تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Qeysar Aminpour | قیصر امین پور

صفحه  صفحه 6 از 18:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  17  18  پسین »  
#51 | Posted: 28 Nov 2011 09:45
معنای زندگی

اي فرصت نسيم براي وزندگي
پروانهي پرنده براي پرندگي

اي اهتزاز روح به بوي نسيم دوست
امكان دل براي تكان و تپندگي

ليلايي تو را همه مجنون كوه و دشت:
باد دوندگي و غزال رمندگي

در بند خويش بودن، معناي عشق نيست
چونان كه زنده بودن، معناي زندگي

غرقِ عرق ز دست دلِ سركش خودم
شرمندگي است پيش تو اظهار بندگي

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#52 | Posted: 28 Nov 2011 09:46
پیش چشم تو

ای از بهشت باز دری پیش چشم تو
افسانه ایست حور و پری پیش چشم تو

صورتگران چین همه انگار خواندهاند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو

باید به جای نرگس و مستی بیاوریم
تصویرهای تازهتری پیش چشم تو

«زاین آتش نهفته که در سینهی من است»
خورشید شعله... نه، شرری پیش چشم تو

هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم
دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟

چیزی نداشتم که کنم پیشکش، به جز
دیوان مختصری پیش چشم تو

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#53 | Posted: 28 Nov 2011 09:46
هبوط در کویر

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر میشد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه میپنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟


سر به زیر و ساکت و بی دست و پا میرفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#54 | Posted: 28 Nov 2011 09:47
معنی جمال

ای عشق، ای ترنم نامت ترانه‌ها
معشوق آشنای همه عاشقانه‌ها

ای معنی جمال به هر صورتی که هست
مضمون و محتوای تمام ترانه‌ها

با هر نسیم، دست تکان می‌دهد گلی
هر نامه‌ای ز نام تو دارد نشانه‌ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه، خوشه ی گندم به دانه ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دریا به موج و موج به ریگ کرانه ها

باران قصیده‌ای است تر و تازه و روان
آتش ترانه‌ای است به زبان زبانه‌ها

اما مرا زبان غزلخوانی تو نیست
شبنم چگونه دم زند از بی‌کرانه‌ها

کوچه به کوچه سر زده‌ام کو به کوی تو
چون حلقه در‌به‌در زده‌ام سربه‌خانه‌ها

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم
سودا کند دمی به همه جاودانه‌ها

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#55 | Posted: 28 Nov 2011 09:48
نشانه ی پرسش

چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟
زمان هماره همان و زمین همیشه همین

اگرچه پرسش بیپاسخیست، میپرسم:
چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟

چرا زمین و زمان بیامان و بیمهرند؟
زمان، زمانهی قهر و زمین، زمینهی کین؟

حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان
جدیث جام بلور است و صخرهی سنگین

هزاران شاید و آیا بهجای یک باید
گمان کنم، به گمانم، نشسته جای یقین

اگرکه چون و چرا با خدا خطاست، چرا
چرا سؤال و جواب است روز بازپسین


چرا در آخر هر جملهای که میگویم
تو ای نشانهی پرسش نشستهای به کمین؟

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#56 | Posted: 28 Nov 2011 09:49
چیستان

ما گنهکاریم، آری جرم ما هم عاشقیست
آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست،کیست؟

زندگی بی عشق اگر باشد، همان جان کندن است
دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری ست، نیست؟

زندگی بی عشق اگر باشد، لبی بی خنده است
بر لبِ بیخنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است
آن که عاشق نیست، هم اینجا هم آنجا دوزخیست

عشق عین آبِ ماهی یا هوای آدم است
میتوان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستانِ بیجواب
بر در و دیوار می پیچد طنینِ چیست؟ چیست؟...

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#57 | Posted: 28 Nov 2011 09:49
حیرانی

من سایه ای از نیمه ی پنهانی خویشم
تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه
هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم

عالم همه هر چند که زندان من و توست
از این همه آزادم و زندانی خویشم

تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دم دست
چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم

فردایی اگر باشد باز از پی امروز
شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم

حافظ مگر از عهدهی وصف تو برآید
با حسن تو حیران غزلخوانی خویشم

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#58 | Posted: 28 Nov 2011 09:51
شب اسطوره

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب
پیدا شدهام، گم شده ام در خودم امشب

لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی
دریای تلاطم شده ام در خودم امشب

در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته است
یک باغ تبسم شده ام در خودم امشب

تا نورِ تو تابیده به طور کلماتم
موسای تکلم شد ه ام در خودم امشب

باریده مگر نمنم نام تو به شعرم
باران ترنم شدهام در خودم امشب

هم دانه ی دانایی و هم دام هبوطم
اسطوره ی گندم شده ام در خودم امشب

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#59 | Posted: 28 Nov 2011 09:52
روزها و سوزها

مانده از آن کاروانها و از آن چاووش ها
شعلههای خفته در خاکستر خاموش ها

کاروان در کاروان خورشید و خون چاووش خوان
راه روشن از طنین گامشان در گوش ها

ذرهای بود از غبار راه آنها آفتاب
مانده اینک سایهی باری گران بر دوش ها

هرچه جز تشریف عریانی برایم تنگ بود
از قماش زخم بر تن داشتم تنپوش ها

هر چه گفتم از غم آن روزها و سوزها
هرچه در دل داشتم از نیشها و نوش ها

هرچه گفتم، هیچ کس نشنید یا باور نکرد
من دهانی نیستم از زمرهی این گوش ها

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#60 | Posted: 28 Nov 2011 09:53
باغ کاغذی

سیل شادی است و شادباش ها!
سیل گل بریز و گل بپاش ها!

باز در دلم شکوفه میکند
باغ کاغذین شادباش ها

هرچه کاشتم به باد رفت و ماند
کاشها و کاشها و کاش ها

دور کرد و کور کرد عشق را
دورباش ها و کورباش ها

زخم میزند به چشم آفتاب
تیغ برج آسمانخراش ها

سوخت دست و بال ما از این همه
کاسه های داغتر از آش ها

دور باطل است سعی بیصفا
رقص بسمل است این تلاشها

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
صفحه  صفحه 6 از 18:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  17  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Qeysar Aminpour | قیصر امین پور بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites