تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی

صفحه  صفحه 14 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین »  
#131 | Posted: 27 May 2014 13:28
عکس

پنجره
عکس ماه را
در میان قابِ آینه گذاشته است.

دلشکسته ایم.
در اتاق خود، چه بیقرار
منتظر نشسته ایم.
انتظار می کشیم

لحظه ای شگرف و با شکوه را
لحظه ای که دست گرم آفتاب،
عکس ماه را
پاره پاره می کند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#132 | Posted: 27 May 2014 13:29
امّا

با ما، تو می گویی:
یک گُل یقین در بستر مرداب هم، گُل هست.
در این حقیقت، هیچ شکی نیست.
اما بقربانت! چرا با ما نمی گویی
با بویِ گندِ بسترِ مرداب
عطر گلی تنها چه کاری می تواند کرد؟!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#133 | Posted: 27 May 2014 13:30
لالایی

هیس!
لولوی شب
یک پا به روی قلهٔ کوهی نهاده است،
یک پا به روی دشت.
شیرینِ من؛
لالا-لالای...
گریه نکن.
بابات رفته، تا که برای تو آورد،
خورشید را.
شیرین من؛
لالا-لالای
گریه نکن.
فردا
بابات با ستارهٔ سرخِ سپیده دم
همراه با بهار
می آید و برای تو می آورد،
خورشید را.
شیرین من؛
لالا- لالای...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#134 | Posted: 27 May 2014 13:30
تصویر

می نشینم بر دو زانو، باز.
می زنم برهم دوباره آب را با دست.
آن چه می جویم، نمی یابم.
آن چه می خواهم، نمی بینم.
رفته بی خود هر دو دستم باز تا آرنج در این آب
من؛ مبهوت.

می روم غمگین، بدان اما
تو بدهکاری به من
تصویر آن دلدار را
ای آب!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#135 | Posted: 27 May 2014 13:31
پرواز

خورشید
پای افق
تا چشم خود به روی سحرگاه، باز کرد
مرغی که روی شاخهٔ یک بید خفته بود،
بیدار شد.
پر باز کرد.
پرواز کرد.

اکنون
در جنگل بزرگ
با اولین نسیم سحر، هر پرنده باز
پر باز می کند
پرواز می کند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#136 | Posted: 27 May 2014 13:31
نسیم

آی...!
با خود، نسیم، آورده است
عطرِ گل های سرخ را، از دور.
ای هزاران!- فدایتان- اینجا
چه نشسته اید، زود برخیزید
عطر گل را، نسیم آورده است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#137 | Posted: 27 May 2014 13:31
در بادهای سرد

آنان که خسته اند، که در پای ابرها
دیگر توان بال زدن را
از دست داده اند.
با خورجینِ خونیِ مردِ شکارچی
تا یک «سقوط»، فاصله دارند.

آنان که خسته اند، که دیگر امید را
از دست داده اند.
از پای ابرها
با سرعتِ تگرگ
بر دامنِ بزرگ زمین
پرت می شوند.

اما
آنان که نا امید نبودند و نیستند
- مرغابیان دیگر در پای ابر را
می گویم، ای رفیق! -
بی هیچ گونه ترس،
از بارش مداوم رگبارهای سخت
در بادهای سرد زمستان، سرودخوان
بالاتر و بلندتر از روزهای پیش،
پرواز می کنند،
پرواز می کنند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#138 | Posted: 27 May 2014 13:32
حادثه

در پای حوض خانه، گربه ای سیاه
چنگال خویش را
می لیسد.

بر دامن زمین
برقِ شگرفِ پولکِ سرخی مرا
بر پله های خانهٔ ویرانه
می کند ناگاه،
میخکوب.
اکنون
آه...این منم
کاورده کف به لب
دندان به هم فشرده، غضبناک، بیقرار.
گویی به جلد یک سگ درنده، رفته ام.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#139 | Posted: 27 May 2014 13:33
فردا

امروز
وقتی کلاغ گفت
بر روی بام خانه ما: قارقار، قار
دیگر نمانده ماهی سرخی میان حوض.
مانند کودکی
با مشت های بسته خود، هر دو چشم ر ا
مالیده و سپس
بردیم، سر به چاک گریبان، گریستیم.

وقتی کلاغ بار دگر گفت: قار، قار
ملت...!
اینان تصویر ماهی اند
گردیده رسم، بر سر پاشوره های حوض
بردیم، سر به چاک گریبان، گریستیم.
اما
فردا
- وقتی که آن کلاغ
از ترس سنگ ها
تصویر ناگهانی پرواز خویش را
بر روی حوض، فرو ریزد -
بینیم ما
با هم هزار ماهی قرمز
در موج ها
رقصی شکوهمند را
آغاز می کنند.

آن گاه
بینیم ما
دیگر کنار حوض
آن ناامید خستهٔ زهر چیز، نیستیم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#140 | Posted: 27 May 2014 13:33
با آخرین

یک شیهه کشیده و آن گاه
از یک گلوله، یک گل قرمز، شکُفت،
بر دامن زمین.

با آخرین گلوله
وقتی که در محاصره ای
ناگاه
روی خطوط در همِ پیشانی
یک خط سرخ را
مجروح، می کشد.
یک غنچه بر درخت حماسه - که غرق گل
گردیده است-
گل می کند.

اکنون
پای افق
دور از سوار مرده خود
با شتاب باد،
یک اسب، می دود.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 14 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites