تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی

صفحه  صفحه 13 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین »  
#121 | Posted: 27 May 2014 12:20
قفس


شاخه ها، وقتی که
دیوار قفس گردند
بَد سراپا می شوند،
اما
شاخه ها خوبند، در هر باغ.
این حقیقت را به من، امروز
بلبلی شوریده
پشت میله های یک قفس
می گفت.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


برکه

در سکوت جنگل بزرگ
پای آب
ناگهان، رفیق نازنین من، دوباره گفت:
برکه، مثل اینکه مرده است.
مثل اینکه آرزوی موج را، به گور برده است.

من به جای پاسخ به او
سنگریزه ای، به سوی برکه، پرت می کنم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#122 | Posted: 27 May 2014 12:20
ستاره


شب
اکنون به روی بستر گل ها
کنار رود
چون مار می خزد.

در انتهای تابش شب تاب؛
در آب،
گل می کند ستارهٔ سرخ سحر.
نسیم
آرام می وزد.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


چشم انتظاری

با اولین ستاره، شب آغاز می شود
با آخرین ستاره
سحرگاه.

از اولین
تا آخرین ستاره، هزاران چشم
در آرزوی دیدن خورشید است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#123 | Posted: 27 May 2014 12:21
شکفتن


خسته، غمگین، تبدار
چنگ انداخته بر میلهٔ سرد
شاهد فاجعه ای است
یک پرنده که میان قفسی می نالد.

در حیات خاموش
در میان دو قراول
یک گل
می رود تا بشکوفد بر دار.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


بعد از آن هنگام

شب
بر بال شب پره
وقتی نشست و رفت،
در کوچه ها، شلنگ می اندازیم.

در کوچه ها، شلنگ می اندازیم
وقتی که ناگهان
چشم تمام پنجره های شهر
از هم گشوده می شود و آفتاب را
نظاره می کند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#124 | Posted: 27 May 2014 12:21
ترانه روز

خورشید را
باید برای زاغه نشینان بیاوریم
پس
پا را گذاشتیم
بر قله های سبزِ شمال وطن، که سخت
چشم انتظاری است.
خورشید را،
باید برای زاغه نشینان بیاوریم.

در گرگ و میش
گردد دراز باز
دست بزرگ ما، همه با هم، که دست ما
دارد توان این که پس از جنگ های سخت
شب را، سکوت را
از آسمان تیره، به زیر آورد
از آسمان به زیر لگدهای ما
که سخت،
چشم انتظاری است
خورشید را،
باید برای زاغه نشینان بیاوریم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#125 | Posted: 27 May 2014 12:22
اشک

شب می رود از آسمان
اما
در گوشهٔ چشم سیاهش، باز
یک قطرهٔ اشک است.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


عاشقانه ای دیگر

قهر کردی، رفتی.

قهر کردی تو چرا
ای خورشید!
گو به ما مشتاقان؛
- که در این لحظه، همه، چشم به راهت هستیم -
این شب سرد و غم انگیز و سیاه
چه به روزت آورد؟

با وفا...!
راستی
با همین آسانی
قهر کردی، رفتی...!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#126 | Posted: 27 May 2014 12:25
طرح ۱

باران
تگرگ را
می آورد برای تماشای چوب دار
وینگونه با شتاب
با دنگ دنگ ساعت میدان شهر ما
در ساعت چهار (۴)
ناگاه، مرگ را.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


جدایی

در یک اتاق سرد
تنهایی و آئینه و من
مجلس آرائیم.
جای تو، بس خالی است.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


دست

در آب جویبار
تا طرهٔ طلایی آن ماه
یک دست
فاصله است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#127 | Posted: 27 May 2014 12:26
قطره

تا بدانند
نمرده است
بهار
از شکاف زخمی، قطره ای – بر نوک شلاق ضخیمی - گُل کرد.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


ستارگان


نور چشم من!
نگاه کن
بر خلاف میل آسمان که ابری است
در افق
ستارگان
دمیده اند.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


یادبود

از خود
هزاران یادبود تلخ را
بر جای
شب می گذارد، می رود آخر.

وقتی که با لبخند خود خورشید می آید
از این خراب آباد، بی تردید
با شب پره، شب می رود آخر.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#128 | Posted: 27 May 2014 12:27
اندوه

از پنجره
دستم دراز شد که مگر گیرم
در چنگ خود، دوباره، هراسان
یک اختر جدا شده از مدار را.

اندوه در دلم
از مرگ ناگهانی دیگر ستاره ای است.
هر چند واقفم
مرگ ستاره ای
پایان زندگانی صدها ستاره نیست.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#129 | Posted: 27 May 2014 12:27
هنوز

آب از سرم گذشته
اگر چه
از دست و پا زدن نشوم خسته، هیچ گاه.
باور کنید
من زنده ام هنوز.

من زنده ام
مانند یک درخت تناور که زیر برف
ساکت، نشسته است.
چونان پرنده ای که دو بالش، شکسته است
اما
باور کنید
من زنده ام هنوز.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#130 | Posted: 27 May 2014 12:28
قطره سیل

قطره گفت:
سیل می شوم
گوش - هیچ کس - به حرف او نداد.

سیل گفت:
قطره ها اگر که دست خود به هم دهند،
حرکتم به منصهٔ ظهور می رسد.
گوش داد و ایستاد،
هر کسی به راه بود.
هر کسی که به راه بود،
ایستاد و گوش داد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 13 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites