشتِ قباله ی عقداَت می انداختی !؟

- خدا را ، وقتی پوستِ دوباره انداختم دیگر خاور خاور هندوانه و خربزه سَرَم نمی شود !... شاید هم عین گورِ خر عَرْعَرْ بکنم در شاخِ آفریقای شما ها!؟

- با این وصف می بینم که اینجا زمینِ خدا به هیچ روی نَم پس نمی دهد !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#78 | Posted: 4 Jan 2014 18:49
گاهی یاد سفره های رنکارنگ می افتی نَه به همراه آنهائیکه خونِ فرزندان تو را به شیشه کرده اَند و برای تو حلقه حلقه چاه کنده اند خار در چشمَمْ باشد اگر ذرهّ ای دروغ بگویم و نه اینجا قلم آب نمی کشم !

می خواستم به آخر پائیزم بیاندیشم به آخرِ هر روزَم ؛ پائیزم را – که به نوعی اولین طلوع غروب من است- دوست دارم بیشتر از آنکه تنها یلدایَش را دوست داشته باشم – اینجا من در جایگاهی نیستم که چیزی را بی خود و بی جهت دوست داشته باشم لازم نیست جا نماز آب بکشم ! و نمازِ فقر و قناعتم را بی عزّتِ نفس، گربه شور کنم ...

- با این حساب می دانم تو نیز از سَرِ طمع سرِ خوان کسی نمی نشینی امّا نمی دانم این خُزعبلات چه ربطی به شب یلدا دارند لابد از سَرِ بی دردی باز هم هذیان می گویم !...

سالیانِ سال است اقوام ایرانی نسل اندر نسل برای چنین شبهایی برنامه داشته اند

ما هم فرزندان نیمه خلف دَرْ به درِ این لولائیم که زیاد زنگ نزده باشد چرا که : از صدایِ جیر جیر و غژ غژِ طولِ تاریخ ، چندان خوشمان نمی اید و حافظه ی تاریخی اِمان زیاد تعریف ندارد / - دیریست چهره به چهره یِ شبهایِ دراز ایستاده ایم و هر یک سازِ جداگانه می زنیم وقتی به نزدیک درِ گوش همدیگر می رسیم هیس کرده به هم می گوئیم : پَر پرواز اینهمه خفّاش از سر و رویت بتکان !

چه زود در حسرتِ روزهای میمون پیر شده ایم صد یلدایِ نیامده پیش کشِ شما !

- چقدر خودم را خرج کرده ام کافی ست هراس سر شاخه هات را ، بتکانی زمستانی سخت در راه است گر چه نقّاشِ ازل بخوبی تو را بَزَک کرده است – تو در وطنِ خویش هنوز غریبه نیستی مثلِ من سمت فروغِ جوهری تو برف آجین است کمی ، این را پرستویِ مهاجر می گفت که انگار کشوری در آغوش سَردِ تو خیسِ خوابیدن است و تو جایِ مردم اَش کابوس می بينی که خدایِ ناکرده یک چند بَدْ کاره اَش مدعی فرشته بودن است !؟ مگر صادقانه نشنیده ای که در زندگی زخمهایی است ... / - رسالت تو تنها بوق زدن بود که زدی آنهائیکه ناخوانده و ناشنیده سر تا پای تو را خورده اند چه چاق و چلّه شده اند ! بنظرم تا مغز استخوانِ نادانی پیش رفته اند – لا اَقّل به آنها بگو : اگر دوستم ندارید بکلّی فراموشم کنید !

- اینکه ممکن نیست دروغ می گویم فروغت کجا بود ! یاران همه گریم کرده اند و امروز و فردا آماده ی نمایش اَند ... زمانه در این دَرَندَشت بَدْ جوری ترمز کرده است وقتی شیشه های پائین دست بالا می برد از دامنِ عینکِ دودی اَت شور و شر می بارد ! و با خود می گویی:

- درون سوز و برون سوزیم عزیز ! دیگران پول پارو می کنند و تو برگهای ریخته به دامن الواحِ نو نوشته داروی دردمان نیست هر چند از قدیم الایّام مکتوب های معتبر داشته ایم ...

امّا راز و رمز خطّ و خطوتمان را هیچ باستان شناسی بدرستی نگشود /- اینجا بار اول نیست که صدایِ گریه می شنوید ! اینجا خوابِ و خلسه ی هیچ یلدایی تاکنون به بیداریّ روز ختم به خیر نشده است . خیلی ها در آستانه ی دری تازه ، یخ بسته اَند – لابُد جهان جرقه ی خالی ست برای آنها، یا مشعلی پنهان و نیمه خاموش و امّا ما از اضطراب چند چشم و چند گوش تا به کی ناخنِ خویش بجویم !؟

- من تو را در تاریکی محضِ ِ خود از حفظ می نویسم با این قلم مایه های بی ملات

ولی تو به خواهش خوابهای من مدام خمیازه می کشی – تو دختر ترشیده ی پائیزی ای پسَرْ! بلند شو به کارت برس ! فصلهایِ دیگر به ناصبوری منتظراند . ماه ها منتظر روزهای ِ ذوبِ آفتاب نمانده اند – به گمانم من از خاکستر خاطره هایِ آنها باردار شده ام

خیال می کنم تو هم از بطنِ ِ قصّه های پُر غصّه بیرون آمده ای یک جمله تنها به عاشق شدَنِمان باقی ست !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#79 | Posted: 4 Jan 2014 18:50
- شاید دیگر با فکر های بیات، لُکنت زبان نگیرم اگر چه با آن اِقبال سیاه به حاشیه ی جاده پرچ نشدم امّا حرفی تازه برای قدم زدن با تو ندارم فقط کمی به سَر و رویت دست می کشم تا این روحِ بَدْقِلِق در شانه های راه ، جا نماند / - من طاقت ترس و لرزِ مضاعف را ندارم

- می خواستی چه بگویم !؟ صد بهار آمد و رفت یک ورق سبز نگشت

هر قدر هم زیر آفتاب ماندیم ذرّه ای رنگ و بویِ آفتاب نگرفتیم ...

شب چره های یلدا در این شبهای مهتابی تا چشم باز می کنند روغن ِ دلشان خرج سوختِ شیاطین می شود ! – نمی دانم چرا اینجا در پرتوِ شفایِ خدا مِه گرفته ایم ! و سر نیزه های کَر و کُور زیر چشمی تا توی ِ خوابمان را پلک نمی زنند !

خدایا در کیش و مات این واژه ها چگونه قلعه عوض کنم در حالیکه صد بار در این دیار از اسب و فیل افتاده ام همین قدر می دانم دنیایِ پیش پا افتاده ی من یک است سیاه و سفید نیست - من در محیطی خیلی کوچک اتفاق نیفتاده ام که در اولّین پیچ تنگه ای نفس بِبُرَّم .

من به مَدَدِ معبودم با کم ترین تلاش اوج می گیرم امّا چه سود مثل اینکه این یک سفرِ دراز ِ مَن نیست ! که از امروز آغاز شده ام ...

اینجا یلدا به وسعت تمام سیاهی های ما ، موی سپید کرده است با این احساس ِ نه چندان مطلوب ،دور تا دورِ خود را با گیسوان ِ سپید ِ یلدا در آینده ای نزدیک برف آجین می کنیم تا از اعمالِ شاقّه ی زمستان ، طبق عادت، جان سالم به در بریم .


منصور بنی مجیدی - آذر ماه ۱۳۸۴



« يلداي پير»

ميان انار و انجير

هندوانه ، قسمت مي كنند

يلداي گيس سپيد

پر حرفي مي كند !

هزار دايره ي وضعي و انتقالي

از مدار تشنگي اش عبور كرده اند ! ...

- ميان انسان و عشق ايستاده اي

كه بر كتيبه ي يادش ، باد نشسته است

آن بادي كه در صفحه اي موزون

رنج تو را به آواز بلند مي خواند !

دلواپس اشكهاي خود نيستي

مي ترسي با لبخند شوخ عكاسي

تحقير شوي !

- تنها ، ثروت كلان ما

نگريستن است

چه چيزي ، حواس چند گانه ي يلدا را

پرت كرده است


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 8 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / قرائت دوم من تویی (منصور بنی مجیدی) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites