تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samaneh Savadi | سمانه سوادی

صفحه  صفحه 5 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#41 | Posted: 30 Apr 2014 07:45
باید عجله کنم
نگاه کنم
مبادا جایی
چشمانت روشن مانده باشد
در و پنجره ی شعرم را قفل کنم
و کلیدش را همراه با کمی بغض
برای شام
به خورد زندگی ام بدهم،
قطار بعدی
درست راس ساعت بیست و یک و پانزده دقیقه
کنار تختم سبز می شود
و من تازه می فهمم
مشکی به مادرم نمی آید...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#42 | Posted: 30 Apr 2014 07:46
همه ی ما یک روز
به یک شخصِ خاص
مبتلا شدیم
ولی انجمنِ حمایت از بیمارانِ خاص
از ما
حمایت نکرد ...

*********
گاهی فکر می کنم
به تو
چهار پایه و خودم و طناب و سقف
نفس نکش
رشته ی افکارم
پاره می شود...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#43 | Posted: 30 Apr 2014 07:49
امشب
رویاهایم را
به تخت می بندم
دیگر وقتِ آن رسیده
که تو را
ترک کنند...!

*********
دلتنگی ام قد کشیده
برایِ خودش مردی شده
اما تو
هنوز هم
حسادت نمیکنی...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#44 | Posted: 30 Apr 2014 07:51
چشمانت را
کوک کن
برایِ یک نگاه
مانده به من
اگر خواب بمانی
کابوس
مرا خواهد برد...!

*********
من دلم می خواهد
ببندمش
به مجنون ترین بیدِ محل
که کنجِ تنهاییِ کوچه
دارد عاشق می شود...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#45 | Posted: 30 Apr 2014 07:53
تو که نگاه میکنی
آشوب می شود
در من
پلک هایت
میشکنند
شیشه هایِ غم را
مژگانت
غارت میکنند
تمامِ ماتمم را
و چشمانت
تسخیر میکنند
سفارتِ اشک هایِ مرا
انگار
در اوجِ قدرت
سقوط میکند
دیکتاتوریِ دردهایم...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#46 | Posted: 30 Apr 2014 08:03
چقدر چهره ی من
برای مردان این شهر آشناست
فکر میکنند مرا جایی دیده اند
شک میکنم نکند
در زندگی قبلی ام
بیلبورد تبلیغاتی بوده ام
که درست در حاشیه ی شلوغ ترین اتوبان شهر
خودش را جار می زده
و من که ابروهایم
همیشه ساعت پانزده و چهل و پنج دقیقه ی عصر را نشان می دهد
آرزو به دل ماندم
محض رضای خدا هم که شده
مردی را بشناسم
که روبرویم بنشیند
و قندهایش را
قبل از اینکه مرا به خانه اش دعوت کند
در دل قهوه ام
آب کند...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#47 | Posted: 30 Apr 2014 08:34
تنها بودن
آنقدر ها هم بد نیست
فرصت میکنی کمی با خودت خلوت کنی
از خودت بپرسی خوابت می آید یا نه؟
خودت را به به تخت بری
و به خواب بزنی
تا ببینی وقتی که خوابی خودت را می بوسی یا نه؟
صبح کمی زودتر از خودت بیدار شوی
و برای خودت چای دم کنی
خودت را دعوت کنی سر میز
و یک لقمه ی بزرگ کره و عسل برای خودت بگیری
شابد حتی وقت کنی
کفش های خودت را جلوی پایت جفت کنی
و پشت پنجره بایستی و برای خودت
دست تکان بدهی
تمام خانه را مرتب کنی که وقتی برگشتی
از خودت استقبال کنی
اما اگر هوا تاریک شد و خودت بر نگشتی؟؟
باید به تمام آشنا ها زنگ بزنی و سراغ خودت را بگیری
گاهی هم باید
کمی نگران خودت بشوی...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#48 | Posted: 30 Apr 2014 08:36
چقدر عقربه های ساعتت تنبل شده اند
درخت گیلاس حیات
سه بار شکوفه داده
اما هنوز صدای پای تو در خانه ام
گل نکرده است
پنجره را باز میکنم
باد سه تارِ سفید موهایم را
می نوازد
روی صورتم
و من فکر میکنم
چرا سال هاست
"سه شنبه" ها
از تقویم من
کوچ کرده اند...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#49 | Posted: 30 Apr 2014 08:37
بیا امشب به رویا های تبدارم سرایت کن
و از این دعوت یکباره احساس رضایت کن
مرا که هرگز از معشوقه های تو نبودم را
در آغوشت بکش ، در سرنوشت من دخالت کن
فرو کن دستهایت را میان سیل موهایم
تمام حجم من را خیس و غرق بوسه هایت کن
سرت را روی قلب خسته و تنهای من بگذار
و بین سینه های زلزله خیزم شرارت کن
میان این بلایای طبیعی تنم گم شو
و از حس هم آغوشیم احساس سعادت کن
همین حالا بیا بیدار شو از خواب سنگینم
رهایم کن، برو آقا ،به این رویا کفایت کن

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#50 | Posted: 30 Apr 2014 08:39
انگشتانم را تقدیم می کنم
به ماشه ای که
هنوز آنقدر بزرگ نشده
تا بداند
آنچه از چشم های مادرم خواهد چکید
شورتر از
اشکی نیست
که از سقفِ خانه ی همسایه می ریزد
دیوار های شهر
هنوز هم
از چشم و ابروی من
سیاه تر است...!

*********
چه نسبتِ عجیبی دارند
دستانِ تو با درد
که از لحظه ی گرفتنشان
سرم درد می کند
برایِ تو...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 5 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samaneh Savadi | سمانه سوادی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites