تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Qeysar Aminpour | قیصر امین پور

صفحه  صفحه 8 از 18:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  17  18  پسین »  
#71 | Posted: 29 Nov 2011 04:46
همزاد عاشقان جهان (2)


امروز هم
ما هرچه بوده‌ایم، همانیم
ما صوفیان ساده‌ی سرگردان
درویش‌های گمشده‌ی دوره‌گرد
حتی درون خانه‌ی خود هم
مهمانیم
اما کجاست
خرقه و کشکول ما؟
می‌خواهم از کنار خودم برخیزم
تا با تو در سماع درآیم
این دفتر سفید قدیمی
این صفحه
خانقاه من و توست
وقتی پشت میز خود بنشینم
وقتی تو
در هیأت الهه‌ی الهام
آرام و بی‌صدا
مثل پری شناور در باد
یا مثل سایه پشت سرم راه می‌روی
و دفتر و مداد و کتابم را
که در کف اتاق پراکنده‌اند
از روی فرش کوچک‌مان جمع می‌کنی
بی آن‌که گرد هیچ صدایی
بر لحظه‌ی سرودن من سایه افکند
آرامش حضور تو عطر خیال را
بر خلسه‌وار خلوت من می‌پراکند
و خرقه‌‌ی تبرک من دست‌های توست
پس
گاهی بیا و پشت سرم لحظه‌ای بمان
دستی به روی شانه‌ی من بگذار
تا از فراز شانه‌ی من
این سطرهای درهم و برهم
این شعرهای مبهم خط‌ خورده را
در دفترم بخوانی
تا سطرهای تار
روشن شوند

تا من قلم به دست تو بسپارم
تا تو به دست من بنویسی
بعد...
-‌ یک استکان چای!
(پس از خستگی)
- این هم شراب خانگی ما!‌
- بی ترس محتسب*
آن‌گاه درخانقاه گرم نگاه تو
ما هر دو بال در بال
بر سطرهای آبی این دفتر سفید
پرواز می‌کنیم
این اوج ارتفاع من و توست!
در دود عود و اسفند
همراه واژه‌های رها در هوا
رقص نگاه ما چه تماشایی است!

این حلقه‌ی سماع من و توست!

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#72 | Posted: 29 Nov 2011 04:47
پند پیشینیان

پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند: باید سوخت
گفتند: باید ساخت
گفتیم: باید سوخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را!
گفتیم: باید ساخت
اما نه با دنیا
که دنیا را!!

***

دیوار

دیوار چیست؟
آیا به جز دو پنجره،
روبه روی هم
اما
بی منظره؟

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#73 | Posted: 29 Nov 2011 04:48
تفأل

اما چرا
هی هر چه اتفاقی
قندان و استکانها را
در
سینی میچینم
یا هر چه کفشهایم را...
جفت میشوند
در گوش من
دیگر صدای زنگ نمیآید؟
****

پر پر شکفتن

وقتی
آن دستهای بی سرانجام،
لبخند های رو به فردا را
از شاخه چیدند
و سیبهای سبز
در باغهای رو به باران
بر خاک افتادند،
تنها
رگبرگهای رو به زردی را از چشم ما دیدند

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#74 | Posted: 29 Nov 2011 04:48
قرارداد


ای درخت آشنا
شاخه های خویش را
ناگهان کجا
جا گذاشتی؟
یا به قول خواهرم «فروغ»
دست های خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟
این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد:
چشم های من به جای دست های تو
من به دست تو آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده
من به چشم های بیقرار تو قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب میرسد
ما دوباره سبز می شویم!

****

خاطره

آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو
ورد زبانِ کوچه ی خاموشی
امشب
تکلیف پنجره
بی چشم های باز تو روشن نیست!

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#75 | Posted: 29 Nov 2011 04:49
از ماه...

وقتی که بال های سراسیمه
باد را
غربال میکنند
و رد کفش های کتانی را
از خاک تا ستاره
تا آفتاب
دنبال می کنند
از ماه...
بوی کتان سوخته میآید

***
احوالپرسی (1)

اینجا همه هر لحظه میپرسند:
«حالت چطور است؟»
اما کسی یک بار
از من نپرسید
«بالت»...

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#76 | Posted: 29 Nov 2011 04:49
سلامی چو بوی خوش آشنایی

گل های خانه تو را میشناسند
و با طنین خوش گام تو آشنایند
وقتی به سر وقتشان می روی
وقتی که با ناز
دستی به روی سر و گوش شان می کشی
یا آب شان میدهی
هم ساقه های بنفشه
با احترام و تواضع
سر در گریبان فرو میبرند
هم حُسن یوسف،
تمام جمال خودش را نشان می دهد
هم شمعدانی،
با مهربانی،
دستی برایت تکان میدهد
حتا گل کاغذی هم
با گام موسیقی خنده هایت
در دفتر شعر من میشکوفد

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#77 | Posted: 29 Nov 2011 04:50
بهار بوسه باران


گلبو!
باران
با بوی بوسه های تو می بارد
با بوی خیس یاس
با بوی بوته های شب بو،
بابونه و بنفشه و مریم،
محبوبه های شب...

گلبو!
گلخانه ی جهان
خالی است
لبریز بوی نام تو بادا
باد!

***

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#78 | Posted: 29 Nov 2011 04:51
خواب کودکی

در خواب هاى كودكى ام
هر شب طنين سوت قطارى
از ايستگاه مى گذرد
دنباله ی قطار
انگار هيچ گاه به پايان نمى رسد
انگار
بيش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هايش
تنها تويى كه دست تكان مى دهى
آن گاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله مى كشد
با دود گيسوان تو در باد
در امتداد راه مهآلود
در دود
دود
دود

****

دلالت

باران
بهاران را
جدي نمي گيرد.
چشمان من
خيل غباران را.
هرچند
از جاده هاي شسته رفته،
از اين خيابان هاي قيراندود
ديگر غباري برنخواهد خاست؛
هرچند
با آفتاب رنگ و رو رفته
از روي اين درياي سرب و دود،
هرگز بخاري برنخواهد خاست؛
امّا،
حتّي سواد هر غباري نيز
در چشم من ديگر
معناي ديدار سواري نيست؛
اين چشم ها
از من دليل تازه مي خواهند!

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#79 | Posted: 29 Nov 2011 04:51
گشایش

تو را به راستي،
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
به رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است

***

شعر بی دروغ

ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
- که بی دریغ -
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
#80 | Posted: 29 Nov 2011 04:52
اگر میتوانستم

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از ردپاي دقايق نبود
اگر ذهن آيينه خالي نبود
اگر عادت عابران بيخيالي نبود
اگر گوش سنگين اين كوچه ها
فقط يك نفس مي توانست
طنين عبوري نسيمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان ميتوانست يك ريز
شبي چشمهاي درشت تو را جاي شبنم ببارد
اگر ردپاي نگاه تو را
باد و باران

از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد
اگر قلك كودكي لحظه ها را پسانداز مي كرد
اگر آسمان سفره ی هفترنگ دلش را
براي كسي باز مي كرد
و ميشد به رسم امانت
گلي را به دست زمين بسپريم
و از آسمان پس بگيريم
اگر خاك كافر نبود
و روي حقيقت نمي ريخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمي زد
اگر كوهها كر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد مي ايستاد
اگر حرف هاي دلم بي اگر بود
اگر فرصت چشم من بيش تر بود
اگر ميتوانستم از خاك
يك دسته لبخند پرپر بچينم
تو را مي توانستم اي دور
از دور
يكبار ديگر ببينم...

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار ِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌ای برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم
     
صفحه  صفحه 8 از 18:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  17  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Qeysar Aminpour | قیصر امین پور بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites