تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shater Abbas Sabohi | شاطر عباس صبوحی

صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#11 | Posted: 27 Mar 2014 21:56
بیداری ما


نیست او را سر موئی سر سودائی ما

کار شد سخت، مگر بخت کند یاری ما

تا به آهوی ختن، نسبت چشمت دادند

شهره گردید به هر شهر، خطا کاری ما

گر بدادیم بهای دهنت نقد روان

سود بردیم که شد هیچ خریداری ما

همه شب تا به سحر، از غم رویت شادیم

به امیدی که بیائی تو به غمخواری ما

چند آزار دل ما دهی، ای راحت جان

راحت جان مگرت هست، دل آزاری ما؟

تو که چون سرو، ز آسیب خزان آزادی

چه غمی باشدت از حال گرفتاری ما؟

چشم فتّان تو را دوش، بدیدم در خواب

ای بسا فتنه که برخاست ز بیداری ما
     
#12 | Posted: 27 Mar 2014 21:57
شوق جمال


صبر و قرارم دگر به یک نظر امشب

از تن و جانم ربود شوخ شکرلب

کاکل مشکین به دوش اوست؟ نه بالله

هشته به سر، آن نگار، عنبر اشهب

موی پریشش به عین طرفه کمندیست

یا که ز مه واژگون شده است دو عقرب؟

بر جهد از گوی عاج صفهٔ سیمش

زان صنم گلعذار، سینهٔ غبغب

دوش بدم من غریق بحر تفکّر

خواب مرا در ربود در وسط شب

دیدمش آن یار بی وفا و ترشخو

آمد و بنشست و تکیه داد به منصب

گفت: زهجران من تو چند بسوزی

بحر شود بعد از این ز وصل معذب

گفتمش، آخر دو بوسه‌ای تو عطا کن

زخم دلم را بنه دوای مجرب

شوق جمال بستان به جهد صبوحی

گر بنماید دو صد کتاب به مکتب
     
#13 | Posted: 27 Mar 2014 21:57
نقش خود


مکن دریغ ز من ساقیا شراب امشب

از آنکه ز آتش خود، گشته ام کباب امشب

ز بس‌که شعله زند در دل من، آتش شوق

ز آتش دل خویشم در التهاب امشب

به خواب دیده ام آن چشم نیم خوابش دوش

گمان مبر که رود دیده ام به خواب امشب

ز دست نرگس مستش برفت دل، از کف

نگر به حال دلم از ره ثواب امشب

شد آنکه بادهٔ پنهان کشیدمی همه عمر

بده به بانگ نی و نغمهٔ رباب امشب

ز بس‌که نقش مخالف ز دوستان دیدم

بر آن شدم که زنم نقش خود بر آب امشب

شود خراب چو این خانه لاجرم روزی

ز سیل باده بهل تا شود خراب امشب

دلم که داشت قرار اندر آن دو زلف چو شب

بود چو گوی بچوگان در اضطراب امشب

صبوحی دل مده از دست، محکمش میدار

که چشم یار، بود بر سر عتاب امشب
     
#14 | Posted: 27 Mar 2014 21:58
گل بادام


سُرخ و بیجادهٔ رخ و تازه لب از باده و مست

رفته از غایت مستی گل بادام از دست

مترشح غد و موزون قد و میگون لب و مست

جامه گلنار و کمر زرکش و ساغر در دست

طرّه اش شعبده بازو نگهش شهر آشوب

چشم بیمار و دو ابروی وی بیمارپرست

سر زلفش که بتحریک صبا رقصی داشت

هر قدم طبلهٔ مُشکی بسر توده شکست

دیرگاه از می هوش آمد و بیمارم دید

گفت افسوس که بر دیده ره خوابت هست

گفتم از دست خیال تو، بخندید و بگفت

کامشب آیا هوس وصل نگارینت هست

جستم از جای بصد شوق که آری آری

ای مبارک شب آنکس ز هجر تو برست

سرو قدّش بخرام آمد و با صد شفقت

بر سر کهنه لحافی که مرا بود نشست

کرد تا وقت صباحم به صبوحی مشغول

ز اختلاط می و معشوق شدم بیخود و مست
     
#15 | Posted: 27 Mar 2014 21:58 | Edited By: Alijigartala
دل گمشده


عشقت آتش بدل کس نزند تا دل ماست

کی به مسجد سزد آن شمع که بر خانه رواست

به وفائی که نداری قسم ای ماه جبین

هر جفائی که کنی در دل من عین وفاست

گر از ریختن خون منت خرسندی است

این نه خونست بیا دست بر آن زن که حناست

سر زلف تو چنین مشک تر آورده به شهر

ای حریفان ز ختن مشک نخواهید خطاست

من گرفتار سیه چردهٔ شوخی شده ام

که بمن دشمن و با مردم بیگانه صفاست

یوسف از مصر سفر کرد و بدینجا آمد

گو به یعقوب که فرزند تو در خانهٔ ماست

روزی آیم به سر کوی تو و جان بدهم

تا بگویند که این کشتهٔ آن ماه لقاست

زود باشد که سراغ من دل گمشده را

از همه شهر بگیرند، صبوحی به کجاست
     
#16 | Posted: 27 Mar 2014 21:59
نقطه خال تو


روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری! افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه

بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است

زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟

نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم

که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ

که دمادم لب من بر لب بنت العنب است

منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است
     
#17 | Posted: 27 Mar 2014 21:59
پریزاد


تا مرا عشق تو، ای خسرو خوبان به سر است

پند هفتاد و دو ملت به برم بی‌اثر است

نه من اندر طلبت بر در دیر و حرمم

هر که جویای جمال تو بود، دربدر است

می‌نماید که تو از خیل پریزادانی

کی به این دلبری و حسن و لطافت بشر است؟

واعظ از عشق رخت منع من زار کند

گر چه پندش پدرانه است ولی بی‌اثر است

دل مبندید به اوضاع جهان هیچ که من

آزمودم، همه اوضاع جهان بی‌ثمر است

عاشق کوی تو از تیغ نگرداند روی

تیغ ابروی تو را جان صبوحی سپر است
     
#18 | Posted: 27 Mar 2014 22:00
نیاز


تا چند پیش ناز تو باید نیاز کرد

بر ناز خود بناز که نازت کشیدنی است

چشمت نظر ز لُطف به عاشق نمی‌کند

چون آهوی ختائی کارش رمیدنی است

از مشربت زلال لبست کام دل برآر

سرچشمهٔ حیات زلالت چشیدنی است

خوشدل مرا نمای بد شنامت ای حبیب

چون حرف تلخ از لب شیرین شنیدنی است

بر نقد جان دو بوسه ز لعل تو خواستم

گرچه گرانبهاست ولیکن خریدنی است

مانع مشو ز لعل لبت بوسه خواستم

هر شکرین لبی نمکین شد چشیدنی است

جز من هر آنکه دست صبوحی بتو فکند

قطعش نما ز دوش که دستش بریدنی است
     
#19 | Posted: 27 Mar 2014 22:00
رخ زیبا


توتیای دیدهٔ عشّاق خاک پای تست

عارفان را نقل مجلس نقل شکر خای تست

ما بتو محتاج و متضر، تو از ما بی‌نیاز

مشکل ما احتیاج ما و استغنای تست

هر چه زان بالاتر استاد ازل خلقت نکرد

برتر و بالاتر از آن قامت و بالای تست

سر ز پا نشناختن در راه عشقت عیب نیست

قدر و قیمت آن سری دارد که خاک پای تست

هر کجا با خاطر دیگر توان مشغول کرد

یا توام در خاطری یا در سرم سودای تست

آن همه نقش بدیع روم و یونان قدیم

یک گل از باغ تو و یک قطره از دریای تست

دست من بر دامن تو، چشم من بر راه تو

خون من برد بر گردن تو، گوش من بر رای تست

هم دل و هم جان ما، هر یک صبوحی زان تو

بر سر و بر چشم ما، هر جا نشینی جای تست

شاهکاری هست هر صنعتگری را در جهان

شاهکار آفرینش، خلقت زیبای تست

مظهر حسنی به این غایت که این مفهوم عام

گفت نتوان معنی حسن است یا معنای تست

هم لطافت، هم صباحت، هم ملاحت، هم جمال

جملهٔ این چار در هر عضوی از اعضای تست

هم ید بیضای موسی، هم دم گرم مسیح

از لب لعل نگارین و رُخ زیبای تست
     
#20 | Posted: 27 Mar 2014 22:01
سودای دوست


رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست

وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست

نی متصوّر مراست خوبتر از صورتش

ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست

بر سر سودای دوست گر برود سر زدست

پای نخواهم کشید از سر میدان دوست

گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش

دوست رها کی کند دست ز دامان دوست؟

پر شده پیمانه ام گر چه ز خون جگر

بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست

من نه به خود گشته ام فتنهٔ آن روی و موی

فتنهٔ جان و دل است نرگس فتان دوست

گر به علاج دلم آمده‌ای ای طبیب

درد دلم را بجوی، چاره ز درمان دوست

شیخ بر ایمان من، طعنه اگر زد، چه باک

کافر شیخیم ما، لیک مسلمان دوست

ذره صفت تا به چرخ، رقص کنان می‌روم

گر دهدم پرتوی، مهر درخشان دوست

در ره عشقش دلا! پای منه جز به صدق

جادوی بابل برد دست ز دستان دوست

خلق جهانی اگر زار و پریشان شوند

شکر صبوحی که شد زار و پریشان دوست
     
صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shater Abbas Sabohi | شاطر عباس صبوحی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites