تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samaneh Savadi | سمانه سوادی

صفحه  صفحه 1 از 9:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#1 | Posted: 28 Apr 2014 05:06
درود و خسته نباشید
درخواست ایجاد تا پیکی با عنوان دفتراشعارسمانه سوادى
در تالار ادبیات دارم
تعداد صفحات بالای شش صفحه
کلمات کلیدی : شعر /دفتر اشعار / سمانه سوادى





دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#2 | Posted: 28 Apr 2014 06:31 | Edited By: ROZAALINDA
سمانه سوادی
متولد 1 ابان 1363
تحصیلات : کارشناسی ارشد حقوق

*********

هیچ کس نمی داند
من دختری بودم
با مو های بافته
در ابتدای روایتم
و چشمانی
به رنگ هیچ کس
دوخته به لبخند امروزم

*********

جیب هایم را مرور میکنم
کیفم را زیر و رو میکنم
تمامِ خودم را میگردم
تا باور کنم
فقیرتر از آنم
که بهایِ شکستنِ دلت را
بپردازم !

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#3 | Posted: 28 Apr 2014 06:39
نمی دانم چه مرگش شده
این روزها
هی میلرزد
وقتی صبح
با صدایی بیدار می شوم و
میدوم سمت پنجره
زنِ همسایه کیف شوهرش را گرفته و مرد
پاشنه ی کفشش را بالا میکشد
کیف و آغوش را با هم میدهد
بی انصاف میلرزد
میلرزد
وقتی ظهر
میروم برایِ خودم سیگار بگیرم
و کنجِ غربتِ پارک دودش کنم
زن شامی اش را لقمه میکند و مرد
برایش نوشابه باز میکند
خنده هایشان کفترها را میپراند
بی انصاف میلرزد
میلرزد
وقتی شب
خودم را به رخوت کاناپه تکیه میدهم
هی کانال عوض میکنم
هی زن نگاهش در نگاهِ مرد گره می خورد و
هی مرد گره را کور میکند و
هی گارگردانِ لعنتی کات نمیدهد
بی انصاف میلرزد
میلرزد
تنها که باشی
دلت حتی
از دیدنِ یک " جفت " کفش هم
میلرزد !

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#4 | Posted: 28 Apr 2014 06:45
دگمه هایِ دخترک باز بود
و من قلبی را میانِ سینه اش دیدم
درست شبیهِ قلبِ تو
هر چقدر جیب هایِ پیراهنت را گشتم
پیدایش نبود
گاهی
چیزی
بیشتر از یک دسته

*********

تمامِ خبرگزاری ها
بحرانِ مالی یِ اروپا را
تیتر زده اند
هیچ کس خبر ندارد
اینجا
درست در قلبِ خاورمیانه
بحران
مالِ دیگری بودنِ توست !

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#5 | Posted: 28 Apr 2014 06:48
می گذارمش رویِ تخت
کنارش دراز میکشم و
چشمانم را می بندم
رویِ شنها برایت قلب می کشم
دریا همیشه صدایِ قلبِ تو را می دهد
باید دل به دریا بزنم
بغلش می کنم
دیر بجنبی
در پیراهن آبی ات
غرق شده ام !

*********

تلوزیونش را خاموش کرده
روزنامه نمی خواند
حتی رادیو هم
گوش نمی دهد
تمامِ جنگ ها هم
به پرچم سفید ختم شوند
پیراهن سیاهش را
آویزان نمیکند
فقط هرچند دقیقه یکبار
پاهایش را
تا سرِ خیابان میکشد
نگران است
پسرش
باز هم پلاک را
فراموش کرده باشد !

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#6 | Posted: 28 Apr 2014 07:07
آنقدر مرا سرد کردی
از خودت
که خورشید
در آغوشم
قندیل می بندد
هیچ حواست هست
انگشتنمای تمام قطب نما ها شده ام؟

*********

یادش به خیر
همان سال بود
همان سالی که تاک باغچه خشک شد
دگمه های دستپاچه ی پیراهنت
بین انگشت های ناشی ی من
میلرزیدند
وقتی گل های دامنم
یکی یکی
سرخ میشدند
تو مرداد بودی
و سرزمین من
آنقدر شیراز داشت
که مستت کند
و ما
تمامِ زندگی را
با هم
تلو تلو
خوردیم !

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#7 | Posted: 28 Apr 2014 07:08
من قولِ تو را به تمامِ شهر داده بودم
به تمام کوچه های بن بست
به تمام سنگفرشهای خیس
به تمام چترهای بسته
به تمام کافه های دنج
اما حالا که فنجان ها
از من نا امید شده اند
باور میکنم
از اول هم کافه چی
قولِ تو را
به قهوه ی دیگری داده بود !

*********

درست یادم نیست
چند سالم بود
اما هنوز بند کفشم را
مادرم می بست
که یک روز
باد ، بادبادکم را برد
با عقل جور در بیاید یا نه
از آن به بعد
دیگر نیمه ی گمشده ی هیچ مردی نشدم !

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#8 | Posted: 28 Apr 2014 07:12
چشمانت را
کوک کن
برایِ یک نگاه
مانده به من
اگر خواب بمانی
کابوس
مرا خواهد برد...!

*********

برایِ خانه ام
چند متر آسمان می خرم
و دو جین ستاره
نمی خواهم اینجا غریبی کنی
ماهِ من...!

*********

بند میزنم
دلِ شکسته ی معجزه ای را
که در جستجویِ من
به عمقِ فاجعه
سقوط کرد...

*********

من دلم می خواهد
ببندمش
به مجنون ترین بیدِ محل
که کنجِ تنهاییِ کوچه
دارد عاشق می شود...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#9 | Posted: 28 Apr 2014 07:16
سفر من آغاز شد
روی طولانی ترین خطِ دستِ تو
دیگر هیچ فالگیری
مرا
از سرنوشتِ تو
نخواهد دزید...

*********

اشک
ای فرزندِ نامشروعِ من
مرا ببخش
حاصلِ عشقبازیِ من و خاطراتم
تولدِ ناگزیرِ توست...

*********

دلتنگی ام قد کشیده
برایِ خودش مردی شده
اما تو
هنوز هم
حسادت نمیکنی...

*********

این روزها
دستِ من هم
مثلِ خیلی ها
به دهانم نمیرسد
تا نگذارم فریاد بزند
" دوستت دارم "

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#10 | Posted: 28 Apr 2014 11:19
بی خیال تناسب اندامم می شوم
می شوم سراپا گوش
حالا پر شدم از سکوت...
دستِ خودت نیست
آنقدر تردی
که یک انحنایِ کوچک هم که به لبانت بدهی
می شکنی...!

*********

من تو را فریفتم
و تو مرا
حالا این آغوش
که تب کرده از این بیماریِ مسری
دارد فریبمان میدهد
اما ملافه هایِ سفید
هرگز باور نکردند که
عشقی در کار باشد...

*********

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 1 از 9:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samaneh Savadi | سمانه سوادی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites