تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست

صفحه  صفحه 5 از 44:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  44  پسین »  
#41 | Posted: 19 Jan 2014 14:12




اشعار شهلا بهاردوست
Shahla Bahardust Poems



من با من

گاهی من با من در خلوت
با چشم هایی به رنگ باران
میان صورت هایی پنهان
سیگاری دود کرده
در شکلی از خانه کمی اه در هوا فوت می کنیم

گاهی من با من پابه پا در کوچه ها
تا پشت دیوارهای انتظار رفته
روی تبش یخ می ریزیم

هر هر به من می خندد
من حیران دست به رود گونه اش می کشم
گاهی من با من نشسته
بادلش از رنگ و شیشه
به چشم هایش خیره خیره
در نگاهش که تیز رگش را می زنم !

گاهی من با من در شب زیر نور ماه
یواشکی در پچپچه ها می چرخیم
در بگو در نگو در هی هی چشمی خمار
ناگهان من از من بد جوری می ترسم !


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#42 | Posted: 19 Jan 2014 14:32




شورش تن

اگر نگاهم را کوتاه کنم
بر کدام قد خیره می شوند
گاه بر حقارت قدها می خندم
و
به کنجکاوی این کرم که در من می پیچد

اگر دستهایم را رها کنم
بر کدام شانه اویزان می شوند
گاه در عجبم

از همین سیب گلویی که با من می لرزد
و
جراحت انگشتانی سرد
گویا که قلم هم خون می نوشد !

اگر پاهایم را رها کنم
بر کدام راه دونده می شوند
من که در خلوت جویبارهای سر گردان
در کوچه های باریک محله با قدم های شمرده
در خیالی از پرواز در بالا بالا بالاتر می چرخم
می چرخم مثل توپی در هوایی بارانی
و فرودی خیس بر انبوه برگها
و صدای سوت اری سوت
که در اصواتی موزون هر شب از اسمان در بغلم می افتد
و من از خوشبختی خود به کبوترها می گویم
از همان سنجاقک که میان موهایم گم شد

و کبوتر می گوید
تو و این خانه چه کار ؟
تو واین کوچه تکرار چرا
ومن ارام می خندم
از میان دامن رنگینم شبدرها را می چینم
و به شوقی اورا بر شانه ی خود
به نوازشهای رنگی شعر می خوانم
شعری از کوچه خوابهای اسبی وحشی
از چیستی داغ شمع افروخته
در پس و پیش بازی سر کش مرگ
که میان چند واژه هی می اید هی هی هی میرود
تا دروسوسه ی بوسه ی صبح
چشم گشوده باز بپرسد
تو کجا تو چگونه
و سپس باز هم ما
اغوش هایی دلتنگ تنگ بغل می گیرند .

و هراس از موش های دیوار
از کلاغ های بر بام
پشت پرچین دست در دست
در شیفتگی ساقه ای ار افتاب
در نگاه کوک خورده ی گندمها
در طنین اواز بلندی از باد
گیج شورش تن بی تکرار
باهم برهم
در هم می شوند


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#43 | Posted: 19 Jan 2014 14:44




به تمدن زل نمی زنم

کنار همین دیوار
همین افتاب که بر تنش تابیده
همدلی با واژه صحبت با ترانه
بودن را چون کودکی تکرار می کنم
محو تماشای تمدن
کجاست ؟
بس د رکوچه های پر باد
گذر از کاشی های شما
نه ه ه به تمدن زل نمی زنم
نزن
بگذار دیوارهای بلند
میان تخیل و حضور
بر داغ هوای پر جنون
بر ذات ادم
بر وول کرم های ملول
بگذار شگفتی ام را کلام کنم
بودن موریانه ای را در پیچ و تاب ابهام
روی جفتک های شما سوار کنم
در این شهر چه باران تند
چه ابرها ولگرد
چرخ بر سر کدام کرسی می زنند
شاید سبب همین کلام است
که بر زوزه ی بادهجوم می برد
و باز سخن از هم صحبتی های تنهاست !
از تیک تاک واژه در دامنی حیران !

در نگاهی به سنگ لال
به چشم کور منکران ما
در غیبت من
با من سر خورده از ادم
زیر شلاق سیاه
نشسته ام با با غچه در عزا
دست ها هی دور تر می شوند
واتفاق زود تمام می شود
و مرگ خاموشی نیست
که انسان با انسانیت جاودانه می شود


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#44 | Posted: 19 Jan 2014 17:30




غبیت ِ ماه

حالا , از انجا ,بلا به دور ,
حالا , به اینجا قیل و قالِ حروف
چه خوب عکس ها
چه بدغیبت ماه
چه کسی با ما حرف می زند
چه کسی با خواب هایمان پر می زند
شاید بیاید باد
شاید ایستگاه کنارراه با کمی خمار در چشم

نرم ارام کمی یواش در اغوش گلی نشست
نرم تر ارام تر یواش تر
سرک کشید از پشت دیوار دود
ستاره ای کنار خرمنی میان چشمکش بهانه ای
زیر گوش من زیر گوش تو زمزمه کرد ترانه ای

حالا از انجا بلا به دور
حالا , به اینجا قیل و قالِ حروف
چه بی تاب دست های من در باد
چه تشنه چشمهای من در خواب
چگونه بر لبهایت زلال
چگونه اینگونه شکوفه می کند کلام
چگونه بر دفتر ت روان
چگونه این گونه وامانده شعرم در خیال
بر جذبه ی کدام ارزویم لمیده ای؟
چگونه اینگونه من از من ربوده ای؟


شاید مقصر همین زمین است
که یکی از چشمی می افتد
شاید مقصر همین رعد است
که برق چشمی یکی را می گیرد

حالا , از انجا ,بلا به دور ,
حالا , به اینجا قیل و قالِ حروف
چه خوب عکس ها
چه بدغیبت ماه
چه کسی با ما حرف می زند
چه کسی با خواب هایمان پر می زند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#45 | Posted: 19 Jan 2014 17:47




رج در شب

حالا کمی نگاه کن
به بالا
از دره ها کوهها
بگذر
کمی بالاتر
فراتر از ابرها غبار ها
دنبال من بیا
حالا ببین
من چگونه به بودنت انس گرفته ام

اینگونه که زیر این سقف بی حضور تو
حضورت همه نیاز من می شود
ببین چه ماتم گرفته تلخ نوشیده ماه
چه بی قرار گریسته تلخ تر از ابر سیاه
حالا بگو به اسبت راه خانه ام کجاست
بخوان به گوش باد این همه راز های نهان
نگو به دیوار که شاید دلش شکست
بگو به افتاب به رود
به این همه حروف که باز میان شب
مرا تا تو تورا تا من
به هر بهانه ای رج می زنند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#46 | Posted: 19 Jan 2014 22:10




ازادی

دست بسته پا خسته
با سواران خیال کشان کشان
در بازی بودن در یافتن خویشتن
به هنگام لبخند کودک
در خلوت اشک های پیر
در هراس مکرر دوری
در رسم تردید
چقدر ما را تجربه کنیم !
چشم بر علف های رقصان بر بیتابی کفشدوزها

کنار پیله پروانه ها در رویای خود می غلتیم
ارام بر حقیقت دست کشیده چشم می بندیم
چند قدم دور تر رهایی را بر دوش نیزه ها می برند !
ازادی ازادی
ا ه ه ه
گریه نکن گریه نکن
اهای باتو هستم
اشک هایت را پاک کن
حالا دوباره از نو
بگذار با هم فریاد کنیم
ازادی ازادی ازادی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#47 | Posted: 19 Jan 2014 22:24




فصل وصل

در سردی شک
در خمودگی این فصل بی پایان
به رویا هایمان پناه می بریم
شاید انگشتان لرزان ارام گرفته
زیر سایه ی ما
به ارامش
به حقیقت
دستی دوباره تکان داد !
قلبم هنوز گرم می تپد

لبم اه ه ه نمی کشد
شانه بر موهایم
خیال چه بی قرار تورا نقش می زند
فصل وصل
رویایی شیرین که می رسد
با ولع چه مرزها را می دریم
تا
اری
می دریم
تا
لخت روی خط خط این دفتر
زیر دگمه های باز
در اغوشت
روی انگشتان خیس ماه
در مکث هر نگاه
روی ذوق دست های تو
بی تاب بخندم

بوسه بنشانم تا ...
تو روی خط های من
با من در اوج
کنار زمزمه های راه گهر بارمان
بااواز های گلی شیدا
بخوانی
برقصی
فصل وصل را تا انتها نوش جان کنیم


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#48 | Posted: 19 Jan 2014 22:39




تاق / جفت


زمانی جایی
یکی در پی یکی بر اسمان خورشید می نشاند
تا غروب نگاهش کند
با هم می روند
نمی روند ؟
روز به دنبال شب شب در هراس روز
با هم جفت می شوند
نمی شوند ؟
دقیقه ها ثانیه ها

هول می زنند تند می دوند
گوشه ای بگونه ای
میان لحظه های کوتاه
چشم در چشم
دست در دست
عاشق می شوند ادم ها
تند عجول
ثانیه هاشان چه زود یخ می کند
عشق در بستری غبار گرفته ه خواب می رود
زمانی جایی
قطره های باران روی برگهای اویزان ترنم تاریخ می شوند
گوشه ای به گونه ای
خطی بر خطی
یکی برای یکی
از رازها تا نیازها
از سازهای خیال برای عشقی نهان

بر دفتر تاریخ نقش می زند روز گار
یکی بود یکی نبود
میان قصه های دور
وسط شهر کبود
یکی تاق بود دلتنگ جفت
در میان این عقربه ها
با قدم های استوار میدان را دور می زدند



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#49 | Posted: 20 Jan 2014 14:50
در خواب هم کسی نیست !

نفس روی بوی هیزم و هوایی دم کرده
رویِ پیشانی عصر خستگی لم می داد.
از حوصله اش خنده چقدر دور
و خیالی سد با دو چشمش زُل
و چه دلگیر خوابِ نهالش را می دید
در میانی که صدای زنگ بود ، شاید حرف!

گاه خانه چهار دیوار
و صدایی که نمی پرسد ، پشت این پنجره از آفتاب !

گاه خانه چهار حرف
و گمانی مغشوش که مدام دور این کاغذ هاست !
گاه خانه چه خالیست
و کسی نیست که به تکرار ، ضربه بر در کوبد !
تا بپرسد
از قامتِ ایستاده ی گل در شک !
از دیوارِ بلندِ گلدان در ترس !
از باغچه ای که اعتمادش می لرزد

در شُرشُر این باران ، در تمنای سفرهای دور
نفسی گاه می آید ، نه به رسم
پا بر میدارد ، نه به بالِ قفس
همچو قیری داغُ سیاهِ بر کف کوچه ی دلتنگ شبم
با گیجی ِ سر گیجه ی این خانه ی متروک
بر خاکِ پریشانش ، دانه میریزد، آب می پاشد
و به من باز می گوید :

زُل نزن !
دستها شاخه ی خشک است
دل نبند !
حرفها برگ درخت است
هر دو در وقتی ، بی تپشی می اُفتند!
و من آرام تا لب رود ، بر علفهت ی نشسته در باد
با پایِ برهنه ، در قابِ غروب می چرخم.

گاه چه سنگین است بودن
و خیال یک بغل تنهاییست.
گاه چه لذیذ است مردن
و خواب ، لذتِ آوازِ چکاوکهاست .
راستی از بودن تا مرگ، چند قدم فاصله است ؟
چند قدم رویِ دایره ی تلخ ، بر سطحِ لزجِ شک باید رفت ؟
و چگونه در خیابانهایش ، بر خویشتن،
بر گمانها نشسته بر در و دیوار ، ایمان باید داشت ؟

آه ه ه
نفسِ روز بوی علفهای ِ آفتاب خورئه
هواییست دم کرده
روی پیشانی عصرم ، خستگی لم داده
از حوصله ام پنجره دور
و خیالی سرد بر خوابِ نهالم می کوبد
در میانی که صدای زنگیست
حرفی نیست !
در خواب هم کسی نیست !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#50 | Posted: 20 Jan 2014 14:55 | Edited By: anything
شبهایِ فردا


روز نوبت دستهای ما خواهد شد
دست من ، دست تو
آسمان شهر پُر ستاره
روی لبها باز عاشقانه
پسرها، دخترها
کنار هم ، بی بهانه
روزی نوبت چشمهای ما خواهد شد
چشمهای من ، چشمهای تو
ماهِ رقصان در آغوشِ آب

دورِ گوش ها ، گوشه ها
پچ پچِ رازهای کوچه ها
گیج نشسته در باغچه باز پرنده
خوابش کشیده پر ، رفته تا طاقچه
روی طاقچه قابِ خوشرنگ ماست
رویش نوشته :
این شب از آنِ عاشقاست !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 5 از 44:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  44  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites