تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Seyed Mehdi Mousavi | مجموعه غزل های پست مدرن سید مهدی موسوی

صفحه  صفحه 15 از 26:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  25  26  پسین »  
#141 | Posted: 23 Apr 2014 13:31
قلّکّ بدون سک ّه هایش بعد قل ّک
یک بچ ّه ساکت شبیه زن: عروسک

باید بپردازم ترا تا وان حمام!
¯ یک تیغ نصفه توی دستم، دستی از شک

از کاسه باید در بیاید که بزرگی!
در عمق چشمان کسی که رفته عینک

حالا نوارت را به نرمی می گذارم
جای تو، تا من را بخواند زیر پیچک!!

حالا که می چرخیم من هم فکر کردم
به عشق کوچک، مرگ کوچک، مرد کوچک

حالا که می چرخیم شاید دوست دارم
گریه کنم بی ربط در تو مثل کودک

حالا ادای زندگی را در میارم
در دوربین زوم کرده روی دلقک

فرقی ندارد اوج یا... لذتّ نبردی؟!
حالا رها شو باد، بادا، بادبادک!

می سوزم و می سوزم و می سوت می زن
طعم گس زن در دهان گرم آهک

سیگار روشن می شود در انتظار ...
آتش که زن که می زند در ذهن فندک

من تیغ را کشتم کنار « دوش » افتاد
و ... و ملائک جمع می کردند مدرک!

مامان کجا رفته کجای متن ام ّا
آرام بر می گردد و زنبیل و سنگک

بابا شما می خواستید این واژه ها را ...
تصویر مرد و زن درون هم ]فلاش بک[

من شاهد هیچ خودم بودم که می شد
من شاهد ... و ناتوانی مترسک

من متّهم هستم به آنچه پیش آمد
¯ یک اشتباه از حجم تختِ ... هی مردک!

اینجای دنیای مرا شاید عوض کن
پرتاب کن خود را از آن لحظه که چشمک...

کات! تو نمی ته وانی از خود... زندگی کن
و سالگرد مرگ تدریجی مبارک

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#142 | Posted: 23 Apr 2014 13:31 | Edited By: ROZAALINDA
من عاشقم که عاشقم که غم ندارم
غیر از زنی که نیست چیزی کم ندارم

اصلا چرا من را به خود تشبیه کردید؟!
خانم شما قلب مرا تشریح کردید!

و خون من پاشید روی دستهاتان
من جیغ می ... ساکت نشستم زیر باران

و تیغ جر اّحی مرا آرام طی کرد
و عاقبت تبدیل شد به حلقه ای زرد

و ایستاده مثل مردی ایستاده
در انتظار لحظه پایان جاده

و یک گل خشکیده بی بو ... مهم نیست
و پرتگاهی که برای او مهم نیست

و زن که هرگز نیست... و دنیای تازه...
استاد ما م ُردیم ...! خانم با اجازه!!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#143 | Posted: 23 Apr 2014 13:31 | Edited By: ROZAALINDA
زن چادر سیاه به سر داشت
از انتهای قصهّ خبر داشت!

آنچه که مرد خواسته بودم
می داده بود -آه!- اگر داشت

تصویر بی تفاوت خود را
از پشت قاب پنجره برداشت

با اینکه منتظر ننشستیم
ای کاش انتظار اثرداشت!

حتی بهار خوب که آمد
بر روی دوش خویش تبرداشت

مردی رسید دیرتر از هیچ
زن ازهمیشه فاصله تر داشت

یا مرد یا هر آنکه که باشد
میلی به سمت هر دونفرداشت!

در بستری سپید زمین خورد
چون آسمان مرد خطر داشت

حتی نگاه هرزه صیّاد
درباره پرنده نظر داشت

یک شعر پشت پنجره رد شد
هر چند خانه حتماً در داشت!

و ایستاده مثل مردی ایستاده
مثل شبی که گریه کردی ایستاده

له می کند در زیر پا خود را...مهم نیست
می خواهدت، می خواهدت ام اّ مهم نیست

حس می کند هرگز ترا ... حتما ندیده
در می رود مانند مرغی سر بریده

با هر چه دارم - از تو دارم - می ستیزم
دیگر نمی خواهم ترا اصلا عزیزم!

هی قطره، قطره... قطره، قطره، آب گشتم
بگذار از چشمان تو پایین بریزم

من عاشقم ... بیخود تقل اّ می کنم هی
از تو به سمت دیگر تو می گریزم

اینجا نشسته پیش من در حلقه ای زرد
حس تصرفّ در تنم در بستر درد ...

-استاد! من که مرده ام، به...من چه مربوط
که شعر باید درس را پاره نمی کرد؟!

از اول این درس هی از زن نوشتم
هی عشق املا کرد ... و هی من نوشتم

اصلا کسی می فهمد این را که چرا م رَد
لبخند بر لب در دل خود گریه می کرد

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#144 | Posted: 23 Apr 2014 17:16
وقتی نیستم
برایم جای خالی بگذار
کنار بوق ها و ترافیک ها
کنار بی قراری میدان ها
کنار قرارهایت
با کسی که من نیستم
تا فقط
کبودی ای باشم روی گردنت
که از کنار تمام آدم ها و
جای خالی من رد می شود
دور میدان ها می چرخم
دور سرت
دور ساعتی که دورم می زند
کنار قرارهایت
با کسی که من نیستم
دور سرگیجه ای
که حتی به قرص ها جواب منفی می دهد
وقتی نیستم
برایم جای خالی بگذار
کنار چراغ خوابی که روشن مانده است
کنار سماوری که خاموش
کنار لباس خوابی که پائین تخت افتاده
به جنازه ای کبود فکر کن
که گوشه ی پیاده رو
با بسته های خالی قرص
با ساعتی مردانه در دست
تمام امروز را
در کابوس ساعت 5
با خودش به خواب برده است

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#145 | Posted: 23 Apr 2014 17:19
ای کاش عصیان بود، آتش بود، از خون بود
در یک بیابان بی هدف می رفت، مجنون بود

مانند پنکه دُور خود بیهوده می چرخید
یا مثل یک گوی قدیمی غرق افسون بود

از خود، خودش را پاک می کرد از خودش خود را
یک بسته صابون بود، صابون بود، صابون بود

از ماضی و مستقبل و... حالش به هم می خورد
یک لحظه حس می کرد که... یک لحظه اکنون بود

ادرار داغی بود رقصنده به روی سنگ
حسّ فرو رفتن میان جیغ سیفون بود

یک متن می شد واژه واژه از خودش می ریخت
متنی که ضمناً فاقد هرگونه مضمون بود

یعنی به یک لب، بوسه، بستر وصل می شد از...
یعنی به یک آدم، به یک شیءِ... به یک امّید مدیون بود

یا بر سر قلّه خوشی زیر دلش می زد
یا زیر انبوهِ غم و تکرار مدفون بود

ای کاش یک شب اشتباهی مرتکب می شد
از هرچه دنیای شما می ساخت بیرون بود

آن وقت شاید پشت پوچی هاش چیزی بود
آن وقت شاید از طناب دار ممنون بود

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#146 | Posted: 23 Apr 2014 17:23
قصه ام از کجا شروع شده؟ اوّل و آخرش مشخص نیست...
نیست یعنی که کاشکی بودم! هست
یعنی که هست شد، پس نیست!

هست ِ در کوچه های پایینیم، جمع کبریت و پمپ بنزینیم
فکر کردیم و کرد و غمگینیم... واقعا خوش به حال ِ هر کس نیست

هر که هرگز نبوده و نشود، هر که می داند از نمی داند
هر که هر که هر آنکه و هر که... خودمان دردهایمان بس نیست؟!

گوشه ی صفحه نقطه ای گیجم! مرگ، آن سوی کاغذ کاهی
هر دو ضلعم به هیچ محدود است، هیچ چی خارج از مثلث نیست

صبح ها با امید می خوانند! بچّه گنجشک ها نمی دانند
صحنه ی جنگ بمب و موشک هاست آسمانی که مال کرکس نیست

نه عذابی برای قهر رسید، نه خدایی به داد شهر رسید
آخرین مَرد، قبل مردن گفت: هیچ چی واقعا مقدّس نیست...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#147 | Posted: 23 Apr 2014 17:24
- »بابا واسه م قصّه بگو«
بچه ای که خوابش نمی برد
آرزوهای کوچکی دارد
که از خمیازه های من بزرگتر است

یکی بود
بعد یکی نبود
بعد صدای موتورها بود و گریه ی مادری که نمی شناختم
این بخیه ها
زخم هایم را نمی بندد
این میله ها، دهانم را
ساعتم از زمان عقب افتاده است
سرزمینم از آدم هایش
آرش کمانش را برداشت
و تیر انداخت
تا مرزها را مشخص کند
من زمین خوردم
دوست دخترم از خواب پرید
و سیگار تیرش را
روی قلبش خاموش کرد
کسی روی موتور، خیار می خورد
و دهنم شور بود
کسی موبایلش را درآورد
تا مستندی از مرگ بسازد
دوست دخترم خوابید
تا فردا با همکار جدیدش قرار بگذارد
مادرم گریه می کند
و آرش به او تسلیت خواهد گفت...

اینجای قصه همیشه
روی کتاب خوابم می برد
تا پسرم
تا صبح زیر پتو گریه کند
با رویای شنگول و منگول
که گرگ آنها را خورد
و مادرشان کلاغی بود
که هیچ وقت به خانه اش نرسید

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#148 | Posted: 23 Apr 2014 17:28
روان شناسی یک »بود« ]واقعا ً بودم[
کسی که اینهمه مُرد و نمرد »من« بودم

گریستم که نباید گریست، مرد شدم
و بعد قهقهه زد باد چونکه زن بودم

به باد رفت کسی پشت شیشه هایی تار
و من سوار ِ دقیقا ً همان ترن بودم

و بعد دور شدم، یک نفر گریست... و ماند
و او خودم بودم، ظاهرا ً دو تن بودم!

و بعد دور شدم، گریه کرد و یادش رفت
اگر که رفتم در حال آمدن بودم!

دلم گرفت سیاوش شد و به آتش رفت
و بعد بیرون آمد ترا که یادش رفت

تو خط خطی شد در ذهن خط خطی کسی
قرار شد برسم... و قرار شد برسی

کجا؟ به آخر قصّه، به حرف هایی مفت!
]کلاغ مُرد و از اینجا به بعد هیچ نگفت[

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#149 | Posted: 23 Apr 2014 17:30
قاطی ِ قاطی ام! درد تو در سرم
ای دردسرترین! من واقعا ً خرم!!

زل می زنم به »هیچ« مشروب می خورم
مشروب می خورم با دوست دخترم

در فکر چشم هات! مهدی ِ تو فدات!
نذر سلامتیت هر پیک آخرم!!

این آخر ِ خوشی ست! یک عمر، خودکشی ست!
از پشت بام تو هر جرعه می پرم

آنقدر قاطی ام که حس نمی کنم
از گریه یا شراب خیس است دفترم

این گریه حق ّ من، که کون لق ّ من!!
امشب که از خودم بدجور بدترم

»من کم تحمّلم« امشب خل ِ خلم
مانند امشبند! شب های دیگرم!

چشمان مست تو، چشمان مست من
تو گریه آوری، من شرم آورم!

عمرم به باد تو... در سکس، یاد تو!
ای عاشقا ً حریم!! ای واقعا ً »حرم«

پوچ است دست راست، پوچ است دست چپ
بازیت مسخره ست! هرگز نمی برم

چیزم که هیچ چیز! فحشم بده عزیز
اگزوز خاورم! شیر سماورم!!

هر روز می کنم /گریه برای تو
هر شب غریبه ای را توی بسترم

که مبتلا کنی، شاید دوا کنی
ای عشق! حاضری؟! ای مرگ! حاضرم

قاطی قاطی ام از هرچه هست و نیست
بر روی شعر و شهر بالا می آورم...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#150 | Posted: 23 Apr 2014 17:32
بر من چه رفته است پس از ضربه ي تبر
احساس مي كنم كه خودم نيستم دگر

از من چه مانده است از آن تك درخت باغ
جز يك دل شكسته و يك روح در به در

هيزم شكن! چه دير رسيدي، نگاه كن!
دختر شكسته است مرا از تو زودتر

سروي كه در مقابل باد ايستاده بود
حالا نگاه كن! شده كبريت بي خطر

با موي قهوه اي و تني لاغر و سپيد
در جعبه اي شبيه اتاقي بدون در

اي رهگذر! تو را به خدا اين اتاق را
از دختري كه يخ زده در شعرها بخر

آتش بزن به مغز من و دود كن مرا
از يادهام خاطره ي باغ را ببر
---

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 15 از 26:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  25  26  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Seyed Mehdi Mousavi | مجموعه غزل های پست مدرن سید مهدی موسوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites