تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Kazemi | رضا کاظمی

صفحه  صفحه 5 از 18:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  18  پسین »  
#41 | Posted: 30 Mar 2014 16:08
چشم هات / بهار کرده اند زمستان را

۱-
به هر طرف میچرخد

تو را می بیند

آفتاب گردانی که خورشید هم

حسرتِ سرگردانی ش را می کشد!


۲-
خدا عاشقَ ت شده استْ یقین

وگرنه هیچ وقت

این همه دیر نمی کردی!


۳-
مادر گفته بود رقص حرام است؛ نیاموختم

اما حالا هرشب

با وُدکا و خیالِ تو می رقصم.

ببین چه حرام در حرامی ساخته ای از من!


۴-
اینجا

پاییز می بارد از آسمان

و من،

دارم سر می روم از باران.

مگر تو کجای جهانْ آه کشیده ای؟!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#42 | Posted: 30 Mar 2014 16:10
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد...


۱-
مرگ هم پایانِ تو نبود

وقتی فردای خاکسپاری اَت

به خانه برگشتی وُ با هم

یک دلِ سیرْ خندیدیم!


۲-
شبِ گوورستان هم زیباست

وقتی باران باشد

من باشم

و تو.

حتا اگر مُرده باشی!


۳-
هر زنی با عطر تو از کوچه می گذرد

به « شور » می افتد

اما « بیداد » می خواند

این قناریِ بی چاره!


۴-
دل نیست این،

مُرداب است دیگر؛

دست و پای بی خودی نزن!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#43 | Posted: 30 Mar 2014 16:12 | Edited By: shah2000
بیا زندگی را به اعماق ببریم...


۱-
رفته ای وُ من

تازه عاشقَ ت شده ام!


۲-
ماه شده ام

راهنمای مسافران.

و چه غم انگیز است حکایتِ مسافری که

پایانِ راه

ماه میشود!


۳-
دیگر برنمی گردی

این، مثلِ روزْ روشن است.

اما

مادر به دلَ ش بَرات شده می آیی

و من، باور میکنم!


۴-
وقتی پاییز

چهار فصلِ سال باشد

آخرِ تنهایی استْ

بی تو قدم زدن!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#44 | Posted: 30 Mar 2014 16:14
دوود شده ای در چشم هام / خودت را عقب تر بگیر!


۱-
جهانی را به تسلیم وا داشته ای

با پیراهنی سفید

بی تابِ گریختن از دستِ بندِ رخت!


۲-
اِعجاز می کنند عاشقانه هام.

ببین چه طور در آینه ی خود

تو را جوان نگه داشته اند!


۳-
هرچه می روم

نمی رسم به تو

اسبِ عَصّاری شده ام انگار!


۴-
باید بروم.

این جا،

هیچ کدام زبانِ هم را نمی فهمیم

نه من، که مُدام از تو می گویم

نه صاحب خانه، که مُدام از اجاره بهاء!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#45 | Posted: 30 Mar 2014 16:15
چتر نمی خواهد این هوا ؛ / تو را می خواهد.


۱-
چه قدر شراب ریخته ای به چشم هات مگر

که هر روز می گیرندَم

به جُرمِ مستی؟!


۲-
امروز

تو را به باد داده بودْ بندِ رخت.


پیراهن دیگری برایم بفرست!


۳-
پیله ی تنهایی اَم

شکفته نشد هیچ وقت.

اما چه باک!

ابریشمِ پیراهنَت شده ام حالا!


۴-
هر وقت به پیراهن ت می افتد باد

نفسَم تنگ می شود.


چه خوب که خودت نیستی!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#46 | Posted: 30 Mar 2014 16:16
اینجا دارد کویر می شود / کمی ببار!


۱-
دلَم باران می خواهد

و چتری خراب

و خیابانی که

هیچ گاه به خانه ی تو نرسد!

۲-
زیرِ پنجره ی اتاقَم

« مرا ببوس » را می خواند

آواز خوانِ کوچه های شب.

می بوسمَت

و طرحِ لب هام می ماند

رووی غبارِ سردِ شیشه!

۳-
روزی یک قدم جلو می آیم

روزی یک آجر بالا می روی

ما هیچ وقت به هم نمی رسیم.

تو؛

همیشه فراموش می کنی برای قلعه ات پنجره بگذاری!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#47 | Posted: 30 Mar 2014 16:17
آن قدر نیامدی / پاییز هم دلَش گرفت!

۱-
بهانه ای نمانده است دیگر

برای عاشقی کردن!

بیا برگردیم به کودکی

دوباره با هم بزرگ شویم


۲-
پستچیْ امروز

جای نامه، تنهایی آورد.

به گمانم غرق شده باشی

در خیال هام!


۳-
شهر جای ما نیست

بیا به کوه بزنیم مثلِ یاغی ها


۴-
صدای عقربه های این ساعتِ لعنتی

خوابِ تو را

پَر می دهد از چشم هام.

باید قفسی برایت بسازم!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#48 | Posted: 30 Mar 2014 16:19
در من همیشه عیسایی نفس می کشد


۱-
پاییز آمده است پشتِ پنجره

بیا برویم کمی قدم بزنیم.

نگران نباش!

دوباره باز می گردانمَت

به قاب عکس

۲-
این همه خط نوشتم وُ

یکی نستعلیقِ چشم های تو نشد!


۳-
یک لحظه تو را دیدم وُ

ابر شد.

حالا سال هاستْ مَشقِ آفتاب می کنم


۴-
خیابان های شهر را قدم می زنم هر روز

شاید دوباره ببینمَت

غافل از آن که سال هاستْ رفته ای از این شهر!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#49 | Posted: 30 Mar 2014 16:20
شده ای زخم / هِی می خراشمَت / پوست می آوری!


۱-
دلَم دریاست؛

موّاج و توفانی.



در ساحلَت بمان!


۲-
غم

ردِّ نگاهِ تو است

در ازدحامِ خیابان ها،

وقتی هیچ مردی

من نیستم!


۳-
با « یکی بود یکی نبود » شروع می شود این قصه

با یکی ماند یکی نماند، تمام.

یکی، من بودم یا تو؛ مهم نیست

مهمْ

قصه ای ست که تمام می شود!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#50 | Posted: 30 Mar 2014 16:22
پستچی جای نامه تنهایی آورد!

۱-
آفت زده است این باغ

بیا به دشت بپاشیم

خودمان را


۲-
دریاستْ تنَت

موّاج و توفانی

بگذار غریقِ تو باشم


۳-
این قدر به زنده گی اَم سَرَک نکش!

کوتاه تر از خواب های من

دیواری ندیده ای؟!


۴-
خودت را بی خودی شیرین نکن!

این همه سنگ که پیشِ پایم انداخته ای

فرهاد می خواهد

نه شاعری که منَم



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
صفحه  صفحه 5 از 18:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Kazemi | رضا کاظمی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites