تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی

صفحه  صفحه 10 از 15:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  15  پسین »  
#91 | Posted: 9 May 2014 11:38
در دلم دلهره از جنگی هست


دلهره،
بار دیگر امروز
مشت خود را محکم
بر در خانهٔ قلبم کوبید.

در دلم دلهره از جنگی هست
که در آن هیچ کسی فاتح نیست.
در دلم دلهره از جنگی هست
که پس از آن انسان
باز با عصر حجر بر این خاک
قرن ها فاصله را خواهد دید.

دلهره
بار دیگر امروز
مشت خود را به در خانهٔ قلبم کوبید.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#92 | Posted: 9 May 2014 11:39
اندیـشه

من در اندیشهٔ روزی هستم
که یقین تا امروز
قرن ها فاصله دارد، ای دوست!
من در اندیشهٔ آن روزم باز
که برای انسان
بمب یک واژهٔ بی معنی می گردد.
سخن از روزی هست
که زمین مادر
مهربانی ها را
باز در قلب عزیزان خودش می بیند.

بمب ها می بارند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#93 | Posted: 9 May 2014 11:41
شـهر

شهر یعنی زندان.
شهر یعنی که ترافیک، تصادف، جنجال.
شهر یعنی که نئون ها، تبلیغ.
شهر یعنی آهن.
شهر یعنی پولاد.

معنی دیگر شهر اینجا
پودر رختشویی و یخچال و اجاق گاز است.
چاپلوسی و اداره، سیگار...

گل خوش بویی نیست، شعر من
چون این شعر، در دل جنگلی از بمب ناپالم
می شکوفد آرام.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#94 | Posted: 9 May 2014 11:41 | Edited By: anything
انـشاء

می نویسم انشاء:
سال
سال جنگ اضداد
سال سرکشی آدم هاست.

پاره اش کردم باز.

قرن
قرن قحطی، بیداد
قرن، قرن آپولو آری هست.

پاره اش کردم باز.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


بر سنگ گـور من

ای یار، یار، یار!
بعد از وفات من
با خون
بر سنگ گور من
بنویس: عشق، عشق، عشق

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#95 | Posted: 9 May 2014 11:41
صیادان

آسمان در فکر باران است
طوفان است
مثل اینکه رعد می نالد.
مثل اینکه باد می موید.
موج گاهی می برد ما را چنان بالا،
که ما گر دست افرازیم
می خورد بر گیسوان ابر، انگشتان دست ما.
می برد گاهی چنان پایین، که در اعماق
سبزه ها را در کف دریای نا آرام می بینیم.

ما همه سر در گریبانیم.
می دهد یک تن ز ما بر بخت خود دشنام.
می زند آن دیگری برهم دو دست استخوانی را.
می شوم در قلب شب ناگاه
خیره یک دم بر بسیط ابرها و آنگاه،
چشم غمگین را به دریا باز می دوزم.
می توان برگشت
می توان بسیار آسان تن به خفت داد.
می توان هم دل به دریا زد.
من نهیبی می زنم بر خویش
من نهیبی می زنم بر دیگران آنگاه؛
«نا امیدی در جهان ارزانی آنان که می خواهند.
من امیدم را ز کف هرگز نخواهم داد.
می زنم دل را به دریا هر چه بادا باد».
یاران نیز می گویند: - هر چه بادا باد.
در دل دریا در این هنگام
هم صدا با من همه یاران – که:
نا امید شیطان است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#96 | Posted: 9 May 2014 11:43
پـای سخن درویش

این طرف
قل قل سماوری بزرگ،
تخت و - روی تختِ قهوه خانه - چند مرد،
چند استکان چای.
آن طرف ولی فقط
درخت ها...
درخت ها...
درخت ها...

می توان حساب کرد
من
صاحب تمام سکه ام
صاحب تمام سکه ای که در کف من است.

مثل دلق کهنه اش چه پاره پاره است
ابرهای تیره در بسیط آسمان...

«حق» دوباره گفت و لب به گفت و گو دوباره باز کرد:
قصه را برای روز دیگری گذاشتم
چون گرسنه ام.
ای عزیز!
مثل برف
مثل سردیِ هوایِ دی،
خصم پابرهنگان مباش؛
مثل فقر
مثل احتیاج.
«هو» دوباره گفت و هر دو دست را به هم دوباره کوفت.

می توان حساب کرد
او در این زمان
نصف سکهٔ مرا زِ من گرفته است.
ناگهان
در کنار من
یک غریبه موذیانه خنده کرد و گفت:
شاهنامه آخرش خوش است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#97 | Posted: 9 May 2014 11:44
زمزمه

ناگاه ریخت
باران به روی لوحِ خیابان
طرحِ عبورِ رهگذران را که با شتاب
از دامن غروب
اکنون به سوی یک شب پاییز می دوند.

من راه می روم
من فکر می کنم
ای کاش یک نفر
تنها به جای مردم بر روی خاک
در غصه بود
و ای کاش
آن یک نفر
که گفتم
من بودم.

ای کاش یک نفر
تنها به جای مردم بر روی خاک
می مرد.
و ای کاش
آن یک نفر
که گفتم
من بودم.
ساعت نواخت زنگ و سپس باز هم نواخت
از دنگ دنگ ساعت میدان شهر خویش
سر را بلند کردم و دیدم
در آسمان، که در بغل ابر تیره بود
شب بال می زند.

تنها زمان به روی زمین جاودانه است
دیدم همینکه این سخنم را شنید،
اشک مهلت نداد تا که بگویم: «دریغ» و باز
آمد دوان، به دامن من آویخت.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#98 | Posted: 9 May 2014 11:44
روایت

باران دوباره در دل شب بی قرار بود
هر سوگوار نیز...

خونین کفن
وقتی که زیر سنگِ لحد ناپدید گشت،
مرغی که روی شاخهٔ بیدی نشسته بود
جیغی کشید از دل و آنگاه
آسیمه سر
پرواز کرد...

آنگاه
آشفته موی بود که می غرید.
چون ماده ببر
از زخم یک گلولهٔ کاری
در آن زمان
که در میان خون خودش غلت می زند.
«ای کاش گورکن
من را به جای او...»

یک دست او
بر قلب و دست دیگر او روی گور بود
«ای کاش گورکن
من را به جای او
امشب به زیر سنگِ لحد می گذاشتی».

مادر به روی گور پسر اشک بار بود...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#99 | Posted: 9 May 2014 11:45
نگاهی در اعماق

اکنون که شب
مانند سفره ای
مهتاب را
دارد دوباره روی زمین پهن می کند
در چشم ما
این ماه
مانند قرص نان
وین اختران
مثل هزار دانهٔ خرماست.

خوش بخت ها
در خانه های مرمری دور خفته اند
اما دریغ ما
روی زمین سرد
سر را گذاشتیم.
امشب
این آسمان
سقفِ اتاق ما
وین ابرهای پارهٔ چرکین، لحاف ماست.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#100 | Posted: 9 May 2014 11:45
دل من مهربان ترین...


دل من مهربان ترین دل هاست.

می کنم در درون خود احساس
مردم روی خاک را امروز؛
آنک آنان که بر زمین حاکم
و آنک آنان که مثل من محکوم.
با کسانی که مثل من محکوم
قصهٔ حبس و داغ و تبعید است.

در جهان تا که یک نفر غمگین
در جهان تا که یک گرفتار است،
جان من! من یقین چنان غمگین
من یقین آنچنان گرفتارم.

بر زمین هر کجا که پنداری
یک نفر در شکنجه گر باشد
من یقین در شکنجه خواهم بود.

هر کجا تشنه ای؛ من آنجا آب
هر کجا خسته ای؛ من آنجا خواب
پاکیم هر کجا که ناپاکی است.

دل من مهربان ترین دل هاست.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 10 از 15:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites