تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shater Abbas Sabohi | شاطر عباس صبوحی

صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#41 | Posted: 30 Mar 2014 15:13
تلخ و شیرین



گر ز درم آن مه دو هفته درآید

بخت جوان، وقت پیریم به سر آید

گر بر غلمان برند صفحهٔ رویش

حور بهشتی چو دیو در نظر آید

پای اگر می‌نهی، به دیدهٔ من نه

سرو خوش است از کنار جوی برآید

تلخ مگو، رخ ترش مکن که از آن لب

هر چه بگویی تو تلخ، چون شکر آید

در سفر عشق نیست غیر خطر هیچ

خوش بودم هر چه زین سفر بسر آید

میکشی‌ام گه به سوی کعبه و گه دیر

چند صبوحی پَسِ تو دربدر آید؟
     
#42 | Posted: 30 Mar 2014 15:13
مژده دیدار



به گوشم مژده‌ای آمد که امشب یار می‌آید

به بالین سرم آن سرو خوشرفتار می‌آید

کبوتر وار، دل پر می‌زند در مجمر حسنش

چنان تسکین دلم کان آتشین رخسار می‌آید

همی در انتظارم، کی شود یارم ز در، داخل

به مهمانی برم با حشمت بسیار می‌آید

فضای این جهان از عطر گل پر گشته و گویا

نگار من همی با زلف عنبر بار می‌آید

مشو غمگین صبوحی گر دلت رفته است از دستت

چرا؟ گر می‌رود دل از کفت دلدار می‌آید
     
#43 | Posted: 30 Mar 2014 15:14
نقاش تقدیر



سالها قد تو را خامهٔ تقدیر کشید

قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید

خواست رخسار تو با زلف گره گیر کشد

فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید

مدتی چند بپیچید به خود و آخر کار

ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید

جای ابروی تو نقاش، پس از آهوی چشم

تا به بازیچه نگیرند دم شیر کشید

بعد چشم تو، مصوّر چو به ابرو پرداخت

شد چنان مست که بر روی تو شمشیر کشید

دل اسیر مژه‌ات از عدم آمد به وجود

همچو صیدی که مصوّر به دم شیر کشید

پیش تشریف رسای کرم دوست ازل

منّت از کوتهی خامهٔ تقدیر کشید

لاغری بین که در اندیشهٔ نقشم، نقّاش

آنقدر ماند که تصویر مرا پیر کشید

گر خرابم کنی ای عشق چنان کن، باری

که نشاید دگرم منّت تعمیر کشید

نتوان بهر علاج دل دیوانهٔ ما

از سر زلف به دوش این همه زنجیر کشید
     
#44 | Posted: 30 Mar 2014 15:14
نقش تو



آن‌که رخسار تو با زلف گره گیر کشید

فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید

مدّتی چند بپیچید بخود آخر کار

ماه را از فلک آورد بزنجیر کشید

خامه می‌خواست که مژگان ترا بردارد

راست بر سینهٔ عشاق تو صد تیر کشید

چون بیاراست بدان حُسن دلاویز تُرا

قلم اندر کف نقّاش تو تکبیر کشید

گردش خامه تقدیر غرض نقش تو بود

کز ازل تا به ابد این همه تأخیر کشید

دیده از تاب و بسیار چه شبها که گشود؟

کانتظار تو بسی این فلک پیر کشید
     
#45 | Posted: 30 Mar 2014 15:14
آتش سینه



پرده تا باد صبا از رخ جانانه کشید

پیش رویم همه جا نقش پریخانه کشید

ماجرایی که کشید از سر زلفش دل من

می‌توان گفت که در سلسله، دیوانه کشید

میل بر باده و پیمانه و ساقی نکند

هر که با یاد لب لعل تو پیمانه کشید

دل جمعی است پریشان و، ندانم امشب

که سر زلف دلآرام تو را شانه کشید؟

شعلهٔ شمع، شرر بر پر پروانه بزد

آتش عشق، شرر بر من دیوانه کشید

رشک آتشکده شد سینهٔ بی کینهٔ من

آتش عشق تو، بس شعله در این خانه کشید

مژده بردند بر پیر مغان مغبچگان

که صبوحی ز حرم، رخت به میخانه کشید
     
#46 | Posted: 30 Mar 2014 15:15
خواب آلودگان



کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار، خوار

در ده عشق تو اندر کوچه و بازار، زار

در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست، دوست

جز تو در عالم نخواهم ای بت عیّار، یار

از دهانت کار گشته بر من دلتنگ، تنگ

با لب لعل تو دارد این دل افگار، کار

هر چه می‌خواهی بکن با من تو ای طنّاز، ناز

گر دهی یک بوسه‌ام زان لعل شکربار، یار

ساقیا! زان آتشین می ساغری لبریز، ریز

تا به مستی بر زنم در رشتهٔ زنار، نار

مطربا! بزم سماع است و بزن بر چنگ، چنگ

چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار، دار

ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش، هوش

خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار، عار
     
#47 | Posted: 30 Mar 2014 15:15
صید غرقه در خون



شوم من گرچه صید غرقه در خون گشتهٔ ترکش

ندانم ترک او، هر کس که بتواند کند ترکش

کشیدی ناز چشمش ای دل آخر ریخت خونت را

بگفتم بارها من با تو، ناز مست کمتر کش

به جایی پا نهاده ست او که خورشید جهان آرا

اگر خواهد تماشایش، بیفتد تاج از ترکش

مصوّر! از چه رو وامانده ای از قد و رخسارش؟

رخش از ماه نیکوتر، قدش از سرو برتر، کش

ز یک تیر نگه از پا در آرد صد چو رستم را

در آرد آن کمان ابرو، اگر یک تیر، از ترکش

نداده تا ز غم، گردون دون، بر باد خاکت را

ز آب و خاک تا دانی صبوحی آتش ترکش
     
#48 | Posted: 30 Mar 2014 15:16
نگران روی او



چنان سدّی ز چین بسته است آن زلفین گیسویش

که یأجوج نگه را نیست ره در کشور رویش

نگردد تا سپاه خط تمامی جمع، ممکن نیست

خلاص اسکندر دل از عقابین دو ابرویش

رُخش گوئی بهشت است و دهان کوثر قدش طوبی

دو صد حور و دو صد غلمان همیشه مات در کویش

و یا رویش بهار است و جبین چون لالهٔ حمرا

قدش سرو و دو چشمش نرگس و سنبل بود مویش

اگر گویم که شیرین است یا لیلی، روا باشد

که صد فرهاد و مجنون، چشم و دل دارند بر سویش

اگر طعنه زند بر ماه و خور، نبود عحب، زانرو

که باشد هر دو تصویر دو چشم مست جادویش

صبوحی خاک بر سر کن ز چشمان آب خون جاری

که عشق آتش بود دلبر به یادت می‌جهد خویَش
     
#49 | Posted: 30 Mar 2014 15:16
زلف و خال



ای خواجه چشم من همه سوی خط است و خال

تو در خیال مال و در اندیشهٔ منال

من معترف که باده حرامست میخورم

ای شیخ مال وقف چسان بر تو شد حلال؟

جُستی نشان او که مبادا نشان او

هر جا بر افکند صنمی پرده از جمال

در گوش بود حرف فراقم فسانه‌ای

غافل ز بازی فلک و مکر بد سگال

هر درد را دوائی و هر خار را گلی است

ایدل خموش باش دمی آنقدر منال

شبهاست باز دیده‌ام از آرزوی تو

تا از شمایل تو حکایت کند مثال

گفتی که دام و دانه دل از کجا ببین

بر روی دوست زلف و برخسار یار خال

ای باد حال زار صبوحی بگو به یار

امّا نه آنقدر که ازو گیردش ملال
     
#50 | Posted: 30 Mar 2014 15:17
اشتیاق جمال



شبی بخواب زدم بوسه بر لبش بخیال

هنوز بر لب آن شوخ می‌زند تبخال

ز چاک پیرهن اندام نازکش ماند

چو عکس برگ گل اندر میان آب، زلال

بنوش باده که اندر طریقت عشق است

چو شیر مادر، خون حرامزاده حلال

صبا ز روی تو گیرم نقاب بردارد

که راست تاب تماشایت ای بدیع جمال

دو ابروان کمانش بدیدم و گفتم

یقین که اوّل ماه و عیان شدست هلال

نمود تا که بمن رخ ز خویشتن رفتم

نبود صبر چنینم باشتیاق جمال

اگر ببزم صبوحی شبی رسد قدمش

نثار مقدم او جان دهیم مالامال
     
صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shater Abbas Sabohi | شاطر عباس صبوحی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites