تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست

صفحه  صفحه 33 از 44:  « پیشین  1  ...  32  33  34  ...  43  44  پسین »  
#321 | Posted: 27 Aug 2014 12:26
اشعار شهلا بهاردوست
Shahla Bahardust Poems




روی پلّه

وقتی که تنها ، صدا میان گلویش گیر
و
اشکهایش پشت پنجره به نگاه می نشیند
شیشه سر می کشد !
در اغوشی مست ، تا خرخره در دهان
چشمهایش را می بندد.
برای کسی ، شاید عاشقش آواز می خواند !
راه که می افتد ، هنوز آسمان کبود ، شاید غروب
با کفشهایش ، لخ ، لخ
در انتهایِ خیابان در آخرین پیچ
به بالغ شدن ، به اولین دگمه های باز می اندیشد
رویِ پله ها خمار ، زیر پُک سیگار
پریشانتر از معشوقه ها ، صدایش فواره می زند
آهای ، پیراهنم رنگِ پاییز ، زردِ سوخته
زیرِ پیراهنم ، تنم خفته ، رنگِ گندم ، سالهاست !
آهای هشیاران ، من عروسِ پدر ، عمو، برادر
بیهوده روانه تا خیالِ دور ، الکی ، اینگونه تُرد نمی شوم
حواستان جمع!
زیر چراغِ سرخ ، اندامم را که گاز می زنید
می بینم ، دندانهایتان سرخند !
و
آوازتان هرگز در گوشهایم ، نه !
به طوفانی که پیچیده ، دیریست شکسته ویرانم
در ایستگاه نشسته ام ، هر شب در انتظار مرگ
تا بیاید، سیر تماشایش کنم !
حواستان جمع!
اگر آمد و من خواب بودم بگویید تا لبهایم را ببوسد .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#322 | Posted: 28 Aug 2014 11:22
شتاب

اولین رقص ، اولین آواز نیست !
کنار رودخانه ، غروبِ بهار
خواهشِ آب و خاک
شُرشُر نگاه در نگاه
لرزش دستها در پی لبها
مکیدن ، آخرین قصه ، آخرین خواب نیست !
پنجه باز می کنی ، بالهایت سنگین
فرود می آیی کنار شب ، رویِ زمزمه ای که می دود
هول، کنار گنجشکها
مدام مرا می ترسانی !
در آغوشِ خطها بامداد می رسد
دهان شیرین ، به قهوۀ سیاه ، بی شیر و شکر
لحظه ای مکث روی میدانِ عقربه ها
تنم را دور می زنی
گمشده هنوز پیدا نیست ! نمی خواهم !
این اتاق کوچک با این همه بالش ، چرا خوابم نمی برد ؟
چرخی دیگر!
حالا می گوید :
روی پستانها و لبهای شعرم دست می کشد
چشمهایش را می بندد !
دوباره دست روی خطها ، بو می کشد
دست دور کمری حلقه می کند
زیر نفسی عمیق ، آه می کشد
بعد با زنی همخوابه می شود !
روی خیابانهای شمال میدان می غلتم
این همه پل برایِ عبور آب!
خاک تیک ، تیک می کند .
حواست نیست ، زنگها را هم که ...!
گویی تکرار زیباترین حادثه است در تکّه ای که من باشم !
لبریز شتاب ، با میدان قرار می بندم
برای هر مسافر فقط یک لیوان قهوۀ سیاه ، بی شیرو شکر.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#323 | Posted: 28 Aug 2014 11:23
آنورِ جهان

انگشت رویِ ازدحام غبار آلودِ شب
تا تهِ دلِ ستاره ای رویِ پنجره
میانِ شریانش روان
کنار عکسهایم لمیده
بشقابی از گلبرگهایِ صورتی در آغوشم
از شاخه ها بالا می رود
انگشت در دهان ، گاز می گیرم
آواز سپیدار ، خط می کشم
آنور جهان با غروب رمانتیک می شود
تب می کند
با چایِ داغ خرما می خورد ، سیگار دود می کند
چشمهایش مرا تنگ در خود می کشند
نگاه می کنم
دندانهایم را مسواک می زنم
انگشت روی ازدحام غبار آلودِ شب
تا تهِ دلِ ستاره ای رویِ صندلی
میانِ شریانش روان
در تک سرفه ها ، دستانش ، شانه هایش
اتاقم شکوفه می دهد
اما، از فاصله ها ، ریسمانها می ترسم
آنور جهان رویِ حفره ها می پَرَد
اقیاسونها را پس میزند
روی تقویم دست تکام می دهد
می نویسد که می آید
نگاه می کنم
لباس خوابِ ساتنم را می پوشم
انگشت روی ازدحام غبار آلودِ شب
تا ته دلِ ستاره ای رویِ بسترم
حالا میانِ شریانم روان
رویِ تنم می روید
می پرسم : چرا ؟
کسی اقرار نمی کند !
در آنور جهان کسی توت فرنگی می خرَد
گل سفارش می دهد .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#324 | Posted: 28 Aug 2014 11:23
باران ساز

دست به قلم می برم ، کاغذ پیدا نمی کنم
رویِ گوشه ای از ملافه می نویسم :
دستهایم را بشویید ، این سطرها را هم
اگر شما نه ، باران دست به شستنش خوب است
کافیست داد بزنم !
مردی می آید ، باران ساز
دستهایم ، موهایم ، تنم ، مغزم را هم می شوید
او انقدر با حوصله سطرهایم را چنگ می زند
تا اثر هیچ لکه ای از شما بر آن نماند
باور نمی کنید ؟
سری به ساحل بزنید
آنجا که ارغوانی ها زیر باران دفن می شوند
آنجا که جسدهای باد کردۀ دختران به صخره ها می خورند
بار هم باور نمی کنید ؟
بیایید سری به قبرستانهای شهر بزنیم
آنجا که انقدر باریده که سنگ قبرها شکسته اند
کمی دورتر سنگها با سیل روانه اند
نگاه کنید
یک گوشۀ من در تب ، یک گوشۀ من می لرزد
خواب آلوده زیر این لحاف
دستهایم آلوده به عشق های ناکام
سطرهایم پِر از خواهشهای عریان
بیایید ، بیایید
دستهایم را بشویید ، این سطرها را هم
اگر شما نه ، بازان ساز می آید
دستهایم ، موهایم ، تنم ، مغزم را هم
او با حوصله تکه تکّ ام می کند .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#325 | Posted: 30 Aug 2014 17:09
در لحظه های اوج

این تعظیم ، صدای شکستن ، صدای خواهش ، صدای پشیمانی!
دیز است ، دیر
همیشه بیدار می شوی ، می دوی
در لحظه ای که من اوج گرفته ام
دور می شوم، دور
صدای فریادم زیر صخره ای که خوابیده
پیچیده اینگونه ، نه انگونه که گمانت می رود
لای ترکهای صخره منم که مدام
این صدای من بشنو ، چکه چکه
روی آبها که می روند ، چگونه دست ؟
به باورهایت مشکوکم، به فوتی بندند!
برایت نگفته بودم ؟
از پنجره ای که می سوزاند ؟
از دیواری که کشیده ام ؟
از زبانم کهگاه میانِ آدمها خواب می رود ؟
نوشته هایم را هرگز ، نه ه ه !
چگونه بر شانه ام بوسه ، برگردنم دست حلقه؟
نگو ، نگو ، که بی من خوابی !
بیهوده زمزمۀ عاشقانه چرا ، تا کی ؟
مگر فاصله ها را ، درهای آسمانم را ؟
کاغرهای مچاله شده را دور ، درچهل و پنج متر مربع غلت !
رهایم کن ، آنگونه که رها می کنم !
باز می گویی چرا ؟
از این همه حماقت گلویم!
هرگز گفتنی ها را ، نه ه ه !
دروغ بر دروغ قلمه !
دیگر باورت نه ، دنبال مقصّر هم ، نه !
تو کسی ،نه ، جز رهگذری ، نه !
تقاضای یک لیوان شیر قهوه ، نه !
من امروز در اوج دور می شوم ، دور

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#326 | Posted: 30 Aug 2014 17:09
تقصیر کسی نیست

تقصیر کسی نیست
که من انهمه خواب می بینم
این همه خط روی برگها می نویسم
این همه پیراهن در کمد آویزان می کنم
تقصیر کسی نیست
که من اینهمه ولخرجم
این همه گل می خرم
این همه کفش روی هم انبار می کنم
تقصیر کسی نیست
که من اینهمه بی تابم
این همه گربه ها را دوست دارم
این همه از لاکپشتها بیزارم
تقصیر کسی نیست
که من اینهمه آدم می شناسم
این همه عاشق و شیدا دارم
این همه از آنها می ترسم
تقصیر کسی نیست
که من اینهمه به باورها شک دارم
این همه تنها می نشینم
این همه چشم به آسمان می دوزم
تقصیر کسی نیست
که من اینهمه در دهانم نقل و نبات می ریزم
این همه خانه را رنگ می کنم
این همه انتظار می کشم
تقصیر کسی نیست
که من اینهمه چنگ ، واژه مشت می کنم
این همه رویِ این خیابان دراز سرگردانم
این همه روی زمین می خوابم ، آفتاب نمی آید
تقصیر کسی نیست
می گویند:
من حامله ام ، ویار دارم !
زیاد بی قرارم !
بوی خیس تن او که نمی آید
به عادتها می چسبم
گلویم خشک می شود
دلم هندوانه می خواهد
تقصیر من هم نیست
من حامله ام ، ویار دارم !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#327 | Posted: 30 Aug 2014 17:10
پیدا که می شوم


روی کدام لب خط نوشته ای ؟
گلها را بر پشتِ کدام گوش نشانده ای ؟
صدای قدمهایت نمی آید
من تا ته جاده فانوس کشیده ام
زیر پایت برگ ، برگ خط ریخته ام
بهار چه تند می گذرد
آه ، از دستِ من !
همیشه خودم را فراموش می کنم
جایی در روزی ، ساعتی ، کناری ، جا می مانم
تا خودِ پاییز
تا همه چیز مثل برگها زیر پایم بریزند
کم کم یادم می آید که آخرین بار کجا بودم
سراغم می روم
می بینم دلگیرم از من و تو !
روی نیمکتی نشسته ام
همان نان را که برایت پخته بودم به مرغابیها می دهم
دیتم را میگیرم ، به خانه می آیم
زیر دوش ، قولِ بهار به خودم می دهم
بعد شلوار جین با بلوز سیاه
با همان کفشهای به قولِ تو سکسی را می پوشم
می روم ، زیر نگاههایِ حریص ، تا خودِ صبح می رقصم
باز فصلها را تکرار می کنم .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#328 | Posted: 30 Aug 2014 17:10
تاجِ سحر

حیرانِ چشمهایِ من ؟
حیرانِ دستهایِ من ؟
نه ، مباش
به ظلمت این شهر نگاه کن !
به دو سرو بلند حیاط!
بعد
حیرانِ این حوضِ لجن بسته باش ،
این آه که کبوتر پشتِ شاخه می کشد
نه این نوارهای سبز را بگذار
گره بسته مادرم ، دلخوش کرده شاید
اینجا که اسیتاده ای
یواشکی نفس بکش
یواشکی آرزوهایت را بگو
یواشکی مرا ببوس
به اندازۀ شب ، دراز برای خواب
بگذار بنویسم
یواشکی با هم پله ها را پایین
نه ، ببخشید بالا می رویم
حیران حرفهای من ؟
حیران گوشهای تیزم ؟
نه ، مباش
به کوچ شبانۀ شهر نگاه کن !
به خوابِ لاشخورها !
بعد
حیران دختران سوخته باش ، در تالارهای پر هیاهو
رقص غمگینشان برای شیخِ دوبی
نه ، این نوارهای سبز را بگذار
گره بسته مادرش
دلخوش کرده ، شاید
اینجا که ایستاده ای
آواز به گوش خروس نخوان
درهت را تکان نده
توت ها هنوز نارسند
می پچ پچه های دور را می شنوم
صدایم بی غبار ، هی قد می کشد
به اندازۀ شب ، دراز برایِ خواب
بگذار بنویسم
با هم در لحظه ها مست
نه ببخشید ، هشیار روی پنجه ها می رویم
حیرانِ آه هایی من ؟
حیرانِ اشکهای من ؟
نه ، مباش
به کبکهای خرامان شهر نگاه کن !
به دزدان بغداد!
بعد
حیرانِ عقابی باش که تیز پرید
اسیر شاخه نشد
میانِ میدانکه شلیک می کردند
خونش از آسمان، رویِ هر درخت چکید
نه ، این نوارهای سبز را بگذار
شاید سنبل سبزیست
این خیابان را هم !
بر یر کوچه ها درختِ چنار کاشته اند
مادران نوارهای سبز خریده اند
این پله ها را هم بگذار
من به اعتماد هی دست تکان داده ام
اما بیهوده !
من همیشه دلگیر ورق می زنم
به خنده ات چشمک ؟
نه ه ه ، نمی دانم !
بگذار بنویسم
من دلم می تپد
به اندازۀ شب روی خطم قد می کشم
واژه ها ، سوارانِ شب ، سویِ شهرم
من بی قرار غوطه می خورم
مدام انتظار می کشم
تا تاجِ سحر بر سر بامم بنشیند .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#329 | Posted: 30 Aug 2014 17:11
کناره های تو

دلم می خواهد کمی تندتر ، سویِ آغوشت
کمی بلندتر، برایِ بادهایِ جزیره ات
کمی فراتر از آن پرنده ، کنار همین آسمان
دلم میخواهد با دستانم گرم ، با دهانم تشنه
در کناره های تو ، زیر سایه های نگاهت
در هر کوچه و خیابان ، کمی راه را گم ، کمی در واژه درنگ
دلم می خواهد رویِ آن اسب چموش، بالایِ آن تپّه ها
دور دور ، روی صورتم ، چکّه ، چکّه
کمی نفس نفس زنان
کمی نزدیک به تو ، کنار چادرت عرق
دلم می خواهد در کمینِ تو ، پشت عینک دودیت
نگاه دراز ، زیر چشمک خنده ات ، کمی پایین ، کمی بالا
تنگِ تنگ، پشت پلکهای بسته ، تا جایی امن
دلم می خواهد یک شب ، نه رویِ سطرهایم ، که در کناره های تو
تا بامداد رویِ شانه ات ، کمی مکث ، کمی زمزمه
خیس رویاها ، تلو تلو خوران
یک چنگ آفتاب ، یک چنگ شعر
برایِ ظهر ، برایِ بوسه ها
کمی تندتر ، کمی بلند تر ، کمی فراتر از این پرنده
میانی همین آسمان ، همین راه که تو می آیی
همین جا خانۀ من است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#330 | Posted: 30 Aug 2014 17:11
از کدام ناگهان ؟

از کدام صاعقه بود ؟
از کدام شب ؟
از کدام دور؟
از کدام لحظۀ بی من ؟
بی چشم در چشم
بی لب بر لب
بی چتری برای باران
بر من چرا ، چگونه چکّه کرد ؟
از کدام صاعقه بود ؟
از کدام قبیله بُریده
از کدام دیوار پریده
از کدام لحظۀ بی من؟
با جانم فدای جان
با فریادم مدام
با این همه دلتنگی
بر من چرا ، چگونه چکّه کرد ؟
از کدام صاعقه بود ؟
از کدام یکهو ، یک آن
از کدام ناگهان ؟
از کدام لحظۀ بی من ؟
این صدای نبض
صئایی تپشهایِ امروز
صدای کفشهایی تا میانِ اتاق
چه بوییست اینجا؟
اینجا چرا نمی ریزد که این همه هست
آنجا چگونه می ریزد که نیست
اینجا برای آمدنش ، چقدر گل در گلدان
برای بدرقه اش ، چقدر اشک در چشمها
هزارو یک بوسه رویِ آب می رود
از آن دهان چرا ؟
سخن یک عالم نمی شود ؟
تنها نشسته رویِ نیمکتی، آویزان به هزار خیال
معطل چیست ؟جابجا چرا نمی شود ؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 33 از 44:  « پیشین  1  ...  32  33  34  ...  43  44  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites