تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shater Abbas Sabohi | شاطر عباس صبوحی

صفحه  صفحه 6 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#51 | Posted: 30 Mar 2014 14:17
شیفته شیدایی



ز عشق روی تو، چون بلبل از گل

شکفته گردم، هر دم گل از گُل

ز روی و موت دانستم، ندارد

گل از سنبل جدائی، سنبل از گُل

دهانست و لب این، یا خضر بسته

به روی چشمهٔ حیوان، پل از گُل

گلی بر سر زده آن سرو قامت

و یا ماهیست دارد کاکل از گُل

ز بلبل نیست این غلغل به گلشن

بود این شورش و این غلغل از گُل

مرا گوئی که چشم از او بپوشان

چگونه چشم پوشد بلبل از گُل

صبوحی تا گلندامت به پهلوست

بده دل بر گل و، بستان مل از گُل
     
#52 | Posted: 30 Mar 2014 14:18 | Edited By: Alijigartala
توبه شکستم


پیوسته من از شوق لب لعل تو مستم

زین ذوق که دارم خبرم نیست که هستم

در بادیهٔ عشق تو تا پای نهادم

یکباره بشد دین و دل و عقل ز دستم

از بس که نظر بر گُل رخسار تو دارم

شد شهره بهر شهر که خورشید پرستم

تو مهر ز من ای بت عیّار بریدی

من دل بخَم طرّه طرّار تو بستم

مُطرب تو بزن ساز نوائی بدرستی

ساقی تو بده باده که من توبه شکستم
     
#53 | Posted: 30 Mar 2014 14:19
آوازه عاشقی


تا بوسه از آن لعل دلآرام گرفتم

جانم به لبم آمد و، آرام گرفتم

منعم مکن از دیدن قد و رخ و چشمش

من انس به سرو و گل و بادام، گرفتم

ساقی! بر من قصهٔ جمشید چه خوانی

جمشید منم تا به کفم جام گرفتم

بدنام مخوان زاهدم از عشق، که تا من

در حلقهٔ عشّاق شدم، نام گرفتم

سودای خوشی دوش به آن ماه نمودم

جان دادم و یک بوسه به انعام گرفتم
     
#54 | Posted: 30 Mar 2014 14:19
حلقه زلف



تا در آن حلقهٔ زلف تو گرفتار شدم

سوختم تا که من از عشق خبردار شدم

من چه کردم که چنین از نظرت افتادم

چاره‌ای کن که به لُطف تو گنهکار شدم

خواب دیدم که سر زلف تو در دستم بود

بوی عطری به مشامم زد و بیدار شدم

تا در آن سلسلهٔ زلف تو افتادم من

بی‌سبب چیست که پیش نظرت خوار شدم

برو ای باد صبا بر سر کویش تو بگو

که ز مهجوری تو دست و دل از کار شدم

جان بلب آمد و راز تو نگفتم به کسی

نقد جان دادم و عشق تو خریدار شدم
     
#55 | Posted: 30 Mar 2014 14:19
دلبر فرزانه



طالب طرّه خم در خم جانانه شدم

عاقلان سلسله آرید که دیوانه شدم

در جهان بودنم از دوستی اوست بلی

شایق گنج بدم، ساکن ویرانه شدم

خادم مسجد آدینه اگر بودم دوش

از دم پیر مغان خازن میخانه شدم

نکنم سجده بشکرانه چرا تا که چنین

فارغ از صومعه و سبحهٔ صد دانه شدم

از من ای‌دوست مباش این‌همه بیگانه که من

آشنای تو شدم، کز همه بیگانه شدم

تا چو آن شمع شب افروز باغیار توئی

ز آتش غیرت دل، غیرت پروانه شدم

گر جنون دارم، اگر عقل، صبوحی باری

رفتم و مایل آن دلبر فرزانه شدم
     
#56 | Posted: 30 Mar 2014 14:20
پریدن از آشیانه



ترنج غبغب آن یوسف عزیز چو دیدم

چنان شدم که به جای ترنج، دست بریدم

ز قهر تیغ کشیدی، به سوی من بدویدی

ز من تو سر ببریدی، من از تو دل نبریدم

نشست یار به محفل، گذشت قافله غافل

که هر چه من بدویدم، به گرد او نرسیدم

مپرس حالت مجنون ز سایه پرور شهری

ز من بپرس که با سر، به کوی دوست دویدم

مرا هوای پریدن نبود از پی طوبی

بهشت روی تو دیدم، از آشیانه پریدم

توئی که سوختی‌م از فراق و رحم نکردی

منم که سوختم و ساختم، نفس نکشیدم

رموز غیب که یزدان بجبرئیل نگفتی

من از گدای در کوی می فروش شنیدم

هر آنچه تخم طرب کاشتم به مزرعهٔ دل

ز بخت بد چو صبوحی گیاه غم درویدم
     
#57 | Posted: 30 Mar 2014 14:21
سرخوشم



خوش می‌کشد بسوی تو این عشق سرکشم

گر از جفا رقیب نسازد مشوّشم

گه خال دانه می‌کشدم گه کمند زلف

چون صید ناتوان ز جفا در کشاکشم

از آب چشم و آتش دل بی تو هر زمان

گاهی در آب غوطه ور و گه در آتشم

گر صد رهم رقیب کشد از جفا هنوز

من با امید وصل تو با باده سرخوشم

از سیل اشک و نالهٔ غم آه دردناک

سوزد درون و چهرهٔ از خون منقّشم

نبود متاع دیگرم اندر دیار عشق

ای وای اگر مدد نکند بخت سرکشم

جانا به وری و موی عزیزت که در جهان

یکدم خیال روی تو نبود فرامشم

گفتم که ناخوشم ز غم هجر و انتظار

گفتا خموش باش صبوحی که من خوشم
     
#58 | Posted: 30 Mar 2014 14:21
شاطر عشق



من اگر رندم و قلّاشم، اگر درویشم

هر چه ام، عاشق رخسار تو کافر کیشم

دست کوتاه از آن زلف درازت نکشم

گر زند عقرب جرّاره، هزاران نیشم

خواهمت تا که شبی تنگ در آغوش کشم

چه غمم گر خطری صبح درآید پیشم

دشت، آراسته از لاله رخان، دوش به دوش

من بیچاره گرفتار خیال خویشم

دل ز عشق رخت ای دوست، کجا برگیرم

برود عمر عزیز ار به سر تشویشم

من، همان شاطر عشقم که به تو شرط کنم

گر کشم دست ز دامان تو، نادرویشم
     
#59 | Posted: 30 Mar 2014 14:22
هله



صبر در عشق تو جانا هله تا چند کنم

من که مردم ز غمت حوصله تا چند کنم

تا سر زلف پریشان تو دیدم گفتم

از پریشانی خاطر گله تا چند کنم

روزگاریست که با زلف تو در کشمکشم

پنجه در پنجهٔ یک سلسله تا چند کنم

بامیدی که بیفتم عقب محمل دوست

جای در جلد سگ قافله تا چند کنم

گاه قربانی جانست بتقصیر نگاه

بطواف حرمت هروله تا چند کنم

بعد از این بایدم از سر، بره عشق شتافت

سعی با پای پر از آبله تا چند کنم

مُفتی از حرمت می گفت من از حکمت وی

بحث با جاهل این مسأله تا چند کنم

من که هنگام فریضه سگم اندر بغل است

بیخود از بهر ریا نافله تا چند کنم

جانش آمد بلب و باز صبوحی می‌گفت

صبر در عشق تو جانا هله تا چند کنم
     
#60 | Posted: 30 Mar 2014 14:22
جام جهان بین



وقت آن شد که سر خویش، من از غم شکنم

آهی از دل کشم و حلقهٔ ماتم شکنم

گر مراد دل من را ندهد این گردون

همه اوضاع جهان، یکسره در هم شکنم

باده از کاس سفالین خورم و از مستی

به یقین جام جهان بین به سر جم شکنم

گر شود رام دمی ساقی و می گیرم از او

ترک عقبی کنم و توبه دمادم شکنم

شرحی از یوسف گمگشته خود گر بدهم

شهرت گریه یعقوب، مسلّم شکنم

سر شوریدهٔ خود، گر بنهم بر زانو

صبر ایّوب، از این شهره به عالم شکنم

بارها یار بدیدم به صبوحی می‌گفت

عزم دارم که ز هجرم قدت از غم شکنم
     
صفحه  صفحه 6 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shater Abbas Sabohi | شاطر عباس صبوحی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites