تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست

صفحه  صفحه 14 از 44:  « پیشین  1  ...  13  14  15  ...  43  44  پسین »  
#131 | Posted: 5 Feb 2014 21:54
اشعار شهلا بهاردوست
Shahla Bahardust Poems




آتش


بنوشید ، بنوشید
از این کاسه لبریز بنوشید
بخندید، بخندید
به این ماه خمیده بخندید
نترسید ، نترسید
از این عاشق دیوانه نترسید
ببینید، ببینید
از ان چشم خرابش ببینید
بگویید ، بگویید
به ان چشمه جوشان بگویید
پرانید ، پرانید
به این مهر چو آتش پرانید
نگویید ، نگویید
از این پاره دلم هیچ نگویید
برقصید ، برقصید
به این ساز پرستو برقصید
بخوانید ، بخوانید
از این دفتر حیران بخوانید
بنوشید ، بنوشید
از این کاسه لبریز بنوشید

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#132 | Posted: 6 Feb 2014 21:34
به مهرورزی

هرگز نبودم اینگونه مست ، اینگونه کنار درد
پشت حرفهای مگو ، اشکهای من
افتاده به خاک جان بی جان من
گاه سوز می زند تنبور تو با واژه ی من
گاه فغان می کند غزلهای تو روی لبهای من
گاه خام می شوی به حرف
دوباره نوا می شوی به مهر
واژه به واژه حرف تازه ای
به نامت کام چه شیرین می کنم .

گاه تیشه به ریشه می زنند
آدم
من و تو وصل ، پاره می کنند
پَر ، پر
زخم ما نان موشها ، روحمان را هی ی ی می جوند
حرفهایمان آیه های کتاب عشق
گاه پیله بسته ، بند می زنند
گاه نیزه بر سینه در دام می برند
گاه آراسته ایم میانِ تابوت
برایمان چه گورها می کَنند
و
ما حرف نمی زنیم !
امشب اینجا پیچیده باز بوی مرگ
روی مچهای من، خیالم شکوفه های سرخ می دهد
خون می پرد
نفسهایم بریده بریده
تکه تکه بر بال می نشیند
چه کسی خوابهایم را دزدیند ؟
چه کسی آتش به خرمن کشید ؟
آه ه ه
دروغ نیست که بگویم
بودنت را می خواهم
حلالت آغوش تنگ ، شیره جان
مرهم دردهایت عطرِ یاس
و
لرزه به جانم می زند مهر که آیین ماست
تا بوده و هست پَر پَر زدن کارِ ماست

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#133 | Posted: 6 Feb 2014 21:44
دیالوگ با مرگ

امشب دلم رقص با مرگ می کند
وای همسایه ها خوابند
و خواب
چه بیگانه با با چشمهای خیس من !
چه خوب است دود سیگار کنارِ قهوه
چه شیرین است واژه که می ماند!
امشب اینجا مرگ کنار پنجره
ایستاده می گوید : بشمار
نمی شمارم !
می گوید : بخوان
نمی خوانم !
راستی چند روز می گذرد ؟
چند روز هنوز مانده ؟
گربه بیمار شده بازی نمی کند
چند خیابان از شیطنت ها دور شده ؟
برای رسیدن سرش به سرت
چه بازیگوش سر به سر تو می گذاشت !

مرگ آب می خواهد ، قد یک وان بزرگ
مرگ برق می خواهد ، فقط یک سیم نازک
مرگ چشمهایش تنگ است
دستم را مدام خط می زند
غر می زند
می گویم : فقط یک خط
می گوید : فقط پنج حرف
می گویم : آب سرد است
می نویسم : من هنوز می ترسم
می گوید : به صدای لای لای باران عادت کن !
می نویسم : من که از عادتها بریده ام !
مرگ چرا نمی داند ؟
چقدر دهانش بو می دهد
من دوست ندارم
حالا نشسته روی صندلی
خواب نیست
چُرت می زند
من دوست ندارم
راستی بهار در راه است
سبزه های من پُر از جوانه اند
به فال نیک بگیرید !

مرگ هِرهِر به من می خندد
دستم روی سطرهایم سایه می شود
مرگ می بیند
نقطه را سرخ و خیس می نشاند !
داد می زنم نه ه ه ه ، فقط یک خط
من هنوز حرفهایم را نگفته ام !
گوشم را گرفته می پیچاند
می گوید : فقط پنج حرف
من هنوز می لرزم
می نویسم : بدرود.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#134 | Posted: 6 Feb 2014 21:58
آواز

بگذار تا بهار ، با آوازی کودکانه
در سرازیری ، مرطوب این اتاق خمار ، کنار اطلسی های ملول
دل خوش کنم به نگاه آفتاب ، به فردا
بگذار پشت پلکهای بسته ، دلهای شکسته
دهانمان دنبال واژه ای مقدس بگردد
بگذار کولی آواره ای باشم ، ناخوش بمانم
با های هایِ جانم ، بپرم
بپرم از روی آتش جانم
زردی تو از من ، سرخی من از تو .

میان کوچه پس کوچه های تاریخ
در به در دنبال تاکها ، با رقصواره باران
دست به هر دری کشیدم
نمی رسم ، نمی رسی !
به امروز می رسم
لابلای غباری در باغ ، منُ عکسی تنها
پیچیده بوی عید و عیدیها
رقص پروانه ها دورِ شکوفه ها
قصه ها و بوسه ها
فردا چه کسی به دیدنم می آید ؟
باز نشسته ام ، شکسته ، لبریز
هنوز هیچکس نیست
هنوز کسی چون من اینگونه دلداده ، عاشق
با من اینگونه به ذوق قطره ای جاری
با من در صعود قله های دوستت دارم
به تمنای فتح یک پرواز در خواستن
در طرحی از کولاژ یک باور
راهی نبوده و نیست .

من از غزلها حرفهای خوب شنیده ام
میان قصیده ها چقدر پریده ام
با همین اولین پرستوی باغچه در خوابها خندیده ام
کنار پنجره هی ی ی نوشته ام
هی هی برایم خوانده است
اینجا خانه سرد ، شاخه سرد
چکاوکی نمی خواند
این ناخنهای کبود من روی تار تا این گیتار
این آهنگ ناموزون من برای بهار
این کابوس زنیست در تکرار !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#135 | Posted: 6 Feb 2014 22:06
همیشه یک

حالا شب تا می رسد
نه دستهای جنون ، نه بخشش گریز
نه اواز امید، نه عشقی آتشین
فقط سایه ای از ما ، روی دیوارهای نمناک
کنار ننگهای تاریخ ، نقش کشمکشهای بیهودگیست!
حالا شب تا می رسد
زیتون چقدر می ترسد
سایه ای که روزی من بود
چقدر با خوابهای رنگی ، با کفشدوزها
زیر فواره آبتنی می کرد
چقدر با بنفشه های گلدان ، با کرمهای شبتاب
به صدای قورباغه می خندید
چقدر با ستاره ها ، با بیتابی شبنم ها
به خیال عشق سفره پهن می کرد!
حالا تا شب می رسد
می نشیند با لحظه ای که مانوس نمی شود
در بستری که گرمیش گریخته
به باوری که از حرفهایش پریده
به حال رنگهای باخته می گرید
و میان دفترش رج می زند
یک در یک همیشه یک

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#136 | Posted: 6 Feb 2014 22:32
در گودی ماه

۱

میانِ دفتری ، های هایِ دلتتنگی
سوزِ اندیشه ، وای وایِ خمار
میانِ بسترِ هر سطر لمیده عطشهای بی قرار
بی قرار چه به گور می کِشد
جز مرده شوری کسی که نمی گوید سلام !

امشب اینجا من بی نجابت
با پبراهنی چاک ، چاک
بی پروا ، رو پس می زنم
سینه باز می کنم ، دستم را بگیر
دور حلقه ام آخ ، آخ بزن
دستت در التماسُ بگیر ، نمی گیرم
افتاده ام به بندِ خاموشی
حضور ویژه دارد ، جیغِ این سکوت !

مدام در لمسِ رویای من
پاره ، پاره ، بی مرهم
امان ، امان ، شیفته ، پَرپَر
تابوتم بر دوش تو یکی نمی رود !
خوش پَر می زند اهلِ ادب
دهان بسته ، خیره ، خیره ، بی ادبم !
خیرگی می کند این دل عاشقم
غلطهای تازه ، تازه
در خلوت مستی می کنم !
هی خط کشیده ، هی ی خط می نویسم
حیا چرا نمی کنم !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#137 | Posted: 6 Feb 2014 22:40
۲

پرسه در خیالی دیوانه وار
میانِ کوچه بانگی دراز !
فضای زاویه ی دوتن شاید
آمیزش لحظه با خاطره شاید
طرح دردِ دانایی زنیست شاید
به بوی ناز یک شعر باید
به نقش خنده ی بک آفرینش باید
به حال ژرف یک رویا باید
خوشا این شاید و باید
خوشا نازک دل عریان
خوشا منگی یک بنگ
خوشا امشب ، که ادم بی شرافت می خندد
به من که چشمم ، افتاده در گودی ماه
به عقربه های ساعت که گیج ، منتظر کوک دستهای آلوده ی شماست

خوشا امشب که من آدم نیستم
روی ماسه های خیس ، با پ.لکهای ریخته در ساحل
متهی مرده را نوازش می کنم !

گاه قصه مرگ کوتاه
مثل آبی که چکید بر خاک
مثل توری که کشید صیّاد
مثل شعری که نوشت شهلا
گاه قصه ی مرگ رمانِ چهار جلدیست
همه می خوانند ، همه می نالند
همه می گریند وُ همه می دانند
خصلت آدم این است
اوزان آدم را نباید شکست!
اگر شکستی آدم نیستی !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#138 | Posted: 6 Feb 2014 22:40
۳

حالا چشمم گیر کرده میان ارکان زبان
هی بازی با خطابه های بزرگان
بازی با دم شیر می کنم !
هر هر به ریش بی ریشه ها می خندم
مستی وُ راستی !
به کوری چشم حَرافان اهل فن !
دشمنِ پلید عشق شیدایی
شعر که نگوید از من
نگوید از خواهش جان وُ تن
شعر که نکرد دلربایی
نریخت غمزه سطر به سطر
تو فرمان امامش بدان
بیهوده رخشانش نکن !
شعر امشب شعر عریانی تبعید است
بر شاخ گاو نشسته نقاشی می کشد
تجلیِ حضورم همین خط شکسته است
حالا ای ماه بیا ، بی واسطه
کمی از ما ، کمی از عشق بنویسیم
از بلورهای خواستنِ بی انتها
که شکست
از جنون حواس رودی که می رفت تا دریا
که خشکید
از همآغوشی بی پایان در یک شب
از شور بال بال زدن کبوترها بر بام
از رنگ مناره های شهر در آفتاب
از پریشانی یک چکه اشک
تا شیداییِ تنِ بیدی که می لرزید در باد
بگذار بنویسم
بگذار از هم آغوشی هرزه ی باد با آب نگوییم
بگذار افتِ هوسش خام بچرخد در آب
بگذار شورِ پرواز ببرد ما را
ما که معنا با عشق در عشق شده ایم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#139 | Posted: 6 Feb 2014 22:50
۴

حالا باز دوباره از نو
این دفترم تمام در گرو شما
اهل زمینید و معلوم الحال
در بی پرواییم سوخته اید بارها
زیانم درخشان برای ستارگان
از خاک برآمدم چو بر خاک شدم
الگوی زنی میانی کارزار شدم
در جهشم باز در قفسم
فاجعه ای ذاتِ یک خلوتم
انگشت به دهان نشانده نشاط
در تجسمّ این نشاطی که منم
آتش ، ارزشِ نظام شماست
ارزش نظامتان را دود می کنم
تا بوده عشق در صحنه ، بوده حرفها پشت پرده
حرف حرفِ دفترم را کابوس خوابهایتان می کنم .

در تحقق سپیدی دیگر ، در باور درک هستی
لمیدم در آغوش مردی
دست به پوست تنش کشیدم
لب میان سینه اش نشاندم
روی تنش خزیدم
نجیب بود چشم آبیش
ابلوی شور انگیز خیالم هیچ پروا ، هیچ ، هیچ دلشوره نداشت
بی پس وُ پیش روی رانها
زبام به تکرارِ آوازِ تن
چرخ می زدم تا در چرخِ خویش
بسوزد تنم بر تنش بیش ز پیش
در آن شب گمان کردم خداییست در زمین
که بی خواب با من در فرو می رود
با من به اوج می رسد
میان بسترم ، روی آتشم ، فوّاره می شود
خدا نبود و من گمان کردم
به اشتباه
بر چهار ستون تنش چه سجده ها کردم
بی انتها
کفر، کفر، کافر ، کفر
کفر نبود
کافر شدم ، به رسم عشق
عشق پَرپَرم کرد
به رسم آدم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#140 | Posted: 6 Feb 2014 23:08
۵

حالا نشسته ام شعرش می کنم
میانِ دفتری ، های هایِ دلتنگی
سوزِ اندیشه ف وای وایِ خمار
میانِ بسترِ هر سطر لمیده عطشهای بی قرار
بی قرار چه به گور می کِشد
جز مرده شور کسی نمی گوید سلام !

وای ی ی نه ، تابوت نمی خواهم
که مبادا ...
هیزم بیاورید ، آتش به پا کنید
برایم شعر نگویید
دوست ندارم ، از دروغ بیزارم
خاکسترم را در گودی ماه بنشانید
به مادرم بگویید
گاه قصه مرگ کوتاه است
مثل آبی که چکید بر خاک
مثل توری که کشید صیاد
مثل شعری که نوشت شهلا .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 14 از 44:  « پیشین  1  ...  13  14  15  ...  43  44  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites