تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Aref Qazwini | عارف قزوینی

صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#51 | Posted: 29 May 2014 18:08
شعر تیمورتاش در ذم تیمورتاش وزیر دربار رضاشاه ۱۳۱۲

چنین گفت به رندی به تیمورتاش
خیانت اگر کردی ایمن مباش

بهار خوش و خرمی شد چو طی
رسد شام تاریک یلدای دی

نهان گر که نیرنگ بردی به کار
درد پرده ات، پرده دار آشکار

بیاندیش زاندیشه بد، که بد
بد اندیش را سوی دوزخ برد

تو ای بنده گمره ناسپاس
توای ناجوانمرد حق ناشناس

بگو راست ای دشمن راستی
فزون ز آنچه بردی چه می خواستی؟

چه شد با همه هوش عقل سلیم
به دیگ افتادی ز هول حلیم؟

زدریا همه بار نتوان به چنگ
گهر برد، بی بیم کام نهنگ

ز پایان تو کاشکی خائنین
بگیرند عبرت در این سرزمین

قلم، دو سیه مانده کار توست
فرومانده در ننگ افکار توست

تو ای زشت خو چون گلیم سیاه
شدی حاجب دادخواهان و شاه

شب و روز عمرت به مستی گذشت
به مستی و شهوت پرستی گذشت

به میدان بی عصمتی یکه تاز
نبودی به فکر نشیب و فراز

تو گر دامن عفتی لکه دار
نمودی، تلافی کند روزگار

زبد کاریت آنچه بشنیده گوش
نگویم، که داند خداوند هوش

کنون مانده در یاد من این مثل
که بهتر از اینجا ندارد محل

زانسان، سگ ار دارد افغان و سوز
خود این درد، سگ داند و پاره دوز

که گویند بعد از تو، یاران تو
سیه کارها، همقطاران تو:

که تیمور لنگ ار یکی بود تاش
نبود آن یکی، غیر تیمور تاش

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#52 | Posted: 30 May 2014 16:41 | Edited By: rajkapoor
درمدح حضرت مولانا علی بیرنگ (قسمت اول)


ای تو چون هوشنگ و هشیار علیجان
گویمت این نکته، هوش دار علیجان

موقع تنهایی همچو ذات خداوند
جفت نداری چو کردگار علیجان

گر تو شدی یار غار، خوش گذرد بر
آنکه شود با تو یار غار علیجان

از دو نفر تا سه با تو راه توان رفت
آوخ اگر آن سه شد چهار علیجان

گاه چو خم عسل لبالبی از شهد
گاه تو چون برج زهرمار علیجان

گاه تو شیرین تر از شکر، گه دیگر
تلخ ترستی ز زهرمار علیجان

گاه تو چون قاطر چموش لگد زن
گاه چو دلدل تو راهوار علیجان

نیست کسی کز تو بر دلش ننشسته
حرف سه پهلو و گوشه دار علیجان

روده درازی و چس نفس، گه مستی
این شده بر حضرتت شعار علیجان

هرکه گرفتار صحبت تو شود شب
چاره ندارد جز انتحار علیجان

تیغ زبان تو بهر آنکه کند قطع
حرف تو بدتر ز ذوالفقار علیجان

چون بود اوضاع هیاتی که تو در وی
صدرنشین مصلحت گذار علیجان

وای بر آن مجمعی که باشی و دروی
راه نباشد پی فرار علیجان

وای بر آنکس که در میانه مردم
با تو شود یار و همجوار علیجان

وای به حال کسی از تو بترسد
یا که تو بر وی شوی سوار علیجان

بخش کنی فحش و حرف تلخ تو درشب
صد نفر ار شد، نه سر شمار علیجان

دلبر شربت فروش باش و شکر لب
سرکه فروشی بنه کنار علیجان

لیک به مردانگی و غیرت و همت
یکه حریفی و تک سوار علیجان

راستی این راستان به دهر نبیند
راستی از چرخ کج مدار علیجان

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#53 | Posted: 30 May 2014 16:58
قسمت دوم مدح حضرت مولانا علی بیرنگ


آمده از آسمان برای من و تو
سوره اللیل و النهار علیجان

باز به این زندگی، من و تو نداریم
راحتی از دست روزگار علیجان

ما دو گریبان پاره پاره ، نپوشیم
پیرهن شیک و تکمه دار علیجان

جامه بیچارگی بپوش، بپوشیم
چشم ز دیبای زرنگار علیجان

کوری چشم کسی که خواست نبیند
ما و تو باشیم نو نوار علیجان

چرخ امانم نداد چند صباحی
گیرم یک گوشه ای قرار علیجان

کرد طبیعت مرا به کوه و بیابان
دربدر از روی اضطرار علیجان

بود بهارم شبی که چون شفق صبح
صبح شفق بودیم کنار علیجان

دست به گل چون برم، نمانده به دستم
جای سلامت ز دست خار علیجان

جان به لب آمد مرا ز بس که رذالت
دیدم از ابنای روزگار علیجان

با که توان گفت درد خویش در این ملک
وز که توان بود امیدوار علیجان

شاه و وزیر و وکیل و حاکم و محکوم
رشوه بگیرند و رشوه خوار علیجان

عالم و جاهل به یک ردیف در انظار
خادم و خائن به یک قطار علیجان

عصر تمدن ببین و دور تجدد
از فکلی های لاله زار علیجان

باربر انگلیس و کارگر روس
مردم بی قدر و اعتبار علیجان

جمعی ماهانه ز انگلیس بگیرند
جرگی از روس جیره خوار علیجان

جمع کثیری دوان به راه سفارت
دولا دولا شتر سوار علیجان

شاه گدا دزد، میر و عسس مست
مملکت از هر طرف دچار علیجان

آنچه بجا مانده، برد شه به اروپا
به به ار این شاه و شاهکار علیجان

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#54 | Posted: 30 May 2014 17:18
قسمت سوم مدح حضرت مولانا علی بیرنگ


گنج جواهر ز شاه باز گرفتن
مهره گرفتن بود ز مار علیجان

مجلس ننگین، وکیل خائن و قاتل
دولت و کابینه لکه دار علیجان

هیز طبیعت، محیط فاسد و مسموم
بشکند این چرخ کهنه کار علیجان

چشم سیاهی کند، تپد دل من از
وحشت این قیر گون حصار علیجان

لعنت بر یارم و دیارم، لعنت
بر پدر شهر و شهریار علیجان

لعنت بر کشور جم و کی، لعنت
بر پدر تاج و تاجدار علیجان

نفرین بر کشور غم آور و نفرین
بر غم غمخوار و غمگسار علیجان

تف به تو، تف بر من و تفو به تو ای پست
مردم ننگین و شرمسار علیجان

لعنت بر روح آنکه مملکتی کرد
جغد نشین و خرابه زار علیجان

نفرین بر آن پسر که گر بکند بر
همچو پدر، روزی افتخار علیجان

لعنت بر اشراف مفت خور کن و لعنت
بر پدر شیخ لاشخوار علیجان

آنقدر از دست غم شدم عصبانی
فکر فکورم بود فگار علیجان

کاش مرا نافریده بود، که عمری
شاکیم از آفریدگار علیجان

از خودی خود ، خدا گواه برونم
چون شتر مست و بی مهار علیجان

گر تو من متحد شویم عدو را
بایدش آویختن به دار علیجان

قطع کنم گرچه در مکالمه باشد
طول سخن به ز اختصار علیجان

زود رسان، زودتر جواب بده، نیست
طاقت اوقات انتظار علیجان

نامه به مازندران نوشتی، بنویس
عرضه ز من بر حسن بر آر علیجان

هم به آشان، هم اوشان حسینقلی را
هر دو به غربت بهم سپار علیجان

((عارف)) ممنون ز ((حشمت الملک))،این مرد
هست حقیقت بزرگوار علیجان

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#55 | Posted: 31 May 2014 23:06
دردایره کلام عارف، واژه‌هائی وارد میشوند که برای شعر سنتی، بیگانه وغیر معمولی هستند: انقلاب ، حزب، فراکسیون، استبداد، آزادی، اجنبی، ملی، قانون‌اساسی، سیاست دولت، هموطن، اشراف، رنجبر، پلیس، مردم، آموزش و پرورش، استقلال، خائن و0000 نقل ازکتاب عارف شاعغر مردم تاُ لیف گ ک گامین ترجمه غلامحسین متین

اشعار


چند ز پُلی تیک اجانب بخوانید؟
تا بکی ز دست عدو در عذابند

منتظر روزی، ازین بدتر هستید،
ازچه درین مرحله، ایمن نشستید؟

همتی ای خلق، گر ایران پرستید
گر نبری رنج، توانگری نگردی

این ره عشق است دلا ! برنگردی
شمع صفت سوزکه، تا کشته گردی

خرابه‌ای شد ایران و مرکز دزدان کنم
چه چاره که این جا، پناهگاه من است

اگرچه عشق وطن می کشد مرا، اما خوشم بمرگ،
که این دوست، خیرخواه من است

زتربت من اگر سر زند گیاه و از آن برنگ خون،
گل ار بشکفد گیاه من است

ز راه رنج چو بمنزل نمی‌رسی، بر‌گرد براه راست
که این راه شاهراه من است

حقوق خویش زمردان، اگر زنان گیرند
دراین میان من و صد دشت زن - سپاه من است

گریزد هر که ز ظلمی بمأمنی، عارف
شراب خانه در ایران، پیاهگاه من است

هر وقت ز آشیانة خود یاد می کنم
نفرین بخانواده صیاد می کنم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#56 | Posted: 31 May 2014 23:08
شعری از عارف



یا در غم اسارت، جان می دهم بباد
یا جان خویش از قفس آزاد می کنم

آتش بجان چند تن افتد، که بیگناه
بی موجبی، به ملتی آتش بجان زدند

از پرده کار زهد فروشان برون فتاد
روزی که پا بدائره امتحان زدند

ایران چنان تهی شد از هرکسی، که دست
ایرانیان بدامن این ناکسان زدند

از من مپرس چونی؟ دلی چو کاسه‌ خونی
ز اشک پرس که افشا نمود راز درونی

حکومت موقتی چه کرد؟ به که نشنوی
گشود در سرای جم بروی اجنبی

ای دیده خون ببار که یک ملتی
زبون رفته است و من دو بدیدة بیدارم آرزوست

ایران خراب‌تر ز دو چشم تو ای صنم
اصلاح کار، از تو، درین کارم آرزوست

بیدارم هر که گشت در ایران زود بدار
بیدار و زندگی بی دارم آرزوست

ایران فدای بلهوسی های خائنین
گردیده یک قشون فداکارم آرزوست

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#57 | Posted: 31 May 2014 23:09
عارف در همدان به سختی روزگار می گذرانید، برای آنکه در تمام مدت عمر خود عادت به جمع آوری مال و منال نداشته و به مادیات بی علاقه بوده و غالباً زندگی او را یا دوستانش اداره می کردند یا از درآمد نمایش هایش تامین می گردید و روی این اصل هیچوقت از خود چیزی نداشته است. بنابراین عارف در اواخر عمر خود غالباً در مضیقه بوده، حتی اثاث منزل او را دوستانش فراهم آورده بودند؛ بقول خودش:



بود رختخوابم ز "حاجی وکیل"

که خصمش زبون باد و عمرش طویل



اگر پهن فرشم به ایوان بود
سپاسم زالطاف "کیوان" بود



اگر میز و هم یک دو تا صندلی ست
ز"دکتر بدیع" است، از بنده نیست



من این زندگانی ناپایدار
به زحمت از آن کرده ام اختیار



که از هر بداندیش، بد نشنوم
زبدگوی و بدخواه، راحت شوم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#58 | Posted: 31 May 2014 23:15
اشعار عارف قزوینی


دلم زکف سر زلف تو را رها نکند
دل از کمند تو وارستگی خدا نکند

اگر چه خون مرا بیگناه ریخت و لیک
کسی مطالبه از یار خون بها نکند


هر آنکه از کف معشوق جام می گیرد
نظر به جانب جام حهان نما نکند

بسوخت سینه ندیدم اثر از آه سحر
زمن گذشت کسی بعد از این دعا نکند


به بلبلان چمن از زبان من گویید
به خواب ناز گلم رفته کس صدا نکند


تو بوسه ده که منت جان نثار خواهم کرد
کسی معامله بهتر از این دو تا نکند

بگفتمش که دلت جای عارفست بگفت
کسی به دیر شهان بوریا نکند"



@@@@@@



اشکم از سر، گذشت در غم هجر
یکی از سرگذشت من این است



@@@@@@



چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزل
خدا نگاه تو را با کس آشنا نکند



@@@@@@



این شور که در سر است ما را
روزی برود که سر نباشد

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#59 | Posted: 31 May 2014 23:21
اشعاری از عارف قزوینی



شهید عشق تو کارش به دست و پا نرسد
به داد ِ آنکه تو راندی ز خود، خدا نرسد
عقیده عقده کلک مسلک و محن میهن
به من زعشق وطن غیر از ابتلا نرسد



@@@@@@


زاهدان ریایی – واعظان دروغی ( اجرا : بهمن 1292 شمسی )


واعظا گمان کردی داد معرفت دادی
گر مقابل عارف ایستادی، مَردی

طی راه آزادی نیست کار اسکندر
پیر شد در این ره خضر، مُرد اندرین وادی

از خرابی یک مشت رنجبر، چه می خواهی؟
تا به کی توانی کرد، زین خرابی آبادی



@@@@@@


غزل معروف عارف نشان دهنده اوج وطن پرستی و نفرت از اجانب به شرح زیر است :



ناله مرغ اسیر این همه بــهر وطــــن اســـت
مــــــــسلک مرغ گرفتار قفس ، همچو من است

هـــمت ار بــــاد ســــحر مــی طلبم گـر ببــرد
خــــــبر از من به رفیقی که به طرف چمن است

فـکری ، ای همـوطنان در ره آزادی خــویش
بــــنمایید که هـــــــرکــــــــس نکند مـثل من است

خـــــــــــــانه ای کو شود از دست اجانب آباد
زاشک ویران کنش آن خانه که بیت الحزن است

جــــامه ای کو نشود غرق به خون بهر وطن
بـــــــــدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است

جـــــــــــــــــامه زن به تن اولیتر اگر آید غیر
زآنـــکه بیچاره در این مـملکت امروز زن است

آن کسی را که در این ملک سلـــــیمان کردیم
مـــــلت امــــــــروز یقین کرد که او اهرمن است

همه اشراف به وصلت خوش همچون خسرو
رنجبـــــــر در غم هجران تو چون کوهـکن است

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#60 | Posted: 31 May 2014 23:23 | Edited By: rajkapoor
شعری از عارف قزوینی بنام آرزو


آرزو (1297شمسی)



بیمار درد عشق و پرستارم آرزوست
بهبود زان دو نرگس بیدارم آرزوست


یاران شدند بدتر از اغیار، گو به دل
کای یار غار، صحبت اغیارم آرزوست


ای دیده خون ببار که یک ملتی به خواب
رفته است و من، دو دیده ی ِ بیدارم آرزوست


ایران خرابتر ز دو چشم تو ای صنم
اصلاح کار از تو در این کارم آرزوست


بیدار هر که گشت در ایران، رَوَد به دار
بیدار و زندگانی بی دارم آرزوست


ایران فدای بوالهوسی های خائنین
گردیده، یک قشون فداکارم آرزوست


خون ریزی آنچنان که ز هر سوی جوی خون
ریزد میان کوچه و بازارم آرزوست


در زیر بار حس شده ام خسته، راه دور
با مرگ گو خلاصی از این بارم آرزوست


تجدید عهد دوره ی ِ سلطان حسین گشت
یک مرد نو، چو نادر سردارم آرزوست

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Aref Qazwini | عارف قزوینی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites