تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samaneh Savadi | سمانه سوادی

صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#61 | Posted: 30 Apr 2014 09:13 | Edited By: ROZAALINDA
تمام من

به احترامِ تو ، به پا می خیزد
و برایت دست میزند
وقتی که جایزه ی بهترین بازیگر نقش اول مرد را
به تو می دهند
برای چشمانت که غریبانه
رفتنم را می گرید
و دستانت که عجیب می لرزد
نــــــــــــــــــــــــ ـــــه
نــــــــــــــــــــــــ ـــــه
اشتباه شد
تازه یادم افتاد
که تو
" مرد " نیستی...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#62 | Posted: 30 Apr 2014 09:22 | Edited By: ROZAALINDA
شال

بر می گردم
شاید با برفِ سالِ بعد
درست وقتی آنقدر سرد شده ای که
شالی که زمستانِ پیش
دورِ گردنت گره زده بودم را
از سقف آویزان کرده ای
اما من
چهار ستونِ بدنم
آنقدر به زندگی چفت شده است
که عمـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــراً
از زیرِ بار این دردهایِ مشترک
شانه خالی کنم...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#63 | Posted: 30 Apr 2014 09:30
از آن شبی که پایِ تو
به شعر هایم باز شده است
قافیه ی دلم
عجیــــب به تنگ آمده
و حالا که سپیدِ اندامم
قصیده ی آغوشت را نفس میکشد
دیگر جز لبانت
هیچ بوسه ای
با دهانم
ردیف نمی شود...!

*********
کوه
بگذار هر قدر که می خواهند
دورم بگردند
هنوز
آنقدر تابلو نشده ام
که خطرِ ریزشِ این کوه را
جار بزنم
اما تو
حوالیِ من که می رسی
احتیاط کن...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#64 | Posted: 30 Apr 2014 09:32 | Edited By: ROZAALINDA
توهم
نا گفته هایِ قلبِ مرا هم می دید
مردی که دردهایِ مرا می فهمید
مثلِ بهار تا لبِ ایوان آمد
مردی که چشم هایِ مرا می بارید
وقتی که دست هایِ مرا "ها" می کرد
دستانِ مهربانِ خودش می لرزید
من شعر می نوشتم و او با هر بیت
به شاه بیتِ خانه ی خود می بالید
هی شعر پشتِ شعر , ولی او کم کم
پر می شد از هجومِ غم و از تردید
_ "او کیست؟کیست در غزلت؟من دیدم
مردی که دست هایِ تو را می بوسید"
آیینه را گرفتم و گفتم بنگر
اما شکست و بر غزلم خون پاشید
حالا نشسته بر سرِ خاکم آن مرد
مردی که از خیانتِ من می ترسید

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#65 | Posted: 30 Apr 2014 09:38 | Edited By: ROZAALINDA
لعنتى

مرا بی تو شب میکُشد لعنتی
در آغوشِ غم می کِشد لعنتی
نمیبینم از پشتِ پرده تو را
نمیشی از این کوچه رد لعنتی؟
تو آن گوشه این پا و آن پا کنان
که کِی زنگِ در می خورد...لعنتی
من این گوشه سیگار پُک میزنم
که طعمِ تو را میدهد لعنتی
چه زخمِ عمیقی زدی بر دلم
نمی بخشمت تا ابد لعنتی !

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#66 | Posted: 30 Apr 2014 09:42 | Edited By: ROZAALINDA
كام

سرم داغ شده
داغِ داغ
لبهایِ تو را
گیج می خورم
و تو چشمانت دو دو میزند
وقتی که پُک می زنی ام
قل
قل
قل
.
.
.
خاکسترم را بر باد بده
من کام نمی دهم...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#67 | Posted: 30 Apr 2014 10:03
خالى
عجیب هوس کرده ام
دست هایت را
مثل نوزادی که در جستجوی سینه ی مادرش
با دهان باز
تمام گهواره را
نفس می کشد
دست های من
خالی اتاق را
به کبودی می رود
وقتی نا امید می شود
از لمس مهربان ترین اتفاقی که
نمی افتد
از چشم هایم...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#68 | Posted: 30 Apr 2014 10:06
زندان
گریه ام بند نمی آید
وقتی ذره ذره آب می شوم و
بندِ دلم پاره می شود
از کشیدنِ حبسِ سلولِ انفرادی ای که
پشت میله ها
کم می آوردم...!

*********
بيقرار
امروز
قرار ندارم
اگر هم داشتم
بغض آنقدر سنگینی می کرد
که نمی رسیدم
چشمانم
بی تابِ تمام آب هایی ست
که قرار بود
از آسیاب بیفتد...!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#69 | Posted: 30 Apr 2014 10:09
يلدا
حالا که تو نیستی
تمامِ زندگی ام
چله نشینِ شب هایی ست
که بالشتم
خیسِ انار می شود
وقتی
یلدایِ چشمانت را
بی خوابی میکشد...!

*********
ایستگاه
از چشم تو
بی ایستگاه ترین قطار پیداست
وقتی دستت همه ی ایستگاه را تکان می دهد و
تنهایی را به دهانم میریزد
انگار دلم را
در آخرین واگن نگاهت
جا گذاشته ام...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#70 | Posted: 30 Apr 2014 10:11
حاجت
دلم نگاهِ تو را شاعرانه می خواهد
دوباره یک غزل جاودانه می خواهد
بیا دوباره برایم غزل بگو که دلم
برایِ باور عشقت نشانه می خواهد
بخوان برایِ من از عشق با صدایِ بلند
سکوتِ خانه ی قلبم ترانه می خواهد
منم شبیهِ تو از این قفس گریزانم
دلم شکسته...دلش آشیانه می خواهد
عجب حکایتِ داغی ست ... اینکه آغوشت
تمامِ حجمِ مرا عاشقانه می خواهد
من از نگاهِ پر از اضطرابِ تو خواندم
چقدر نم نمِ باران و شانه می خواهد
غزل فدایِ دو چشمت که اینچنین پر اشک
مرا به راز و نیازِ شبانه می خواهد
یقین بدان که تو حاجت روا شدی این بار
منم زنی که تو را بی بهانه می خواهد

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samaneh Savadi | سمانه سوادی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites