تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی

صفحه  صفحه 6 از 15:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  14  15  پسین »  
#51 | Posted: 6 May 2014 16:20 | Edited By: anything
طرح ۳

شادم که باز گل ز گل من شکفته است
گفتی: چرا؟ و من
گفتم:
زیرا گذاشتی
پا را دوباره بر سر این باغ، ای بهار!


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


طرح ۴

سردم شده است.
سر را به روی سینهٔ من بگذار.
ای از برای حس غریبِ دو دست من
گرمای آفتاب!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#52 | Posted: 6 May 2014 16:23
شکار

یک صبح سرد
و مرگ،
در جنگلی به هیئت مرد شکارچی.

شلیک یک گلوله
پرواز ناگهانی فوج پرندگان...

در پای آبگیر،
آنک
یک قطره خون
یک مشت پر...


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


فراز


جنگل پریده است
از خواب ناز، چون که در این هنگام،
پاییز
در این مسیر، نالهٔ صد برگ زرد را
- در زیر پای آن که زِ من ناگهان گریخت -
اکنون بلند کرد.

اکنون دوباره پنجه به قلبم کشیده است
حسی شبیه حس پلنگی که ناگهان،
یک آهوی فراری در دور دست را
با آن نگاه تندِ شرر بار دیده است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#53 | Posted: 6 May 2014 16:25
خرمن

می سوخت
خرمن میان شعلهٔ آتش که ناگهان
مردی رسید.
گفت:
آنان گریختند.

غارتگران
شاید که شادمان همه از این که هر چه بود
بردند و سوختند.
اما
از قلب ما به جان تو، این کینه را هنوز...
این خشم را هنوز...


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


انفجار

باروت نیستم
اما
من یک جرقه
با انفجار فاصله دارم.

گاهی
در شهر
یک بهانهٔ کوچک
آغاز دلخراش کتک کاری است.
در شهر هیچ کس
امشب چرا بهانه به دستم نمی دهد؟

من یک جرقه...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#54 | Posted: 6 May 2014 16:33
تراکتور

روز پیش
خان تراکتوری خرید.
این خبر - مثل بمب -
منفجر میان کلبه های روستا شده است.

روز بعد
ناگهان، مباشر بزرگ و کدخدا
خان و امنیه به سوی من
حمله ور شدند.

از زمین کوچکی که من به روی آن
شخم می زدم
رانده می شوم.
من که یک اجیر ساده ام.
من و گاو من
من و گاوآهنم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#55 | Posted: 6 May 2014 16:33
دعـای نیازمندان

ما را به دیده خواب نمی آید.
در پای یک حصار
در زیر سر
ما گیوه های پارهٔ خود را گذاشتیم.

ما نان نخورده ایم
اما به جای نان
امشب چقدر خونِ جگر، باز خورده ایم.

هر چیز داشتیم
از ما گرفته ای.
باشد
اما
ای روزگار...! کینهٔ ما را ز ما مگیر.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#56 | Posted: 6 May 2014 16:35
پـرنده

در بهار شب، درخت آسمان شکوفه کرد.
ناگهان
آن پرندهٔ سپید بال
پای چشمه ای مرا درود گفت.
در همین زمان که ماهتاب
زیرکانه از میان شاخه ها، مرا نگاه کرد و خنده کرد
من به سوی آن پرنده بال می زنم.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


ای کـاش

یاران، مرا
از سرزمین پاک فلسطین صدا زدند
از «رمله» و «جلیله» و «لیدا».

ایکاش چون عقاب
من بال داشتم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#57 | Posted: 6 May 2014 16:41
کـوه

زیباست
آن قلهٔ رفیع.

ای کوه!
زیبایی ترا
می باید، از دریچهٔ چشم عقاب دید.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


بـالای تپه

با سنگ ریزه ای
در آب برکه دایره ای رسم می کنم.

آنک
بالای تپه، طرح سواری که پشت اوست
بر آفتاب.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#58 | Posted: 6 May 2014 16:43
خورشـید

فریاد زد
از لابه لای شاخه و برگ درخت سیب:
«اینک منم
خورشید، در بدایت تابش».

خواب از سر کدام پرنده، پریده است؟


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


تـردید

در افق نظاره می کند.
مثل یک تبسمِ قشنگ
بر لبان کودکی که در میان گاهواره خفته است.

چون ستارهٔ سحر
یک پرنده بر فراز شاخه ای که تاب می خورد
بین رفتن و نرفتن استخاره می کند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#59 | Posted: 6 May 2014 16:44
شب یلـدا

ای چاره ساز!
گویا نه هیچ بر سر این کوه
اندیشهٔ طلوع...

در این سیاه شب - شب یلدا-
تنها
بیدار من.
هر کس به خواب ناز...


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


با آن ردای زرد بلنـد

آنک
پاییز
با آن ردای زرد بلندش، میان راه...

پاییز
تا در خیال چیدن گل ها دوباره رفت
در جنگل بزرگ
از غصهٔ چپاول گل های سرخ و زرد
هر چلچله به جانب خورشید بال زد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#60 | Posted: 6 May 2014 16:45 | Edited By: anything
وقتی ماهی ها را می بینم


انگشت من، اشاره به یک رود می کند:
آنک، هزار ماهی زنده میان آب.
ناگاه
یک فاخته
با حیرتی شگرف
در دور دست بر نوک یک شاخه گفت: - کو؟

خود را فریفتن
کافی است.
در این مسیر
آنک هزار ماهی مرده به روی آب...


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


هـیزم شکن

این جای پا
در کوره راهِ جنگلِ پر گِل، از آنِ کیست؟
- «هیزم شکن».

این هم صدا
آه این صدا، صدای تبر هست، نیست؟
- هست.

هیزم شکن
با هر درخت، دشمن دیرین است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 6 از 15:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites