تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Kazemi | رضا کاظمی

صفحه  صفحه 9 از 18:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  17  18  پسین »  
#81 | Posted: 30 Mar 2014 16:24
سیاووشانه عبور می کنم از خودم هر روز

۱-
در باغ که می روی به ناز
حسودیِ شان می شود به نسیم
درختانِ لیمو !


۲-
- به شهر که می روی
در چشم هات، در پیراهنَ ت چه می بری دختر؟
- هزار شیشه شرابِ شیراز وُ
دو لیموی رسیده!
- آه که شهر، دوباره جنگ خواهد شد!


۳-
نه برف باریده
نه عُمر گذشته
و نه من در آسیابْ سفید کرده ام موهایم را
فقط، روزی که رفتی
دنیا تمام شد!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#82 | Posted: 30 Mar 2014 16:25
حکایتِ دو پادشاه و یک اقلیم شده است دلَ م!

۱-
همه فکر می کنند این شعرها برای توست
حال آن که من هنووز
برای از تو نوشتن
مشق می کنم.


۲-
اتفاقِ تازه ی منی
خدا هم اگر خواست نیفتی
بیفت!

۳-
بی چاره سایه اَم!
به حتمْ عاشقَ ت شده است
این طور که ردِّپای رفتنَ ت را
قد کشیده تا غروب


۴-
دارند می سوزند چشم هام.
کجای جهان مگر
گیسووهات را دستِ باد سپرده ای؟



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#83 | Posted: 30 Mar 2014 16:29
هوس دریا کرده استْ ماهیِ کوچک

۱-
ماشه را نچکان!
این شعرها
خودشان دارند مرا می کُشند


۲-
می بوسم ت
و کلمات
خانه نشین می شوند


۳-
مرا ببوس!
بگذار جهان
شعر تازه ای بخواند


۴-
کمی آرام تر!
ببین چه موسیقیِ گوش خراشی دارد
صدای پاشنه ی کفش هات
وقتی می روی!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#84 | Posted: 30 Mar 2014 16:31
بهار را به کوچه ها ریخته استْ گل فروشِ دوره گرد

۱-
بهار آمده اما
من هنوز
دلم بهار می خواهد.
بیا !


۲-
سبزه، سفره ی هفت سین
گُل، ماهیِ قرمز ؛...
این ها به تنِ بهار
وصله های ناجورند؛
تو که نباشی!


۳-
وقتی می آیی
یک بغل با خودت
گلِ شیپوری بیار.

انگار به خواب رفته استْ بهار!


۴-
بهار آمده است تا پُشتِ در، اما
داخل نمی شود.
تو که رفته ای
دیگر چرا به بال هایت
کلید خانه را دوخته - بُرده ای؟!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#85 | Posted: 30 Mar 2014 16:33
ذوب شدهای در من؛ بهکجا میگریزی؟!

۱-
شلاق زدن ندارد
اسبی که در راه مانده.
یا ماشه را در دهانَش بِچِکان
یا کنارش بمان - بمیر!


۲-
بیتو هم میشود زندهگی کرد
قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت؛ ...
فقط
بیتو نمیشود بهخواب رفت!


۳-
تو مُردهای وُ من
نفس میکشم هنوز
و این تناقضِ بزرگ
- مرگ که جای خود -
خدا را هم گیج کرده است!


۴-
همیشه در ذهنِ پدر
زنی زیبا قدم میزد
و در خیال مادر، مردی جوان.
اینگونه بود که همهیمان
حرامزاده شدیم!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#86 | Posted: 30 Mar 2014 16:39
گاهی از دلَت، به چشمهاتْ نقبی بزن!


۱-
همه میگویند: چه مهربان است این مَرد!
و کسی نمیداند
لبخند تو است رووی لبهام
وقتی آنسووی دریاها
یادم میکنی


۲-
پدر بزرگ میگفت: "تصدقت، زندهگی همین است دیگر: خیابانی را تا انتهاش بروی، و آخرش تابلوی خوشگلی روبهرویت دربیاید که شمایلِ خوشگلتری رووش باشد شبیه « بیلاخ! » و زیرش نوشته باشد: راه را اشتباه آمدهای، برگرد! و تو دور بزنی برگردی، که باز روبهرویت همان تابلوی خوشگل باشد با همان شمایلِ خوشگلتر! که زیرش نوشته: جاده یکطرفه بوده است! زندهگی همین است دیگر، تصدقِ جوانیت!...

۳-
آدم این عکس را که میبیند اول دلَش براش میرود، بعد هم دلَش میخواهد برا عکس این جغله اینطور بنویسد:

پول داده بودم بِش، برود چندتایی نان بگیرد بیاورد. رفته بود، بِش نداده - گفته بودند جغله است، زورش نمیرسد نانها را بغل بگیرد بیاورد، برود بزرگترش را بفرستد بَرا نان. جغلهیمان هم ناراحت شده، آمده بود خانه، هیبتَش را عوض کرده - بزرگ شده بود مثلن، و رفته نانها را گرفته بود، یک نگاهی هم اینطوری ( مثل عکس پایین ) به یاروو - آقای شاطر کرده بود! باور بفرمایید از این جغلهی ما خیلی کارها برمیآید. پس اینطور نِگاش نکنید!


ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#87 | Posted: 30 Mar 2014 16:40
تمامِ شهر پُر از ناظم وُ / منْ تنها

۱-
آهسته و آرام نه؛
ناگهان برو
مثل گلوله از تفنگ
که تا بخواهی بفهمی
مُخَت پاشیده باشد به دیوار!


۲-
تو مُردهای وُ من
نفس میکشم هنوز
و این تناقضِ بزرگ
- مرگ که جای خود -
خدا را هم گیج کرده است!


۳-
شبها؛ ماه پایین میآید
تو جایش میتابی
صبحها؛ آفتاب پشتِ کوه میماند
تو جایش طلوع میکنی...

زبانم لال اگر فردا بخواهی جای خدا هم...!


۴-
دل از ماه بُردهای وُ
از برکه وُ، از پلنگ
اینطور که شبها، بهناز میآیی.

خونبهایت گردنِ خداست اگر امشب
ماشه را بچکانم از حسادت!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#88 | Posted: 30 Mar 2014 16:42 | Edited By: shah2000
گاهی خودت را رها کن/ مثل بادبادکْ در باد.

۱-
نخند مَرد!
مَشقی نیستند این گلولهها که هر روز
مینشینند به سینهات.
تنهایی،
آدم را هم مثلِ خدا
رویینتَن میکند!


۲-
اَخم میکنی
آسمانْ ابر میشود
گریه میکنی، باران
میخندی، آفتاب...

آسمان را هم به بازی گرفتهای!


۳-
شبها، پرندههایش میروند
روزها، ستارههایش
ببین،
آسمان هم که باشی
باز تنهایی!


۴-
همیشه همین است:
از هم آرام میگیریم
که آرام بگیریم
مثل دریا
که تا تو را گرفت؛ آرام گرفت!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#89 | Posted: 30 Mar 2014 16:45
گاهی از دلَت، به چشمهاتْ نقبی بزن!

۱-
تو اگر بگویی دوستت دارم
حتمن باور میکنم
چون
تو از سیارهی دیگری آمدهای!


۲-
فلسفه نباف شاعر!
چه ممکن - چه محال
چه جبر - چه اختیار
چه هر کووفت دیگری...؛
او
رفته است دیگر!


۳-
به مرگ هم نمیشود امید بست
وقتی در تو
رسوب میکند
تنهایی!


۴-
از او نه باد خبری میآورد
نه عطری در هواست
نه ستارهها پِچپِچِه میکنند در گوش ماه
و نه خورشید دیگر زیبا میتابد.
یکباره بگویید مُرده است وُ
خلاص دیگر!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#90 | Posted: 30 Mar 2014 16:47
اینروزها بسیار مُردهایم، بیا کمی هم زندهگی کنیم!

گفتند زلزله شده است
سراسیمه شتافتم
تا رودبار، منجیل؛ خرابههای بَم
تا حتا جغرافیای تمام زلزلههای جهان.
زیرِ تمامِ آوارها
تو بودی!


فقط پدر بود که مَرد بود!

پدر میگفت: "دست که به شانهی مرد بزنی باس خاک بلند شود." بعد خندهخنده میکووفت روو شانهام، و جدّیجدّی از شانهام خاک برمیخاست!... بعد اَخم میکرد - ساختهگی - و میگفت: "پدرسوخته این که خاکِ کوچههای محله است با خودت آوردی خانه!" شَرمووک میشدم، خجالتخجالت میگفتم: "خُب، خاک لباسهای شما هم که آشنای کوچههای محلّه است!"
آنروزها به شانهی هر دویِمان که دست میزدی خاک بلند میشد، ولی فقط پدر بود که مَرد بود!



هنوز بویِ عاشقی میدهم!

جنگ بود... برادرم برنگشته بود... مادرم روویِ سجاده، دعای انتظار و بازگشت میخواند... پدرم "عاشیق" بود... در کوچههای شهر، سازِ آذری میزد، ترانهی "کوچه لَرَه سوو سَپمیشم" میخواند... و خواهرم، پنهانی نامههای عاشقانه... و من، هیچ نمیخواندم!
جنگ تمام شد!... برادرم برگشت، اما در کیسهای سفید، خاکسترش و پلاک نقرهاش... پدرم ساز آذری اَش را داد به من، و دراز کشید، و روو به قبله شد. هنووز هم روو به خانهی خدا انتظار فرشتهای را میکشد که قرار است بیاید... خواهرم رفت خانهی شوهر... نامههاش را داد به من... ارثبَرِ خانواده بودم... و مادرم... آه مادرم!... مادرم هنووز هم رووی سجاده مینشیند و با چشمهای کمسوو، دعای بازگشتِ فرزندی را میخواند که کنار دستش از میخِ دیوار آویختهست!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
صفحه  صفحه 9 از 18:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  17  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Kazemi | رضا کاظمی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites