تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست

صفحه  صفحه 3 از 44:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  40  41  42  43  44  پسین »  
#21 | Posted: 18 Jan 2014 22:55 | Edited By: anything
اشعار شهلا بهاردوست
Shahla Bahardust Poems


شطرنج

حرفهایم
نه از فصل گلهای خوشرنگ
نه از فصل برگهای رنگارنگ
نه افتابی بر جان سرد خاک
نه شیشه ای کنار عمر شب
حرفهایم
قصیده ای از هوسهای پرواز
غزلی از بویِ بودن پیراهن
مثل باران در باغی متروک
مثل اناری میان دست های کور
مثل توت فرنگی های باغچه
وقت فاصله میان لبهای من و تو.
حرفهایم
مثل بازی شطرنج
گاه از من دور می ماند
از تو دورتر.
گاه در عزای کوچه های سکوت نشسته
به خوابهایم می پیچد
خوابهایی که بوی عشق می دهند.
گاه طنابی می شود از تبار وحشت
آویزان از سقف اتاقی نمور
حرفهایم
بغض های همیشگی
اشکی از درد پینهان
زبانی برای ماه و ستارگان
مدام در تکرار که می نویسم :
عشق آتشی بیقرار
بر بال بادهای سرخ !
عشق زمینی لرزان
روی مداری منگ از شراب !
عشق دیوانه ای رها شده
مردی در ایستگاه انتظار
نامی خالکوبی شده
دور ناف زن ، کنار دانه های انار.
همه چیزهای خوب در راه است
چون معجزه می ماند
با شوق دیداری می آید
ولی هرگز نمی ماند
بازی ادامه دارد
کنار اسبی که تلنگر می زند
فیلی که کیش می دهد
با تبسّمی که دروغ می گوید
میان چشمهای افسوس ، بوقت بای بای
فصه را تمام می کند
کیش ، مات !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#22 | Posted: 18 Jan 2014 23:01
یاد مانده های مادربزرگ

می گفت عشق هایش همیشه بیمار بودند
رهگذرانی که از کوچه می گذشتند
تا روی روز بر باد رفته، فردا را بنویسند!
همیشه کنارش با نوای ساز می خوابیدند
اما هرگز با شعر بیدار نمی شدند!
می گفت معشوقی که سرخ رسید
فکر تغییر دنیا بود
اما آینه ای نداشت
تا چهره ی زرد خود را ببیند

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#23 | Posted: 18 Jan 2014 23:03
تا بداند از کجا شروع کند!

مادربزرگ هر روز در شمارش خوبی ها کمی پیرتر می شد.
روی شیارهای انگشتانش از خودگذشتگی ها را الگو می کرد!
با لمس دگمه های پیراهنش نخ های پوسیده را تاب می داد.
برای جواب سوالهایم همیشه خیره به راه می شد
لبهایش میان چروکهای نازکی می لرزید
بعد به تکرار از خواستن می گفت.
مادربزرگ خوابهایش را خیلی دوست می داشت
از خوشبختی زیاد می دانست
اما دروغ نمی گفت، کم چشیده بود.
حواسش جمع بود و لپ هایش همیشه قرمز
مثل ماتیکی که روی لبش می مالید.
نگاهم که می کرد لحظه ای را جا نمی گذاشت
سرم را که روی پستانش می فشرد
طعم آبنبات قیچی تا روی موهایم می نشست.
می گفت:
کسی که با دروغ گفتن رنگ عوض می کند
باید در انتخاب رنگ لباسی که می پوشد
حواسش را خوب جمع کند!
کودکانه می پرسیدم چرا؟
جوابم را نمی داد!
گاه می گفت:
هنوز آنقدر احمق نیست که به همه ی سوالات من پاسخ دهد!
رختخواب مادربزرگ روی پشت بام
خاطره ای بود از نانهای خامه ای زیر سقفِ آسمان
کاسه ی آب وُ یخ، کنار دیو قصه ها
وای قصه هایش پر از رویاهای کودکانه
پسران ، شاهزاده ای با اسبِ سپید
دختران جنگجو، نه سر به زیر!

گرگها را همیشه در چاه می انداخت!
برّه ها را در چمنزار می نشاند!
کلاغ، خبرچین کدخدا تا روز مرگ!
طوطی، همیشه لوده بود!
شیر، سلطان جنگل نبود!
اسب حافظِ رازهای قصه بود!
گاه آه مادربزرگ بوی کتاب تاریخ می داد
وقتی در هجوم باد روی پلّه های زیرزمین می نشست
خاطرات در قطره های اشکش می غلتیدند
قل قل، تا میان انگشتان من می دویدند
بعد آرام با بوسه ای کبوتری را نشانم می داد
می گفت که زیر بالهایش نوشته " زندگی زیباست"

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#24 | Posted: 18 Jan 2014 23:05
دو، دو

قسم به این نُت، که پا می کند دراز
دراز می شود روی خط، جا به جا
قسم به این گل، که چیده حرف از دهان
دهان بسته، برده هوش از حواس
قسم به این نفس، که دست می برد به ساز
حرفهای داغ را می خرد، در جا به جان

قسم به فوتی که می کنی روی گونه ام
تا خنده ات لب تر کند روی لبم
قسم به هر چه گفتم، روی تنت نشاندم
ازآنچه که نگفتی، تنها نُتی نوشتم
دو، دو
دو، دو
آه ه ه
نُتها که زنگ می زنند
خوابها چه غصه دارند!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#25 | Posted: 18 Jan 2014 23:05 | Edited By: anything
باد می آید

چند بار از عمق خوابهای ماه
چند بار با اوج موجهای بلند
چند بار روی رطوبتِ باغچه؟
چند بار تا من، تا تو؟
وقتِ بازی آتش با باد
وقتِ وزش ما در آب
در وقتِ بی وقتی انبوهِ بخار
یادت هست؟
وای ی ی باد می آید!

وای ی ی
از من، از تو، آرام می خواند
از پرده ی آویزان اتاق، تنهایی را می چیند
عطری از انگشتانش را، روی خطها می پاشد
دور قابهای طلایی، جلوه ی گل را می بوید
با خنده ی ما غش غش می خندد!
آری ی ی
باز باد از عمق شبی می آید
روی نتهای آبی، قایقش را می راند
بر دهانش طعم شیرین عسل
حرفهایش پرش جان در جان
ضربان نفسش اینجا غلتیدن
و نگاهش در نگاهی که خیالم می داند
و به تکرار می پرسد:
می مانی؟ می مانی؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#26 | Posted: 18 Jan 2014 23:07
ناتمام تمام می شوی!

اینجا که می رسی
از چشمهای انتظار گذر کن
در میان اتفاق، حاشیه را هاشور بزن
روی خطوط واژه ها را بخندان
با حواس پرنده بازی نکن
برایش دانه نریز
کمی چرخ دور اتاق، دور حیاط
دور سرگیجه های مست و ملنگ بزن
کمی با قلمهای رنگ وُ وارنگ
بیجا را جابجا خط بزن!

بعد
به چین ها، به چون ها
به دستهای دراز، روی دیوارهای خواب
به پاهای هرز، روی گلهای لمیده بر خیال
کمی نگاه کن!
فقط کمی!
گاه بوی حرفهای ریا
از رازها گذشته، به تکرار می رسد
چقدر بگویم دوست ندارم!
نه نمی خواهم روز مرگم، چکه چکه اشک بریزی
دانه دانه روی لبهایم بوسه ی وداع بنشانی
روی تابوتی را که ندارم با گل آذین کنی!
آری، بیا امروز که هستم
کنار باغچه با من کمی بخند
سیر نگاهم کن
در آغوشم بگیر

زیر همین آفتاب داغ مرا ببوس!
با من همخوابه شو!
نه ه ه
می دانم مردان ما از قبیله ی آشوبند
به بند سنت گرفتار
گوشهایتان، همیشه کر
لبهایتان، همیشه لال
و
چشمهای حریصتان همیشه غرق خواب!
و
تو مدام زخم می زنی
و
اسب سپید بی زین من
چه تیز میان میدان می دود
چه زخمهایم بوی افتخار می دهند
حالا روی خطوط همین دفتر

لابلای نت های آبی، روی موجی بلند می خوانم:
چرا در گورها خفته اید؟
چرا فریب گورکن را خورده اید؟
از عمق این شب سیاه باید پرید!
از این گودال باید بیرون خزید!
حالا دوباره از نو
اینجا که می رسی
از چشمهای انتظار گذر کن
در میان اتفاق، حاشیه را هاشور بزن
روی خطوط واژه ها را بخندان
کمی پایین تر نوشته ام، بخوان
تو نیز ناتمام تمام می شوی!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#27 | Posted: 18 Jan 2014 23:07
صندلی

صندلی پاهایش درد می کند
دستهایش تیر می کشد
امّا
سینه به پشت من می دهد
در خلوتی به حرفهایم گوش می دهد
عجب با معرفت است صندلی!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#28 | Posted: 18 Jan 2014 23:08
امید در دست باد

کنار نت های آبی ام لمیده ای
تا هی ی در هراسم بلرزم!
روی خطوط دلتنگی ام خمیده ای
تا هی ی از ابرها چکّه کنم!
نگاه کن که نگاه می کنم
به فردایی که گفته بودی شیرین است!
که نگفته بودی در راه مانده است!
که چرا نمی رسد؟
باد پشت گلها می وزد

به تکرار دور پرچین می چرخد
و اینجا هرشب در پچپچه های دفتری می پیچد
هی ی ی چشمهایم را باز، بسته می کند.
اینجا عجیب سرد است
یخها آب نمی شوند
مبادا روزی خیز برداری
مبادا روی مبارک بادها، سُر خورده، پایت بشکند
نه ه ه ه
فردا خوابیده خواب می بیند
پشت پرده های شب، مثل آدمها
گاه در پی شیر وُ خطِ سکه ها می دود
گاه در خلوتِ خیالی فرود می آید
در مکث تلخی شکستن را می آموزد
تا صفحه ای دیگر میان بادها بغلتد
در دیروزی سرد

در امروزی سردتر
با فردایی کنار بادامهای تلخ!
گمانم جایی در آغوش قصه ها
آسمان را به دریا
دریا را به زمین
زمین را به فرداها بخشیدند
و آدمها
فردا را امید نامیدند
و آدمها
امید را به دست بادها سپردند
تا این بادها، هر شب اینجا، شمعها را خاموش کنند!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#29 | Posted: 18 Jan 2014 23:10
آوازهای دور

این که می آیی
این که نامم را می خوانی
این که در های و هوی باد
یواشکی تا ماه
در خلوت شبت
دل به دریا، روی آبها
دست تا من دراز
غلت روی موجها می زنی!
این که دست تا آبی ها
تو را روی نت ها می برم
این که با آفتاب داغ
کنار ساحل روی شن ها
تا آغوش خلوت ماه
هی با تو می پرم!
این که له له می زنیم بی تاب
این که خواب را می بریم از یاد
این که شب میان همهمه
جان به لب رسیده
پرده می دریم برای ما!
این که حرف به حرف آواز شب می شود
نفس از نُکِ قلم
روی لبها تا گردن ورق می دود
دور خیال هر گل پروانه می شود
این که تو شعر می شوی، من شاعرت
هرگز پرسیده ای چرا؟
نه ه ه
نپرس، نمی پرسم چرا.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#30 | Posted: 18 Jan 2014 23:18
حضور عظیم عشق

شب، بوقت زوزه های سگ
دنبال سوت آدمهای مست
پشت گریه ی کودکِ همسایه، که از خواب پریده است
نشسته ام با واژه های آشفته پشت در
شاید شعر خرامان بیاید!
کمی سرخ دانه بپاشد!
شب چه تاریک، بوقت هیس هیس
دنبال چشمهای دلتنگِ خیس
هی روی نُت ها، حرفهایم جابجا
هی خیالم، تا گیلاسی از شراب
بی تامل از این خط به آن گونه ها
میان باغچه تا شیار ماه
کمی دود سیگار، فوت در هوا
دلم پاره، پاره تا ستاره ها
نه ه ه ه
هنوز شعر نمی رسد!
هنوز تو نمی رسی !
شب بوقت هراسهای کبود
بوقت بوسه های کور
باران صدای نُتهای ما می شود
تا اطلسی های خوابیده بر هم
میان خوابهای شگفت
قد کشیده سر بلند، دست دراز
برای پاهای برهنه روی علفها، لب به خنده باز کنند
نه ه ه ه
هنوز شعر نمی رسد!
هنوز تو نمی رسی !
کسی در این میان هنوز
به رازهای تو می اندیشد
به آغوشی که گریزش نیست
در هر اندکی که با من تقسیم می کنی
در هر پرده ای که برای ما کنار می زنی
تا من در میان شب ها تکرار کنان
روی خطها میان واژه ها
به بودنت یا نبودنت خو کنم
بعد کمی رقصان، کمی خوشخوان
با لبخندت میان قاب، آغاز روز را
با ترانه های آفتاب بازگو کنم
که شکوهمندی ای یار
در حضور عظیم عشقی که هر شب بر باغچه ی خانه می بارد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 3 از 44:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  40  41  42  43  44  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites