تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Song Writer | ترانه سرا

صفحه  صفحه 235 از 235:  « پیشین  1  2  3  ...  233  234  235  
#2,341 | Posted: 10 Sep 2015 19:36




من همون آدم قبلم ...

من همون آدمِ قبلم...با همون عشق قدیمی
با همون زخمای کهنه...با همون لحن صمیمی
من همون آدم قبلم...تو عوض شدی که دیگه
حرفت و دلت یکی نیست...هر کدوم یه چیزی می گه

از همون روزای اول...راهمون از هم جدا بود
اون همه دیوونه بازی...اشتباه بود،اشتباه بود
این همه وقته گذشته...با هم آشنا نمی شیم
نمی دونم نمی فهمم...ما چرا جدا نمی شیم

من همون آدم قبلم...تو عوض شدی،بریدی
پای حرفمون نموندی...رفتی پاتو پس کشیدی
ردِ پاتو که گرفتم...چه چیزایی که ندیدم
از تو با هر کی که گفتم...نمی دونی چی شنیدم

توی چشمِ هم یه بارم...خوب و محترم نبودیم
هر کی کارِ خودشو کرد...ما حریف هم نبودیم

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2,342 | Posted: 10 Sep 2015 19:36




کبوترها ...

میخواستن زیر پوتینِ سیاهِ سایه ها باشیم
میخواستن گمترین خلقِ، بیابون خدا باشیم
میخواستن آخر قصه، بسوزونن دلامونو

بگیرن اسم دریا رو، بدزدن ساحلامونو
ولی, یک عالمه رستم علی شد توی خیبرها
تمومِ آسمونا رو قرق کردن کبوترها
اگه پشت بهار کوچه باغامون

نشستن خواب یخبندونو میبینن
بدونن شاخ ههای اهل تابستون
بازم گل میدن و آروم نمیشینن

یه مشت دل اومده از راه، کی میگه عاشقا مردن؟
نگاه کن پهلوونامون، سر ضحاکو آوردن
دلِ تهمینه ها روشن، دوباره رستم آوردن

دوباره گله ی دیوا، گره خوردن کم آوردن
اگه روز و شب دنیا، یه عمره غرق تشویشه
یه جمعه این کلافِ کور، به دست عشق وا میشه
اگه پشت بهار کوچه باغامون

نشستن خواب یخبندونو میبینن
بدونن شاخه های اهل تابستون
بازم گل میدن و آروم نمیشینن

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2,343 | Posted: 10 Sep 2015 21:06




بد و بدترها ...

*** ۱ ***

یا کنج قفس یا مرگ،این بختِ کبوترهاست ... دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست
اِی بر پدرت دنیا،آن باغ جوانم کو؟ ... دریاچه‌ی آرامم،کوه هیجانم کو؟
بر آینه‌ی خانه جای کف دستم نیست ... آن پنجره‌ای را که با توپ شکستم نیست
پشتم به پدر گرم و دنیا خودِ مادر بود ... تنها خطرِ ممکن،اطرافِ سماور بود

از معرکه‌ها دور و در مهلکه‌ها ایمن ... یک ذهنِ هزار آیا،از چیستی آبستن
یک هستیِ سردستی در بود و عدم بودم ... گور پدر دنیا،مشغول خودم بودم
هرطور دلم می‌خواست آینده جلو می‌رفت ... هر شعبده‌ای دستش رو می‌شد و لو می‌رفت
صد مرتبه می‌کشتند،یک‌بار نمی‌مردم ... حالم که به هم می‌ریخت جز حرص نمی‌خوردم

آینده‌ی خیلی دور،ماضیِ بعیدی بود ... پشت درِ آرامش طوفانِ شدیدی بود
آن خاطره‌های خشک در متنِ عطش مانده ... آن نیمه‌ی پُررنگم در کودکی‌اش مانده
اما منِ امروزی،کابوسِ پُر از خواب است ... تکلیف شب و روزم با با دکتر اعصاب است
نفرینِ کدام احساس خون کرد جهانم را؟ ... با جهدِ چه جادویی بستند دهانم را؟

من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت ... وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت
اندازه‌ی اندوهم اندازه‌ی دفتر نیست ... شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست
یک چشم پُر از اشک و چشمِ دگرم خون است ... وضعیتِ امروزم آینده‌ی مجنون است
سر باز نکن اِی اشک،از جاذبه دوری کن ... اِی بغضِ پُر از عصیان این‌بار صبوری کن

من اشک نخواهم ریخت،این بغض خدادادی‌ست ... عادت به خودم دارم،افسردگی‌ام عادی‌ست
پس عشق به حرف آمد،ساعت دهنش را بست ... تقویم به دستِ خویش بندِ کفنش را بست
او مُرده‌ی کشتن بود،ابزار فراهم کرد ... حوای هزاران سیب قصدِ منِ آدم کرد
لبخند مرا بس بود،آغوش لِهم می‌کرد ... آن بوسه مرا می‌کشت،لب منهدمم می‌کرد

آن بوسه و آن آغوش،قتاله و مقتل بود ... در سیرِ مرا کشتن این پرده‌ی اول بود
تنها سرِ من بین این ولوله پایین است ... با من همه غمگینند تا طالع من این است
در پیچ و خمِ گله یک‌بار تو را دیدم ... بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم
محضِ دو قدم با تو از مدرسه در رفتم ... چشمت به عروسک بود،تا جیبِ پدر رفتم

این خاصیت عشق است،باید بلدت باشم ... سخت است ولی باید در جزر و مَدت باشم
هرچند که بی‌لنگر،هرچند که بی‌فانوس ... حکم آنچه تو فرمایی اِی خانم اقیانوس
کُشتی و گذر کردی،دستانِ دعا پشتت ... بر گودِ گلویم ماند جا پای هر انگشتت
از قافله جا ماندم تا هم‌قدمت باشم ... تا در طَبقِ تقسیم راضی به کمت باشم

آفت که به جانم زد کشتم همه گندم شد ... سهمِ کمِ من از سیب نانِ شبِ مردم شد
اِی بر پدرت دنیا،آهسته چه‌ها کردی ... بین من و دیروزم مغلوبه به پا کردی
حالا پدرم غمگین،مادر که خودآزار است ... تنهاییِ بی‌رحمم زیر سرِ خودکار است
هر شعر که چاقیدم از وزنِ خودم کم شد ... از خانه به ویرانی،تکرارِ سلوکم شد

زیر قدمت بانو دل ریخته‌ام برگرد ... از طاق هزاران ماه آویخته‌ام برگرد
هر چیز به جز اسمت از حافظه‌ام تُف شد ... تا حالِ مرا دیدند سیگار تعارف شد
گیجیِ نخِ اول،خون سرفه‌ی آخر شد ... خودکار غزل رو کرد،لب زهرِ مکرر شد
گیجیِ نخِ دوم،بستر به زبان آمد ... هر بالشِ هرجایی یک دسته کبوتر شد

گیجیِ نخِ سوم،دل شور برش می‌داشت ... کوتاهیِ هر سیگار با عمر برابر شد
گیجیِ نخِ بعدی،در آینه چین افتاد ... روحی که کنارم بود هذیانِ مصور شد
در ثانیه‌ای مجبور نبض از تک و تا افتاد ... این‌گونه مقدر بود،این‌گونه مقرر شد
ما حاصلِ من با توست،قانونِ ضمیر این است ... دنیای شکستن‌هاست،ما؛جمعِ مکسر شد

سیگار پس از سیگار،کبریت پس از کبریت ... روح از ریه‌ام دل کند،در متن شناور شد
فرقی که نخواهد کرد در مردنِ من ... تنها با آن گره ابرو مردن علنی‌تر شد
یک گامِ دگر مانده،در معرض تابوتم ... کبریت بکِش بانو،من بشکه‌ی باروتم
هر کس غمِ خود را داشت،هر کس سرِ کارش ماند ... من نشئه‌ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

چیزی که شکستم داد خمیازه‌ی مردم بود ... اِی اطلسِ خواب‌آلود،این پرده‌ی دوم بود
هرچند تو تا بودی خون ریختنی‌تر بود ... از خواهرِ مغمومم سیگار تنی‌تر بود
هرچند تو تا بودی هر روز جهنم بود ... این جنگِ ملال‌آور بر عشق مقدم بود
هرچتد تو تا بودی ساعت خفقان بود و ... حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و

چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد ... روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد
هرچند تو تا بودی دل در قدَحش غم داشت ... خوب است که برگشتی،این شعر جنون کم داشت
اِی پیکرِ آتش‌زن بر پیکره‌ی مردان ... اِی سقفِ مخدرها،جادوی روان‌گردان
اِی منظره‌ی دوزخ در آینه‌ای مخدوش ... آغاز تباهی‌ها در عاقبتِ آغوش

اِی گافِ گناه،اِی عشق،بانوی بنی عصیان ... اِی گندمِ قبل از کشت،اِی کودکیِ شیطان
اِی دردسرِ کِشدار،اِی حادثه‌ی ممتد ... اِی فاجعه‌ی حتمی،قطعیتِ صد در صد
اِی پیچ و خمِ مایوس،دالانِ دو سر بسته ... بیچارگیِ سیگار در مسلخِ هر بسته
اِی آیه‌ی تنهایی،اِی سوره‌ی مایوسم ... هر قدر خدا باشی من دست نمی‌بوسم

اِی عشقِ پدر نامرد،سر سلسله‌ی اوباش ... این دَم دَمِ آخر را این‌بار به حرفم باش
دندان به جگر بگذار،یک گامِ دگر باقی‌ست ... این ظرفِ هلاهل را یک جامِ دگر باقی‌ست
دندان به جگر بگذار،ته‌مانده‌ی من مانده ... از مثنویِ بودن یک بیت دهن مانده

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2,344 | Posted: 10 Sep 2015 21:07




بد و بدترها ...

*** ۲***

دنیا کمکم کرده است،
از جمع کمم کرده است
بی‌حاصل و بی‌مقدار
یک صفرِ پس از اعشار
یک هیچِ عذاب‌آور
آینده‌ی خواب‌آور
لیوانِ پُر از خالی
دلخوش به خوش‌اقبالی

راضی به اگر،شاید
هر چیز که پیش آید
سرگرمِ سرابی دور
در جبرِ جهان مجبور
لبخندی اگر پیداست
از عقده‌گشایی‌هاست
ما هر دو پُر از دردیم
صد بار غلط کردیم

ما هر دو خطاکاریم
سرگیجه‌ی تکراریم
من مست و تو دیوانه
ما را که بَرَد خانه
دلداده و دلگیرم
حیف است نمی‌میرم

اِی مادرِ دلتنگم، دلبازترین تابوت ... دروازه‌‌ی از ناسوت، تا شَعشعه‌ی لاهوت
بعد از تو کسی آمد ... اشکی به میان انداخت
آن خانمِ اقیانوس ... کابوس به جان انداخت
اِی پیچ و خمِ کارون تا بندِ کمربندت ... آبستنِ از طغیان،الوند و دماوندت

جانم به دو دستِ توست،آماده‌ی اعجازم
باید من و شعرم را در آب بیاندازم
دردی که به دوشم ماند از کوه سبک‌تر نیست
این پرده‌ی آخر بود اما غمِ آخر نیست
دستانِ دلم بالاست،تسلیمِ دو خط شعرم
هر آنچه که بودم هیچ،این‌بار فقط شعرم

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2,345 | Posted: 22 Sep 2015 20:17




اتاق ۱ ...

نقشِ یک مردِ مُرده در فالت...توی فنجانِ مانده بر میزم
خط بکش دورِ مردِ دیگر را...قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم
زندگی از دروغ تا سوگند...خسته از زیر و روی رو در رو
زیر صورت هزارها صورت...خسته از چهره‌های تو در تو

چشم بستی به تختِ طاووسم...در اتاقی که شاه من بودم
مردِ تاوانِ اشتباهت باش...آخرین اشتباه من بودم

***

چشم وا کردم از تو بنویسم ... لای در باز و باد می‌آمد
از مسیری که رفته بودی داشت ... موجی از انجماد می‌آمد
مفت هم بوسه‌ام نمی‌ارزد ... وای از این عشق‌های دوزاری
هی فرار است و سوی خود رفتن ... آخ از این مردهای اجباری

مثل ماهی معلق از قلاب ... زیرِ بارِ الاغ‌ها مردن
بر چلیپای تخت‌ها مصلوب ... با خودت در اتاق‌ها مردن
زندگی از دروغ تا سوگند ... خسته از زیر و روی رو در رو
زیر صورت هزارها صورت ... خسته از چهره‌های تو در تو

بی‌گناه از شکنجه‌ها زخمی ... پشتِ هم اتهام‌ها خوردن
هق هق از درد و اَلکَن از گفتن ... انتهای کلام را خوردن
غرقه در موج‌های پیش‌آمد ... گوشه‌ی گوش‌های دور از من
پشتِ سکان خدا نشست اما ... باز هم ناخدا پرستیدن

دل به دریای هر چه بادا باد ... قایقم را به بادها دادم
ناگزیر از گریز از ماندن ... توی شیبِ مسیر افتادم
بادبادن پاره،عرشه بی‌سکان ... قایقم رفت و قبلِ ساحل مُرد
پیکرش داشت وقتِ جان کندن ... روی گِل‌ها تلو تلو می‌خورد

دستم از هر چه هست کوتاه است ... از جهان قایقی به گِل دارم
بشنو اِی شاهِ گوش ماهی‌ها ... دل اگر نیست،درد و دل دارم
چشم وا کردم از تو بنویسم ... لای در باز و باد می‌آمد
از مسیری که رفته بودی داشت ... موجی از انجماد می‌آمد

با زبان،با نگاه،با رفتن ... زخم جز زخم‌های کاری نیست
پای اگر بود پای رفتن بود ... دست اگر هست دستِ یاری نیست
از کمرگاهِ چله‌ها رفتند ... از پیِ تیرها نباید گشت
چشم بردار علیرضا بس کن ... از کمان رفته برنخواهد گشت

آسمان،هیچِ سربلندی بود ... از صعودی که نیست افتادم
لااقل با تو بال وا کردم ... زندگی را اگر هدر دادم
استخوانِ وفا به دندانم ... زوزه از سوز مثل سگ مردن
زندگی چوب لای چرخم کرد ... پشتِ پا پشتِ استخوان خوردن

لاشه‌ی باد کرده‌ای بودم ... آمد از رو به رو ولی نشناخت
صورتی که دوستش می‌داشت ... چهره چرخاند و تُف زمین انداخت
این منم،مردِ تا همین دیروز ... مردِ پابندِ آرزوهایت
مردِ یک عمر کودکی کردن ... لا به لای بلندِ موهایت

خاطرت هست روزگارم را؟ ... جایگاهِ مقدسی بودم
وزنِ یک عشق روی دوشم بود ... من برای خودم کسی بودم
من برای خودم کسی هستم ... دور و بر خورده عشق هم کم نیست
آن‌که دل از تو برد،هر کس هست ... بندِ انگشت کوچکم هم نیست

می‌شد از وِردهای کولی‌ها ... با دعا و قسم طلسمت کرد
می‌شد آن سیبِ سرخِ جادو را ... از تو پنهان و با تو قسمت کرد
می‌شد از خود بگیرمت اما ... زورِ بازو به دست‌هایم نیست
می‌شد از رفتنت گذشت اما ... جان در اندازه‌های پایم نیست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2,346 | Posted: 22 Sep 2015 20:17




اتاق ۲ ...

خاطرت هست روزگارم را؟ ... جایگاهِ مقدسی بودم
وزنِ یک عشق روی دوشم بود ... من برای خودم کسی بودم
من برای خودم کسی هستم ... دور و بر خورده عشق هم کم نیست
آن‌که دل از تو برد،هر کس هست ... بندِ انگشت کوچکم هم نیست

می‌شد از وِردهای کولی‌ها ... با دعا و قسم طلسمت کرد
می‌شد آن سیبِ سرخِ جادو را ... از تو پنهان و با تو قسمت کرد
می‌شد از خود بگیرمت اما ... زورِ بازو به دست‌هایم نیست
می‌شد از رفتنت گذشت اما ... جان در اندازه‌های پایم نیست

زندگی سرد بود اما خُب ... خانه و سقف و سایه‌ای هم بود
گه‌گداری نوشته‌ای چیزی ... از قلم دست‌مایه‌‌ای هم بود
زندگی سرد بود اما عشق ... می‌تواسنت کارگر باشد
می‌توان قطب را جهنم کرد ... پای دل در میان اگر باشد

خواب دیدم که شعر و شاعر را ... هردو را در عذاب می‌خواهی
از تعابیرِ خواب‌ها پیداست ... خانه‌ام را خراب می‌خواهی
خانه‌ام را خراب می‌خواهی؟ ... دست در دستِ دیگری برگرد
دست در دستِ دیگری برگرد ... خانه‌ام را خراب خواهی کرد

دیگر اِی داغِ دل چه می‌خواهی؟ ... از چنین مردِ زیرِ آواری
رد شو از این درختِ افتاده ... می‌توانی که دست برداری
لحنِ آن بوسه‌های ناکرده‌ است ... بیت‌ها را جدا جدا کرده است

گفته بودی همیشه خواهی ماند ... سنگ بارید،شیشه خواهی ماند
گفته بودی ترَک نخواهی خورد ... دین و دل از کسی نخواهی برد
گفته بودی عروسِ فردایی ... با جهانم کنار می‌آیی
گفته بودی دچار باید بود ... مردِ این روزگار بابد بود

گفته بودی بهار در راه است ... ماهِ باران سوار در راه است
گفته بودی،ولی نشد انگار ... دست از این کودکانه‌ها بردار
گفته بودم نفاق می‌افتد ... اتفاق،اتفاق می‌افتد
گفته بودم شکست خواهم خورد ... از تو هم ضربِ شَست خواهم خورد

گفته بودم در اوجِ ویرانی ... از من و خانه رو بگردانی
هر چه بود و نبود خواهد مُرد ... مردِ این قصه زود خواهد مُرد
ماجرا،زخم و داستان‌ها،درد ... نازنین،پیچِ قصه را برگرد
نازنین،قصه‌ها خطر دارند ... نقش‌ها نقشه زیرِ سر دارند

نازنین،راه و چاه را گفتم ... آخرِ اشتباه را گفتم
گفتم اما عقب عقب رفتی ... شب شنیدی و نیمه شب رفتی
دیدی آخر نفاق هم افتاد؟ ... اتفاق از اتاق هم افتاد؟
از اتاقی که باز تنها ماند ... پَر کشیدی و لای در وا ماند

چشم وا کردم از تو بنویسم ... لای در باز و باد می‌آمد
از مسیری که رفته بودی داشت ... موجی از انجماد می‌آمد
با دعاهای پشت در پشتم ... باید این درد مختصر می‌شد
حرف‌ها را به کوه می‌گفتم ... قلبش از موم نرم‌تر می‌شد

بین این ماه‌های هرجایی ... ماهِ من در محاق می‌افتد
قصه در خانه پیش می‌آید ... اتفاق از اتاق می‌افتد
در اتاقی که پیش از این‌ها ... در سرت فکر و ذکرِ رفتن داشت
در اتاقی که روی کاشی‌هاش ... پشتِ پاهات آرزو می‌کاشت

لای دیوارها چروکیدم ... در نمایی که تنگ‌تر می‌شد
هر چه این دوربین جلو می‌رفت ... مرگِ من هم قشنگ‌تر می‌شد
خارج از قسمتی که من باشم ... در اتاقی که ضرب در مردم
نان از این سفره دور خواهد شد ... ده طرف داس و یک طرف گندم

نقشِ یک مردِ مُرده در فالت ... توی فنجانِ مانده در میزم
خط بکِش دورِ مردِ دیگر را ... قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم
چشم بستی به تختِ طاووسم ... در اتاقی که شاه من بودم
مردِ تاوانِ اشتباهت باش ... آخرین اشتباه من بودم

دردسرهای ما تفاوت داشت ... من سرم گرمِ پای بستن بود
نقشه‌ها می‌کشید چشم‌هایت ... چشم‌ها چشمِ دل شکستن بود
در نگاهت اتاق زندان است ... این طرف سفره‌های اجباری
آن طرف در بساطِ خود خوردن ... هر طرف حکمِ دیگر آزاری

غوطه‌ور در سیاهِ شب بودم ... صبحِ فردای آنچه را دیدن
در خیالم نرفته برمی‌گشت ... هم تو را هم مرا نبخشیدن
جای پاهای خیس از حمام ... تا اتاقی که رفتنت را رفت
یک قدم مانده بود تا برگرد ... یک قدم مانده تا تنت را...رفت

چشم وا کردم از تو بنوسیم ... لای در باز و باد می‌آمد
از مسیری که رفته بودی داشت ... موجی از انجماد می‌آمد
رفته‌ای،کوله پشتی‌ات هم نیست ... رفتی اما اتاق پابرجاست
گیرم از یادِ هردومان هم رفت ... خاطراتِ چراغ پابرجاست

شاهدان حرف‌های پنهانند ... آن چراغی که تا سحر می‌سوخت
گوشِ خود را به حرفِ ما می‌داد ... چشمِ خود را به چشمِ ما می‌دوخت
لای در باز و سوز می‌آمد ... قلبم آتشفشانی از غم بود
عقده‌ها حس و حالِ طغیان داشت ... کنجِ پاگرد یک تبر هم بود

زیر پلکم تگرگ باران بود ... در اتاقم که هوا ابری شد
رو به آینه حرص‌ها خوردم ... کینه‌ام سینه‌ی ستبری شد
رو به برفی سپید می‌رفتم ... ردِ پاهات رو به خون می‌رفت
مثل گرگی که بوی آهو را ... عطرِ موهات تا جنون می‌رفت

با نگاهی دقیق می‌گشتم ... هی به دنبال جای پا بودم
ذهنِ هر آنچه بود را خواندم ... لای جرزِ نشانه‌ها بودم
تا نگاهی به پشتِ سر کردم ... پشتِ هر جای پا درختی بود
این درختان هویتم بودند ... من، تبر...انتخاب سختی بود

ترسم از مرگ بیشتر می‌شد ... تا تبر روی دوش چرخاندم
هر درختی که ضربه‌ای می‌خورد ... زیرِ آوارِ درد می‌ماندم
توی هر برگ،هم تو هم من بود ... ساقه‌ها ساقِ پای ما بودند
آن تبر حکمِ قتلِ ما را داشت ... این درختان به جای ما بودند

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2,347 | Posted: 22 Sep 2015 20:18




عشق ...

لهجه ات را غلاف کن ای عشق ... زخمــی ام از زبان نـوک تیزت
شمس مولای بی کسی ها باش ... بی خیــــال شکــوه تبریزت
مثنوی ، زخم های تدریجی است ... مرگ آرام در تحمل بستر
مثل ققنوسِ شمس برگشتن ... در مسیحایِ سردِ خاکستر

دست هایم به کار کشتنم اند ... این جنایت به پاس بودن هاست
شهرِ بی شعر نوش جان شما ... شاعر اینجا جنازه ای تنهاست
دوست دارم به آسمان بزنم ... تا نگاهم به ماه برگردد
می فروشم خدای نورم را ... روزگار ِ سیاه برگردد

بیت، من را گرفته از خویشم ... اولم شعر بوده، عشق آخر
شعر یعنی تمام آدم ها ... عشق یعنی علیرضا آذر
عشق اما نهایتی مجهول ... بی حضورش اگر چه شب عالی است
در تن فکرهای هر شبه ام ... باز هم جای خالی اش خالی است

پشت ذهنم دهان سوراخی ... به خیال کلید وا مانده
یا کلیدی به فکر سوراخی ... توی جیب جلیقه جا مانده
آنور قفل های تکراری ... می پذیرم عمیق چاهم را
دوزخت از بهشت آبی بهتر ... می کشم وزنه ی گناهم را

چشم هایت کنار ماشین ها ... زیر پاهای شهر جان بدهند
عابرین شلوغ بی سر و ته ... رد شوند و سری تکان بدهند
جفت گیری گاو - آدم ها ... پای تابوت کرکسی مُرده
ماهیانی که دیر فهمیدند ... کوسه از رنج بی کسی مُرده

باز روزی شریک جرمت را ... توی تار عنکبوت می بینی
دست و پای ظریف جفتت را ... روی میز نهار می چینی
توی بشقاب مهمان ها ... تکه های غرور خون بارت
زیر چشمی تعارفی بزنی ... به لب و لوچه ی پرستارت

مفصل و ساق استخوانت را ... به سگ هرزه ای نشان بدهی
استخوان را به نیش خود بکشی ... رو به خود هم دمی تکان بدهی
بعداز عمری خر خودت باشی ... یک نفر گردن کلفتت را
مفت دریا به تخم ماهی ها ... یک نفر در طویله جفتت را...!!!

از دهان تو خسته تر باشم ... زیر فحش تو جان به جان بدهم
زیر فحش تو خوار مادر را ... به درک!! روی خوش نشان بدهم
عشق یعنی علاج واقعه ای ... قبل از افتاد و بعد از افتادن
عشق یعنی که نامه ای خوش خط ...به زن هیتلر فرستادن

و بگویی که عاشقش هستی ... بچه ها هم تفنگ می گیرند
عشق یعنی به تخم ماهی ها ... که هزاران نهنگ می میرند
غرق در انتهای یک باور ... در تمنای صید مروارید
زیر آبی و غافل از اینکه ... بچه میگو به هیکلت میرید!

بی نفس از فشار یک پوچی ... در سراشیب تن پس از سیگار
زیر لب آرزو کنی هر شب ... دست از این مَردِ بی پدر بردار
مثل کبریتِ بی خطر باشی ... هیزمی از تو گـُر نگیرد بعد...
مثل آتشفشان سردی که ... برف را ساده می پذیرد بعد...

عشق یعنی بغل کنم زن را ... فکر زن جای دیگری باشد
عشق یعنی زنی بغل کُندم ... فکر من جای دیگری باشد
جان این ایستگاه متروکه ... زنده کن لاشه ی قطارم را
هیچ عشقی به مقصدم نرسید ... پس بده مهره های مارم را

ضامنم را بکش که منتظرند ... بمب هایی که در مدار منند
رو به صفری که می رسد بشمار ... لحظه در لحظه انتظارم را
تشنه ی قطره های خون آبم ... در تکاپوی مرگ ِ من بودی
نوش جان کن مرا حلال توام ... سر بکش موج انفجارم را

تیک تاک تمام ساعت ها ... تاک تیک دقیق مرگ من است
رو به صفر زمان تماشا کن ... حرکت ثانیه شمارم را
نه به تقویم اعتقادی نیست ... فصل فصلم به زرد معتقد است
مثل پتیاره ای که در بستر ... می فروشم تن بهارم را

حیف از تو که آسمانِ تو هم ... سوت و کور از خسوف ماهی که
حیف از من غلط کنم که دگر ... باز تکرار اشتباهی که...
عشق یعنی به تخم ماهی ها ... آبی از آب تکان نخواهد خورد
یا به بوق بلند آدم ها!!!! ... یک نفر توی آب دارد... مُرد!

مثل جغرافیای نامحدود ... هر زبانی شکنجه ای بلد است
مجمع الدردهای در نوسان ... مثل نبضی که خط ممتد بست
کوچه راهم قدم قدم باشم ... هیکلت توی چشم های من است
در من ابری به جوش می آید ... از بهاری که پشت پیرهن است

من مسلمانم و نمازم را ... در کلیسای داغ اندامت
مسخ ناقوس های آویزان ... گوژپشتم که در نوتردامت
پوزخندی تمسخری لطفاً ... یک بغل حبه قند کم دارم
باغ من از گیاه تکمیل است ... لاله ای از هلند کم دارم

کوه و دریای نور یک عمر است ... پشت یک سینه بند بیدارند
صف به صف نطفه های بودایی ... زیر پوتین چرم افشارند
حرف های نگفته ای دارد ... این مهاراجه اسب ابلیس است
پیرمردی که با شب ادراری ... تخت طاووس هر شبش خیس است

حرف های نگفته ای دارم ... مثل هر آدمی که در شهر است
مردمانی عبوس در بن بست ... اجتماعی که با خودش قهر است
حرف های نگفته ای دارم ... گوش هایی که سوت از سیلی...
منگولانی که شعر می فهمید!! ... چرخه ی ازدواج فامیلی!!!

حرف های نگفته ای دارم ... گوش خود را به چشم من بدهید!
اوج تنها ویار مردان نیست ... اندکی هم به جنس زن بدهید
من کجای جهان من بودم ... که سر و کله ی تو پیدا شد؟
عرشه را آنقدر دعا کردم ... تا خدا ناخدای دریا شد

من زبان مزخرفی دارم ... واژه ها در سرم الک شده اند
شکل هایی عجیب و بی معنا ... بر تنم با کلنگ حک شده اند!
عشق یعنی تو را کسی از دور ... به خیابان بی کسی بکشد
مثل دستی که حجم مُردن را ... شکل یک بوته اطلسی بکشد!!

عشق من را دوباره بازی داد ... سینه ام در محاق زندان است
توی چشمم شیار ناخن هاست ... بر تنم جای زخم و دندان است
در سرم رد پای اقیانوس ... مرغ های سفید ماهی گیر
سینه ام داغ کهنه ای اما ... قلبم اندازه ی بیابان است

نا امید از تمام داروها ... ناامید از دعای هر ساعت
چشمم اما خلاف پاهایم ... رو به دروازه ی خراسان است
حس یک ماه مُرده را دارم ... توی تابوت خیس دریاچه
چهره ی تکه های مواجم ... زیر انگشت های باران است

آه سرها که در گریبانید ... آسمان سرخ و برف می بارد
اسکلت-باغ ها بلور آجین ... های بگشای در، زمستان است!
گور خرها دوباره زندانی ... کره خرها دوباره زندان بان
لهجه ات را غلاف کن ای عشق ... هرزه است این جهان بی تنبان...

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2,348 | Posted: 22 Sep 2015 20:19




مادیان ...

چشم هایش شروع واقعه بود ... آسمانــــی درون آنهــــــا، من
در صدایش پرنده می رقصید ... بر تنش عطر خـــوب آویشن
باز گوشواره هـــــای گیلاســـی ... پشتِ گوشش شلوغ می کردند
دست هــــای کمندِ نیلوفر ... سینه ریزی ظریف بر گردن

احتمـــــالا غریبــــــه مـی آمد ... از خیابان به شرم رد می شد
دختـــــر پا بـــه راهِ دیروزی ... هیکلِ رو به راهِ حالا... زن
در قطاری که صبـــح آمده بود ... دشت هایی وسیع جا ماندند
شهر از این زاویه قفس می شد ... زیــر پاهــای گــرمِ در رفتن

پشت سر لاشه های پل بر پل ... پیشِ رو کـــوره راهِ سردرگم
مثل یک مادیـــانِ ناآرام ... در خیابان سایه و روشن
در خیـالش قطار مردی بود ... بی حیا،بی لباس،بی هر چیز
در خیالش عروس خواهد شد ... تـــوی هر کوپه کوپــه آبستن

سارقانی که دست می بردند ... سیب سرخ از حصــــار بردارند
دکمه هایی که حیف می مردند ... روی دنیــای زیـــر ِ پیــراهن
مردمانـــی کـــه توی پنجره ها ... در پیِ هرچه لخت می گشتند
پیش چشمانِ گردشان اینک ... فرصتــی داغ بود و طعمِ بدن

آسمان با گُـروم گرومب خودش ... عکس هایی فجیع می انداخت
چکه های غلیظِ خون افتاد ... از کجــا روی صورتِ دامن
او مسافر نبود اما باز ... منتظر تا قطار برگردد
مثل حالا که داشت برمی گشت ... تـن تَ تَـن تـن تَ تـن

سوتِ کمرنگِ سرد می آمد ... تیـــر غیبی تَلَق تلق در راه
خاطراتی که داشت قِل می خورد ... روی تصویــر ریــل ِ راه آهـــــن
توی چشمِ فلان فلان شده اش ... آسمانـــی برای ماندن نیست
زندگی بود و آخرین شِیهه ... مادیـــــانی در انتظار ِ تِــرن

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2,349 | Posted: 22 Sep 2015 20:19




مدار مربع

فال من را بگیر و جانم را ... من از این حال بی کسی سیرم
دستِ فردای قصه را رو کن ... روشنم کن چگونه می میرم
حافظ از جام عشق خون می خورد ... من هم از جام شوکران خوردم
او جهاندارِ مست ها می شد ... من جهان را به دوش می بردم

مست و لایعقل از جهان بیزار ... جامی از عشق و خون به دستانم
او خداوند می پرستان شد ... من امیر القشون مستانم
حالِ خوبی نبود آدم ها ... زیر رودِ کبود خوابیدم
هرچه چشمش سرِ جهان آورد ... همه را توی خواب می دیدم

من فقط خواب عشق را دیدم ... حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی گفت ... هر پدر مُرده ابن سیرین شد
من به تعبیر خواب مشکوکم ... هر کسی خواب عشق را دیده است
صبح فردای غرق در کابوس ... رو به دستان قبله خوابیده است

مردم از رو به رو ،دَهن دیدند ... مردم از پشت سر، سخن چیدند
آسمان ریسمانمان کم بود ... هی نشستند و رشته ریسیدند
نانجیبیِ عشق در این است ... مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این است ... دامنِ دست خورده می خواهد

من به رفتار عشق مشکوکم ... در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست
رویِ رویش شکوهِ شیراز است ... پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست
من به رفتار عشق مشکوکم ... مضربی از نیاز در ناز است
در نگاهش دو شاهِ تاتاری ... پشتِ پلکش هزار سرباز است

مردِ از خود گذشته ای هستم ... پایِ ناچارِ مانده در راهم
هم نمی دانم آنچه می خواهی ... هم نمی دانم آنچه می خواهم
ناگزیر از بلندِ کوهستان ... ناگریز از عمیقِ دریایم
اهل دنیای گیج در اما ... گیجِ دنیای اهلِ آیایم

سهروردی منم که در چشمت ... شیخِ اشراق و نور ِ غم دیدم
هم قلندر شدم که در کشفت ... سر به راه تو سر تراشیدم
خانِ والای خانه آبادم ... زندگی کن مرا،خیابان را
این چنین مردِ داستان باشی ... می کُشی خوش نویسِ تهران را

مرگِ شعبانِ جعفری هستم ... امتدادِ هزاردستانم
لشکرم یک جهان شش انگشتی ست ... من امیر القشون مستانم
قلبم اندازه ی جهانم شد ... شهرِ افسرده ای درونم بود
خونِ انگورهای تَفتیده ... قطره قطره جای خونم بود

شهرِ افسرده ای درونم بود ... خالی از لحظه های ویرانی
جاده ها از سکوت آبستن ... شهرِ تنهای واقعا خالی
توی تنهاییِ خودم بودم ... یک نفر آمد و سلامی کرد
توی این شهرِ خالی از مردم ... یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر داشت زیر خاکستر ... آتشی تازه دست و پا می کرد
من به تنهاییِ خودم مومن ... یک نفر داشت کودتا می کرد
یک نفر مثل من پُر از خود شد ... یک نفر مثل زن پُر از زن شد
از همان جاده ای که آمد رفت ... رفت و اندوهِ برنگشتن شد

کار و بارِ غزل که راکد بود ... کار و بارِ ترانه هم خونی ست
آسمان در غزل که بارانی ست ... آسمون تو ترانه بارونی ست
دست و پاتو بکِش،برو گمشو ... این پسر زندگی نمی فهمه
واسه مردای گرگ دونه بریز ... این خر از کُره گی نمی فهمه

تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست ... مُرده شورِ کتاب و شعراشو
میگه دنیا همش غم انگیزه ... گُه بگیرن تمومِ دنیاشو
گُه بگیرن منو،برو بانو ... واسه مردای زندگی زن شو
واسه من لای جرز،اتاق خوابه ... گاوِ مردای گاوآهن شو

من کنار تو ریز می مانم ... تو کنارم درشت خواهی شد
من نجیبانه بوسه خواهم زد ... نانجیبانه مشت خواهی شد
اقتضای طبیعتت این است ... به وجود آمدی که زن باشی
به وجود آمدی بسوزانی ... دوزخی پشتِ پیرهن باشی

به وجود آمدم که داغت را ... پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر ... تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم ... سر ستون های من ترَک خوردند
بعدِ بارانِ تیر باریدن ... هرچه بود و نبود را بردند

شعرِ آتش به جان نفهمیدی ... ماجرا مثل روز روشن بود
قاتل روزهای سرسبزم ... بدتر از این همه تبر،زن بود
قبله ی تاک های مسمومم ... ناخداوندِ مِی پرستانم
لشکرم رو به خمره می رقصند ... من امیر القشون مستانم

چشم و هم چشمِ من خیابانی ست ... که تو را باشکوه می سازد
که مرا مثل کاه می بیند ... که تو را مثل کوه می سازد
مثل کوهی درشت و محکم باش ... مثل فاتح نگاه خواهم کرد
آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد ... دامنت را سیاه خواهم کرد

روی دستان خویش می مانی ... پای این قصدِ شوم خواهی مُرد
که رکَب از تو خورده باشم ... این آرزو را به گور خواهی برد
سر بچرخان و باز جادو کن ... مالِ دنیای خر شدن هستم
بوسه ها را به جان من انداز ... مردِ این جنگِ تن به تن هستم

چشم و لب های نیمه بازت را ... ماهِ غرقابِ نور می بوسم
من زمینی،تو آسمانی را ... از همین راه دور می بوسم
این که اَلابرَه دو چشمت شد ... زیر پای هزار اَلفیل ام
هم خودم قاضیَم،خودم حکمم ... هم هلاکیده ی اَبابیلم

پشتمان طرحِ نقشه هایی است ... پشتِ هر پرده،دست در کار است
تا دهان مفت و گوش ها مفتند ... پشتمان حرفِ مفت بسیاراست...

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 235 از 235:  « پیشین  1  2  3  ...  233  234  235 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Song Writer | ترانه سرا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites