تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست

صفحه  صفحه 39 از 44:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  44  پسین »  
#381 | Posted: 25 Apr 2015 15:03
اشعار شهلا بهاردوست
Shahla Bahardust Poems




بهارانه


چه کسی آرزوها را گم ، خوابها را گم ؟
چه کسی مرا گم ، مرا دنبال؟
چه کسی هی خط ، هی عاشقانه می نویسد ؟
به او بگویید :
تا کی ، کجا ، چگونه ؟
من سبز ، بر بلندی ، کلید آرزویش در دستم
صدای خندۀ شکوفه ، لالایی خوابهایش
باید یال اسبی تیزرو با پَری بر بال عقابی
زود بیایید، داند ، روی گلهای پنبه ، باد می وزد
کنار خرمن ، آتش جرقه می زند !
نوشتن چرا ؟
به او بگویید : پشت دیوارهای سکوت ، هیاهوی دیدار است
شهرِ من دور نیست
همین حالا ، با نسیم بهار ، با اولین پرواز ، بیاید
پشتِ اولین نفس ها ، میان پیراهنی که می دریم
بویی ست آشنا ، بر تن می کشیم
چشمها ، روشنی خانه ، در چراغی عید
دلها ، باغچه ای برای شکوفه های شوق
و لبها ، تشنۀ نوشیدن ، از دهانی با مزه های تلخ و شیرین
ما را پیدا ، زمان را گم می کنیم
به او بگویید : نوشتن چرا ، بیا ، بهارانه بیا !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#382 | Posted: 25 Apr 2015 15:04
آبرو

۱
مادر چادر سر می کند
نماز می خواند
روزه می گیرد
از خدا م یترسد
از مردم می ترسد
مدام در خانه گردو غبارِ آبرو می گیرد
عکسهای مرا در قاب نمی گذارد
مبادا نامی لکه دار شود
برای شانه ها ودستهای لختم در عکس آستین می دوزد
مادر از خدا خیلی می ترسد

۲
خواهرم !
او گاهی نماز می خواند
گاهی روزه می گیرد
گاهی از خدا می ترسد
امّا ، از مردم همیشه به خاطرِ آبرویش می ترسد
خواهرم پشت ویترین های اتاق ، روی تابلوهای آویزان
مدام آبرویش را می ساید
کف اتاقش را می شوید مبادا آبرو لکه داری می شود!
بیچاره خواهرم !
می گوید : زنی بی حیا ، هم نام من ، شعر می نویسد
از داغی تنش ، از شیرینی پستانش
از مردی که در انتظارش نشسته می نویسد
خواهرم خوشش نمی آید
مدام تکرار می کند " ای وای آبرو "
بیچاره خواهرم !
بجای من غسل می کند تا من پاک شوم

۳
برادرم را نمی بینم
گاه به خوابهایم می آید
با ترکه ای در دست ، مدام آموزش آبرو می دهد
زن را موجودی شلخته می نامد
مرد را مجاز ، تربیت کننده ، رهبر می شناسد
زنان حق طلب ، سنت شکن را پتیاره گانی می نامد که آبرو نمی شناسند
خواهرش در سکوتی سنگین
دلبستگی های حسابگرانه را دور می ریزد
راه به سرزمین های عبور ممنوع ، می گشاید
با نسیمی بی پروا ، پر می کشد تا دورها
برادرم می گوید :
" ای وای آبرو " این زن از ما نیست
برادرم نمی داند
روی ساقه های من ، گونه های من ،
قطره های باران ، چه بی قرار
روی لب هایم هر شب تا صبح ترانه ها چه طناز
نمی داند که من در این خانه هر طرف که می روم
پنجره ای به سوی خورشید باز است
که آبرو را می سوزاند .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#383 | Posted: 25 Apr 2015 15:04
نزدیک می شوی

با تو قطره قطره روی سطرها
کاغذها خیس ، تا ساحل و آفتاب
از دور ، چشمهایت به این سرخ ها، سبزها
من مدام از این خطّه در عبور
گاه بی هوا سَر می روم
گاه در هوا شیرجه می زنم
این گونه نگاه نکن !
از دور ، دستهایت
در انتظار ِ کدام داغ ، کدام کبوتر ، کدام پیوند ؟
گاه برایم سوالِ جدولی می شوی ، ترا می جویم
این گونه دست تکان ، چرا ؟
مرا هر لحظه بخوان !
از دور ، لبهایت
می دانم ، اگر غنچه ها را به آن بسپارم
تا سحر ، زیر ِ بوسه هایت ، بی طاقت می میرند
از دور ، قهرهایت
چه زود رو بر می گردانندو دلتنگ خنده های من می شوی
دستهایت در التهاب ، دگمه ها را باز می کنند
لبت نام مرا می خواند
تو نزدیک و نزدیک تر می شوی
من قطره ، قطره ، روی سطرها می چکم

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#384 | Posted: 25 Apr 2015 15:05
این پسرها


این پسرها ، عاشقان من ، چرا بزرگ ، چرا مرد نمی شوند ؟
از دور ، رویِ تنم دست
در حسرتِ دیدارِ ، من ، آه می کشند
هر شب برهنه ، در درازای رویاهایشان ، زیر سینه ام می خوابند
این پسرها چه زود ، کفشهایشان چه جفت ، خالی چگونه می پرند ؟
چگونه هر روز خط می زنند؟
دیروزشان کجا ؟ فردا کجا می روند ؟
من عکسی از سکوتم ، بر این همه تهی
انگار که می افتم مدام ، در کنارِ کوچه ای تاریک
یا در خوابهای دوره گردم
و این دامنِ نازک ، با باد می چرخد
یکباره ، زیر پنجه ام سرخ می شود ، شرم می کند
آنوقت ، دوباره یادم می رود که سیگار نمی کشم
زیرِ دودهای خاکستری می نشینم
دوباره شعرهایِ عاشقانه می نویسم
پسری می آید ، دلتنگ دامنم ، خانۀ کوچکم ، لیوانِ شیر قهوه ام
و دیگر هیچ !
می رود و در چشمِ دیگری محو می شود ، بی نگاهی به من !
باید پنجره را ببندم ، پرده ها را عوض کنم
دستم را تکیه گاه سرم ، بی نام سفر می کنم
تا کنارِ رودخانه ای دور ، آنجا که پسرانش بزرگ می شوند
پایِ درختی زیرِ سایه اش و زبانشان را بیاموزم !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#385 | Posted: 25 Apr 2015 15:05
تقویم

کنارِ جاده سرازیر می روم ، با تکّه ای ابر ، کمی باد ، کمی باران
گاه خورشید ، روی موهایم چشمک می زند
رودخانه با اشتیاق دور پایم می پیچد
گاه عطرِ گلی ، بر سر دیواربازی می کند
پرنده ای می خواند
گاه از نفسی به نفسی می افتم ، بی آنکه بخواهم
به رهگذری نگاه نمی کنم
برای کسی دست تکان نمی دهم
خیره می روم ، زیرِ طاقِ آسمانی نیمه آبی
می گویند بهار در راه است ، بهار چگونه می آید ؟
برای شادیهای جا مانده ام ، کدام سرود را می خواند ؟
نقش چهره ام را به یاد دارد ؟
سراغم را از چه کسی می گیرد ؟
از بیقراری ، از آه تکراری
از خاطراتم که مدام می شویم ، به او هیچ نگویید
برای او از آوازهای عاشقانه ، چکاوکی که می خواند
از شمعی که مدام اینجا سوسو می زند
از گلهایِ پنجره ، دو صندلی و یک میز زیرِ سایبان
و از پیراهنی که من پوشیده ام بگویید
کنارِ جاده سرازیر ، بر بالهای پیراهن مردی که هرگز نمی رسد
آویزان می شوم و تا غروبی دیگر تقویم را ورق می زنم

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#386 | Posted: 25 Apr 2015 15:05
تصویرها


این تصویر ِ اوست ، نشسته اینجا
زل زده به من ، با سایه ام ور می رود
در گذرِ نسیمی آمد ، مکثی نکرد
با دستهایش پُر ، از دیاری دور
موهایش حاصلی از های و هوی
آمد ، با آوازی دیگر
صدایش عجیب ، سوال کردم ، پاسخی نگفت !
صدای نفس هایش تند ، گمانم ، هر گز نبود !
شاید در خیالِ من ، این لبخند ، این صدا
مثل آن خانه در سال 20 ، کنارِ آن برکه ، آن جاده
دیگر ، گمان پاسخ نمی گوید
دور می شوم از صدایی که یکباره وزید
در را می کوبم ، عکسی را پاره می کنم !
چشمهایم را می مالم ، دوباره فکر می کنم !
چگونه می توانم ، سوالی بی جواب !
کاش همۀ ، خوابها را پس می زدم .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#387 | Posted: 25 Apr 2015 15:05
ابهام


کفشهایم هیچ خیابانی را دوست ندارند
پیِ آفتاب ، پا برهنه
رویِ خاکی های نمدار ، روی سنگ های سُر ، پاها می روند !
من پشتِ درخت ها ، صدایشان را
در ابهام می مانم !
این دیوارها را دوست ندارم
پی آفتاب ، پا برهنه
درختان را لخت ، آرام ، بالا می روم
شاخه ای ، پیراهنم سوراخ
دستی بر صورت ابر ، بوسه ای بر گونه اش
خیسِ خیسِ خیس
لباسهای ما ، واژه هایِ برهنه
پیکرهایی عریان ، در هم ، کنارِ هم ، شکلی از تیک تیک
خطی می نویسم ، روی تنش
به گوش آویزان ، خنده می کند
سوار بر اسبش ، برهنه ، پشتِ درختها
من پشتِ درخت ها را ، صدایشان را ، این دیوارها را
آمدن ها و رفتن ها را ، در ابهام می مانم !
کفشهایم هیچ خیابانی را دوست ندارند
پیِ آفتاب ، پا برهنه
رویِ خاکی های نمدار ، روی سنگهای سُر، پاها می روند !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#388 | Posted: 25 Apr 2015 15:06
خراب


صدای خنده ام ، آوازهایم ، بلند
خوش نداری ، گوشهایت را ببند
موهایِ سیاهم ، پوستِ سوخته ام ، زیرِ نسیم و آفتاب
خوش نداری ، چشمهایت را ببند
برای یاوه گویان ، زبانم تند و تیز
خوش نداری ، دهانت را ببند
پشتِ باغ ، خم خم میروی !
اینجا که منم ، همیشه بهار
جوانه ها ، جوان ، شکوفه ها ، خوشرنگ ، میوه ها ، تازه آبدار
حرفهای پوسیده ، کالهای پلاسیده ، دروغ های ماسیده
مدام دود می شوند !
انگشت به دهان ، به حیرت ایستاده ای
دیریست که پا در رکاب انداخته ام !
چشمهای گرسنه ات ، گیج می چرخند
به لب خنده م یزنم
میانِ کویر ، خرابِ تردید می شوی !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#389 | Posted: 25 Apr 2015 15:06
آیین آفتاب

امروز، واژه بجای من ، حرف می زند
به جای من ، مرغکی می پرد
نسیم ، نفسهایم را به هم گره می زند
و چشمهایم بسته ، دورها را خواب می بیند
روی تپه، رویاهایم
کنار سروده ای که روی شقایق ها نفس نفس می زند
ایستاده مخاطب من ، چرا حرفی نمی زند ؟
چرا واژه های لطیفش را ، بوسه هایش را
عشق را کجایِ مغزش خانه می دهد؟
چرا انگشت بر دهانم نمی نشاند ؟
شانه هایم را تکان نمی دهد ؟
نمی گوید : آرام ، آرام !
امروز کتمان چرا ؟
وسواس را دور ریخته ام
برای بارانی که می بارد چتر چرا ؟
این بغضِ شوق است !
کنارِ عکسهایِ کهکشان ، بی آنکه از او بدانم
دستهایم دراز ، شهر ها را تا می کنم
تا تصویر خانه اش ، تا کرانه های نیاز ، تا آیین آفتاب
ای عشق ، ای عزیزِ هوش
بو می کشم ، رویِ خطها ، رویِ تنت
بویِ شعرم ، بویِ خرما ، بویِ عسل ، ریخته اینجا روی دفترم
نه آب ، نه باد ، نه هیچ ، هر چکیده ماندنی
با چکیده ، گاه می سوزم ، انکار نمی کنم
دلتنگ می شوم ، پنجره را باز کن
هوا می خواهم ، هوا ، هوایی بی آه
آه ه ه ه ه این کاج دریده ، پشت پنجره
اینگونه قد کشیده است !
آفتابم را می گیرد ، نگاه به من نمی کند
غبارهایِ گرم ِ رویا را ، منظرۀ کهکشان را ،
گرمی دستهای دور را ، باور نمی کند !
انکار نمی کنم !
پشتِ پنجره این منم که ایستاده ام ، دلتنکگ فریاد می کنم
پنجره را باز کن
هوا می خواهم ، هوا ، هوایی بی آه !
هوایی برایِ بندِ بی بندمان ، برایِ حرفها ، پَرها ، نفسها
هوایی برای آیین آفتاب و چشمهایی که ما را می بینند .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#390 | Posted: 25 Apr 2015 15:06
کمی با من پر بزن


هر گز شیفته ای از تبار دیوانگان
گلی تسلیم شده به باغچه ای کوچک
خزانی که اندیشه هایش را مدام به باد می سپارد
نه !
من عطرِ بادامِ تلخ را
هر بهار دویدن را
لبهای خندان و چشمهای نگران را
دستهایت را دوست دارم
خوابهایم فقط خواب نیستند
باورهای پنهانند رویِ خرمایی که در دهانم می نشانی
من زنی ساده ام ، لیوان که از دستت می افتد ، دلم خنک می شود !
به زانو که می نشینی ، اشکهایم سرازیر می شود
بعد عاشقانه شعر می گویم
گاه ، همانند گنجشکی ، زیر باران
در پی گلخانه و آفتاب ، پَر می زنم ، خسته نمی شوم
گاه این پرندۀ کوچک ، نَک به زیرِ پوست تو
به باورهایش، خوابهایش ، عشقهای بی فرجامش می زند
مدام چراغی روشن ، کنارِ دیوارها نردبان می گذارد
و پیامبران را که می گریزند ، پناه می دهد
می دانم ، این رسم و قاعده نیست و همین حالا خنده می زنی
به شکل های ریاضی ام ، به تشریح خط ها و دستهایم را می گیری
تا به حرفهایت گوش کنم
امّا عزیزم ، گنجشک منم
بی طاقت ، بادام تلخ بر دهان می نشانی ، چرا ؟
مگر نگفتم من این عطر را دوست دارم !
بیا زیر رسم و قاعده بزن
کمی با من ، رویِ سطرها ، پَر بزن !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 39 از 44:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  44  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites