تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Kazemi | رضا کاظمی

صفحه  صفحه 10 از 18:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  17  18  پسین »  
#91 | Posted: 30 Mar 2014 16:49
گاهی خودت را رها کن، مثل بادبادکْ در باد

۱-
تو دلَت سفر میخواست
من، نه
ولی حالا هر غروب
مرا به سفرهای دور میبرند دُرناها...


۲-
چه بیرحم است باد!
بادبادک تو بودم من
از دستهایت ربود، بُرد


۳-
سفر از چشمهای تو مَحال بود
که ممکن شد
مرگ که دیگر محال نیست!


۴-
رفتی
اما چه آرام، چه دیر
درست مثل مرگ
در اتاقِ گاز!


۵-
لطفن این شعر را
آهسته بخوانید.
روویِ سطرِ آخرِ گریههاش
خواب رفته است شاعر!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#92 | Posted: 30 Mar 2014 16:52
آه ، دُنکیشوتِ بینوا ؛ تو چهقدر حقیقت بودی!

۱-
قصه نمیگفت مادر بزرگ،
تو را میگفت، که روزی از دورها میآیی.
مُرد. پیر شدم. نیامدی
کاش قصه میگفت مادر بزرگ!


۲-
درِ خانهاَت به دریا باز میشد
و دریا
خانهی من بود.
یکبار به آب زدی وُ
عمریست پیِ تو میگردم.


۳-
گفتند به دریا زده وُ
باز نگشتهای؛
و کسی نگفت دریا
دلِ من بود

۴-
برای یافتنَت
تشنه به بیراههها زدیم،
غافل از آنکه
تو در همهی راهها میآمدی.
ما خودمان، خودمان را منقرض کردیم!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#93 | Posted: 30 Mar 2014 16:55 | Edited By: shah2000
هر روز صندوقچهی خاطرههات را گردگیری میکنی؛ اما...


۱-
تو مُردهای، اما
مُردنَت اتفاقی نبود.
خدا
به ستوه آمده بود از تنهایی!


۲-
تکّههای دلِ مناَند این شعرها
که دستبهدست میروند.
مرا بخوان!
تا از چهار طرف
به سمتِ تو پرواز کنم


۳-
چه اندوهیستْ در چشمهای مردِ ماهیگیر
وقتی غمِ نان
هر شب به دریا میکشاندَش
هر شب به تورش میافتی
هر شب رهات میکند!


۴-
نگران نباش
به قرار میرسم.
فقط، چند قدم مانده
تا مرگ!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#94 | Posted: 30 Mar 2014 16:57
حالا جای من این شعرها برایت آواز میخوانند!

۱-
وقتِ رفتن
بهدستَش سپردمَت،
اما دیگر
بازَت نگرداند.
چه نارفیق است خدا


۲-
این خانه،
موریانه نداشت
یادِ تو
به جانش انداخت!


۳-
دستَم را رها کردی
گم شدم میانِ آدمها.
چهقدر گمشدن خوب است
اما
نه میانِ آدمها


۴-
« ویران میآیی »*
ویران میشوم.
خانهات آباد،
آباد بیا !


* نام رمانی از حسین سناپور

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#95 | Posted: 30 Mar 2014 16:59
تنهاییاَتْ چه باشکوه شده استْ مرد !


۱-
تنهایی
نامِ دیگر پاییز است،
هرچه عمیقتر
برگریزانِ خاطرههاتْ بیشتر


۲-
چه تراژدیِ بزرگی میشود زندهگی
وقتی نهنگِ اقیانوس باشی
و عاشقِ ماهیِ برکه شوی!


۳-
تو حرامِ منی وُ
حلالِ تمامِ شهر!
با مردم که نمیشود جنگید،
به گلولهای حلالَم کن!


۴-
دارم جَویده میشوم
میانِ آروارههای سمجِ موریانهای
که جا گذاشتهای در سرم



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#96 | Posted: 30 Mar 2014 17:03
فراموشَت کرده ام
و حالا دیگر سالهاست با زنی می خوابم
که اصلن شبیه تو نیست،
مگر، چشمهایش.
گفتم که، تو را به کُل فراموش کرده ام!


***


تو
در تمامِ زبان ها
ترجمه ی لبخندی،
هرکجای جهان که تو را بخوانند
گُل از گُلِ شان می شکفد.



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#97 | Posted: 30 Mar 2014 17:04
یلدا
بلندترین شبِ چشم های تو است
تا صبح هم که نگاه شان کنم
وقت کم میآورم


***


تنهایی
زمستانِ «سيبری» است انگار
استخوان می ترکاند لاکردار!


***


نُقره داغِ بوسه های منی،
هیچ وقت
گُم نمی شوی!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#98 | Posted: 30 Mar 2014 17:05
پستچی جای نامه، تنهایی آورد!

۱-
وقتی هر شب به خانه باز می گردی
یعنی نمُرده ای؛
ولی منِ احمق،
ندانسته هر روز با شاخه ای گل
به مزار زن دیگری می روم!


۲-
این طور که تو را زیبا می نویسند، یعنی:
عاشق اَت شده اند کلمات!


۳-
فراموشَ ت کرده ام
و حالا دیگر سال هاست با زنی می خوابم
که اصلن شبیه تو نیست،
مگر، چشم هایش!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#99 | Posted: 30 Mar 2014 17:06
رفیقِ نیمه راه شدی، جای تو را گرفتند کلمات!

۱-
این پرده
کسالت بار شده است دیگر
بیا
بی پرده بازی کنیم!


۲-
سوختَ م، ولی چه بی هوده!
درست مثل سیگاری روشن
میانِ لب های زنی که
سیگاری نیست!


۳-
پدران
راستگوترین مردمانِ زمین اَند
وقتی دو قدم مانده به مرگ
پشتِ پرده ی چشمهای شان را نشان می دهند
و ما
مادرانِ حقیقیِ خود را می شناسیم!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#100 | Posted: 30 Mar 2014 17:07
کمی بیش تر نَخ بده، دورتر بروم؛ فکر کنم آزادم!

۱-
تو را از یاد بُرده ام
باران را، نه.
گفته بودی در باران می آیی!


۲-
درها و پنجره ها را بسته ام ولی
هنوز سردم است.
یا تو رفته ای، یا...
نه، گزینه ی دیگری نیست
حتمن تو رفته ای!


۳-
باران
نامِ دیگرِ تو بود.
به شهر که می آمدی
هوا پُر می شد از بوی خوش
خیابان ها،
از ازدحامِ نگاه ها و ماشین ها !



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
صفحه  صفحه 10 از 18:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  17  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Kazemi | رضا کاظمی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites