تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست

صفحه  صفحه 24 از 44:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  43  44  پسین »  
#231 | Posted: 24 Apr 2014 13:18
اشعار شهلا بهاردوست
Shahla Bahardust Poems


لای لایِ امید

از چراغانی خیابانها ، از هیاهوهای خالی
دور ، دور دور
در کوچه ای تاریک نفس کشیدنهای امن
برای تنهایی فانوسی روشن ، به شب خیره باید شد !
در افسردگیِ باورهای پریده
اعتمادِ شکسته ، دردهای کبود
خمیده تر ، زانو در بغل ، آهِ نمناکی باید شد !
در پیچ وُ وا پیچِ شهر ، کنار قارچهای روئیده
روی دوش آفتاب ، یا زیر حمله ی باران
برای کودکانِ پُر سوال ، واژه ای دیگر باید شد !
روی سطرهای نوشته ، آغوشِ گشوده لاله های رنگ باخته
میان چهار دیوار سرد ، هم صحبتِ سایه باید شد !
آه ه ه سایه
دلتنگ تر از گنجشکهای باغچه
در نفسهای بی رمق ، با پرسه های عاشقی تنها
میانشان شکلی از سوز آتش ، مرگِ جنگل ، رودخانه
کنار شهر ریز ریز ریخته ها ، تکرار نام انسان ، موجود برتر
برای خواب لای لایِ اُمید باید شد !
آری برای بودن ، باز تپیدن ، کنار شب با ستاره گفتن
هی ی به چشمکی خندیدن ، هی ی دست تکان دادن
خسته را سلامی دوباره ، از انگشتها به شانه ها رسیدن
شانه به شانه لمیدن ، گمانم سرودی تازه باید شد !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#232 | Posted: 24 Apr 2014 13:18
باد

دل به دریا ، دامن به دست باد
باد در کمر بسته به دور ما
ما که لیز نخورده ، خورده ایم با شتاب
خراش داده ، نشانده کبود ، وای وایِ ما
کمی تشنه نشسته کبوترت
کمی خیس کن گوشه ی لبش
نترس ، چکّه کن
پَرپَر نزن زیر پرش
گردن کشیده تا روی شانه ات
چرخ بزن که می پَرَد در بغلت
دل به دریا ، دامن به دست باد
باد کمر بسته دور ما
ما دوباره مست لایِ چشمهای تنگ
گم در آغوش ِ هم با هوسهایِ شب
شب حواسش پرت انار دانه دانه می کند
از لابلای شاخه ها ، تا لای دستهای ما ، روی سینه ها
وای ی ی روی لبها با تیک تاک ها چه می چکد
دا به دریا ، دامن به دست باد
امان ، امان که باد اینگونه ، کمر بسته دور ما .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#233 | Posted: 24 Apr 2014 13:19
لرزِ بوسه ها

چشمهایمان که نگاه می کنند
دستهایمان که سُر می خورند
روی لبهایمان بوسه لرز می کند
چقدر ف دلت می خواهد ، می خواهم
می دانی ، می دانم
ای داد اگر بلغزی ، دانه دانه بچینی
نرم نرمک از قله های سینه ام بریزی
تا دره ها خیس دهان پُر ، خونِ تازه رها کنی
میان دندانت از نافِ دلربا تا روی ساقها لایِ چاکها
بخوانی " وای ی ی ی زبان من ، زبان من "
ربانت بلیسد ، دهانت بنوشد
لب نشانی بر لبِ پُر تمنای من
بنوشی ، بنوشی تمام شب ، نوش جان
بنوشم ، بنوشم از دهانت پر شتاب
پُر شتاب اسب بکوبد در عمق درّه ها
شیهه کشد تا عمق چشمه ها
تا همه آبهای زمین ، قطره ، قطره
روی پستانهایم ، زیر انگشتانت
از ماه بار بگیریم روی نتهای بیا ، بیا
بیا تا ستاره ها دوباره در آغوشمان دیوانه وار بچرخند
تا اسب خسته ات در سراشیبی درّه لمیده
برای دوباره دوباره شب را بلند آه ه ه کشیده ، با هم بخوابیم
بیا ، بیا دلم انار می خواهد ، دلت که می خواهد
می دانم ، بیا ، بیا .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#234 | Posted: 24 Apr 2014 13:19
عشق مال من است

گاه زخمِ کهنه ، ترک خورده ، دهانِ شب را باز می کند
انگشتِ نور از نهالهای کاشته دور می شود
گاه با اطلسی های پُر از هوس کنار فرفره ها می خندم
ماه را وسوسه ، به باغ کشیده با او روی فواره ها می رقصم
گاه زیر باران چترم را می بندم ، آبتنی دهکده را می بینم
به شبتابها می گوبم : " عشق مالِ من است ، مالِ من " .
اگر در کتابم از تپش سر ریز است
از گرگهایِ رسوا ، از تاریخ ِ ورشکستگان
از مرجانها گمشده ، از صنوبرهای بر خاک کشیده
از باور عشق نگویم ، در کدام گور جایِ من است ؟
گاه چشمهای نجیب کبوتری خاطره می سازند
پاهای طاووس هشدار می دهند
گاه گلهای پژمرده در سبدی دست دراز می کنند
در غروبی سرخ ، سواران با آهنگِ دشت سویِ غربت می تازند
گاه به اندیشه جاده آب می پاشم ، به سرنوشت مدادُ کاغذ می دهم
شاخ گاوها را بریده ، بغض از بستر آسمان می رانم
به شبتاب ها می گویم " عشق مالِ من است ، مال من " .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#235 | Posted: 24 Apr 2014 13:20 | Edited By: anything
مرگ در چند قدمیست

باید منطق خلاء را ، رازهای حقیر را
پشت لبها بشناسیم ، بشکافیم .
در فرو دستی ها بی شک اندیشه کنیم .
باید در طراوتِ بی پروایِ شاپرکها
هیجانِ امواجِ غریزه ها
حس پیچیدگیِ خوشه انگور را فهمید .
باید کنار آب ایستاد
روی ماسه ها صدایِ دلتنگی ِ دریا را شنید .
باید امروز عطر ریحون را لابلای نسیم نشاند
نگاه آفتاب را برایِ انار تعبیر کرد
باید امروز نام آدم را از نو معنی کرد
تدبیر پیر را با طرحِ رنگهای کودکان آمیخت
باید از زنجیرها دور شد
ادارکِ نان را تقسیم کرد
هر کجا هستیم مورچه را له نکنیم
زعفران رنگ نیست
مرگ در چند قدمیست.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#236 | Posted: 24 Apr 2014 13:21
هوی و های

امروز واژه در کنار خیره نگاه می کند
میانِ ان قیل و قال سایه اش قد خم نمی کند .
رویِ شاخه ها پیراهنی در دستی باد
باد چه بی خیال روز را ورق می زند.
روز آزرده از آشوبها ، مرگ را شمارش می کند
مرگ میان دیوارها بند بازی می کند .
لمروز اینجا نشسته ام پنجه به رفتارِ باد می کشم
بوی دهن کجی می دهد سطرهای جا مانده ام
قلم تیز کرده بر گردنِ اوباش نشانده ام
لیز خورده بر حافظه ی باران ، به هوهوی بادهای می زنم
برایی نفس های تازه روی مدار سپید چرخ می زنم
تا کنار دیوارمی روم ، دست به کتابخانه می برم
کتابخانه ام نیست ، اصلاً کتابی نیست
قاب باغچه ایست پر از گلهای دلتنگی
مدام خوابِ رنگها را تعبیر می کند
شب که می رسد رمانتیک شکوفا می شود با منکف می زند
روی حبابها می پَرَد می رقصد ، تق تق ، ترک ترک
بعد با من تا صبح پرپر می زند
گاه کنار هم به پنجره دست می بریم
خانه را تاریک می کنیم
برای دیدن خوابهای خوشرنگ می خوابیم
تا تو بیایی !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#237 | Posted: 24 Apr 2014 13:21
حرفهایت را نگو

هیس هیس " حرفهایت را نگو "
توی گوش خواب سیلیِ چراغ
میان چشمها خیسیِ دیوار
عزیزم ، هیس ، هیس نکن
گوشهایت را بده به من ، دهانم را نبند
امشب در هیاهویِ من ، دیوانه ای می رقصد
در نفسهای باران ردِّ پایت را می جوید
عزیرم ، از آهنگ خواستنم ، از فصلهای مجروحم نمی دانی
پرسه با ابرها می زنی ، مدام هیس ، هیس می کنی
دلت هی ی ی شور ، رویِ ساز من پنجه می کنی می بری ؟
دستهایت را پنهان ، خواهشهایت را آرام
در حاشیه چرا ؟
آنجا خوابهایت آشفته ، می دانم
اینجا آرزوها رویِ پرها در پَر
آه ه ه ، پرهایِ خوشرنگ ، پروازهای رنگارنگ
من برایِ فاصله ها مدام خوای می بینم
برای اندیشه های آسمان عجولانه تقویم را ورق می زنم
مدام برا جفتگیری زنبورها کنار رودخانه گل می کارم
با اطلسی ها شرط می بندم
تا بهار روی خطهای موازی بادها می وزند
حرفهایم روی امواجی غلتیده تا چشمهایی دویده
خنده بر لبی نشانده ، میان دلکش تیک تاک می کنند
بعد در بیتابی نقطه تماس ، لاله ی لال ، زبان میان باغچه باز ،
تا آغوشِ من بی هراس می دود .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#238 | Posted: 24 Apr 2014 13:22
دست بر گور عاشقان

چه خندان کوکبها ، حیران پروانه ها
غرشِ ابرها وُ های هایِ شبتابها
تلو تلو خوران رقصِ من وُ این باران
پیچیده ام تشنه بر هم با آغوش خیس.
شاید امشب در دورها ، کسی نشسته مثل ما
در اندیشه های بی رنگ گریه می کند
شاید آغشته به دودی خاطره دود می کند.
آ ه ه ه باران
مگر نه سوسن های خاموش شرابِ عشق ما را سر کشیده اند ؟
پس چرا سرد می لرزند ؟
آنجا پشت حصیرهای آویخته
کنار شیشه های دارچین و زعفران
ردّ خنده هایم را ، جای انگشتانم را چه کسی پاک می کند؟
چرا پرستوی بازیگوش به چشمهایِ سیاهِ من شک می کند؟
بگو ، بگو باران به او ، دلم تنگ است
روی لبهایم داغِ لباهایش نشسته است
بگو روی تردید خط کشیده ام
خطی درست روی تیک تاکها نوشته ام.
آه ه ه باران
در همخوابگیِ کدام شب ، کدام تابستان
اینگونه شکارِ ماهُ ، اینچنین ساده آب شدم ؟
ای باران ، ای باران بزن
بزن پیچی دیگر ، رقصی تندتر
بگذار در آغوش تو شب را سحر کنم
پا بکوبم روی ریلها ، روی جاده هایِ خیس
تا کناره های باریک ، رویِ پلّه های آهنین
تا بی طاقتی نفس هایم را ، بی تابی ترانه هایم را
در زنگی نواخته ، تکرار کنم .
آ ه ه ه باران
امشب این علفها ، این سازهای شکسته
باز ما را می نوشند
ما تلو تلو خوران در آغوشمان پر هیاهو
بی پروا خواستن را اقرار می کنیم
دور تنِ خاکها وُ خیالها می چرخیم
به هم لبخند می زنیم
آرام رویِ گور عاشقان دست می کشیم .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#239 | Posted: 24 Apr 2014 13:22
آدم برفی

حالا بخوان به کوری چشم تو ، با آدم برفی باغچه می رقصم
روی بوسه های تشنه ی برفی اش
واژه بر دهانم یخ می زند
نفسهایم بهار ، نه ه ه ه لرز می کنند
میان آغوشم آب می شود
شوریده می خواند :
بیا ، بیا، چرخی تازه ، با همین آهنگ
بوی رقصهایِ مست ، چشمهایِ تنگِ برف
خمارهای آلوده ، هوسهای لطیفِ پرت
پنجره ات بسته ، نفست شکسته
چشمت کور ، چشمت کور ، بلرز
که از نیش دندانهای سفیدم تا موهای سیاه پریشانم
از افسون چشمهایم تا غمزه های واژه هایم
آدم برفی و ُ دیوارها هم لرزیدند
هنوز ... واژه ها بر دهانت ماسیده انگار !
گمانم هنوز به تار عنکبوتی چسبیده ای
همه را کور می بینی
عزیزم ، های هایِ سرما کبود است ، لباسهایت را بپوش
رفته ها را تا ابد برده ام
در باغچه های تاریخ به گور نشانده ام
اما به خاطرات بسپار ، دستها رنگ می دهند
خطها لو می دهند ف همه می بینند
به چشمهایم نگاه نکن ، حرفِ عاشقان را عاریه نکن
به تو اصلاً نمی آید
دیریست که قافیه ها شکسته اند
حرفها را چیده ، از بند آویخته اند
صبرم میانِ برفها در پیِ نشانه ها یخ را شکست
حالا کنی در این زمستان وول بزن
میان مزرعه بلال برای مترسکی جفتک بزن
چهارشنبه سوری با صدای وای وای ، های هایِ نامت را آتش بزن
ای وای ی ی ی نامها ، حرفهایِ خوابیده را بیدار می کنند
بیچاره آدم برفی ، با خوابِ تو ، اوهم لرز می کند .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#240 | Posted: 24 Apr 2014 13:23
میان شیشه ی جادو

گاه رویِ تارهای گیتار چرخ ، چرخ
تکرارِ آخرین نُت ، رفتارِ اندیشه و زبان
تف به رویِ کدام صورتک ، کدام نقاب ؟
پشتِ دودها دنبالِ سایه ی کدام شهاب ؟
آه ه ه ه ، با من بیا
تا میان شیشه ی جادو ، تا سحر در افسانه هایِ دور
با هم برقصیم
آه ه ه من و تو ، این رقصها
تن با تن ، تن بی تن
در میان بازوها له له
وای ی ی دیوانه ه ه
کمی رقص یاد بگیر!
امشب دوباره از نو ، مرا به عطر اقاقی تازه کن
به جادوگران بگو :
شب هنگام از دورها ، از جزیره ی خیالهای رنگارنگ
از خطوط دلتنگ زنانه ، دیوانه ای می آید
بند نمی شود ، نمی ماند ، پایش گیر نمی کند
اما کنار بوته هایِ یاس شکوفه می چیند
روی زانوهایت که پایش کشیده می شود
توت فرنگی ها را یکی یکی می خنداند
نفس روی نفسهای بریده ات می ریزد
میان بسترت تا ظهر می خوابد
نگو بیدار که می شوم ، دوباره ازکنارت گم می روم
نه ه ه نگو !
تو که مفصل فصلهای مرا خوانده ای
می دانی در غروبهای سرد ، دیوانه تر از تو روی جاده ها می دوم
نگو باز بوی انتقام می دهد رقصهایم
بگذار در این نیمه شب ، لنگر در آغوشت
پنج شب خوابیده ، خواب ببینم
در باغهای شیرین بغلت ، عسل به دهانم بنشانم
واژه ها را به خامه ، روی زبانت نوش کنم
پشت چشمک هایت ، غش غش خنده هایم
بگویی تخت خوابت فقط مال من است
روی ملافه های نو ، باز شراب ریخته کار من است
من حیران چشمهای نجیبت ، تو کبوترِ قصه های درختم شوی
اما نگو بوی انتقام می دهد حرفهایم
وگرنه من دوباره تا صبح می بارم !
می بارم !
می بارم !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 24 از 44:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  43  44  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites