تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی

صفحه  صفحه 7 از 15:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  14  15  پسین »  
#61 | Posted: 6 May 2014 17:47
بهـار

دارد بهار
با عطر مستی آور گل ها
از سرزمین دور غریبی به سوی من
می آید.

اینقدر هم قشنگ...؟!
مانند نوک طوطی وحشی
از ذوق ناگهان، رخ من سرخ می شود.

آه ای زمین!
این سبز جامه را،
مانند مهربانی،
مانند عشق،
از من مگیر.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#62 | Posted: 6 May 2014 17:48
در پـای یک رود

در زمینی که همه دشمن هم هستند
و کسی را به کسی مهری نیست
بی قرارم امروز.

برگی از شاخه فرو می افتد
و نگاهم با آن...

می رود با امواج
باز برگی و نگاهم با آن
می رود تا آن دور
می رود تا دریا.

کاش این رود که در دره به خود می پیچد
بی قراری مرا هم با خود،
تا دلِ تیرهٔ دریا می برد
در دل تیرهٔ دریا می ریخت.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#63 | Posted: 7 May 2014 15:07
عقاب

شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،
نشسته همچنان بر قلهٔ یک کوه.
گشوده بال پرواز،
نگاه وحشی خود را به سوی بی کران دور.
نمی دانم که این مجروح آیا در چه رویاهای شیرینی است؟
نمی دانم که در آن خطه های بی نهایت دور آیا او چه می بیند؟
نمی دانم چه می خواهد؟

دوباره دسته دسته کرکسان در آسمان ها بال افشانند.
ندارد او – دریغا! - طاقت پرواز.
شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،
نشسته همچنان و همچنان بر قلهٔ یک کوه.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#64 | Posted: 7 May 2014 15:09
با ما پلنگ ها

در دور دست
بالای کوه
آنک پلنگ ها
از صخره ای به صخرهٔ دیگر
در لحظهٔ جهش...

اما
با ما پلنگ ها
اینجا نه هیچ میل به جنبش.
سر را نهاده بر سر دست و نگاه ما
در دور دست...


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


بیابان

اختری روشن نیست
در بیابان تا من
جای پاهای کسی را بینم.

شده ام
وازده از جنگِ درونم ای دوست!
خسته دیگر از شب.
من چه تنها شده ام می بینی؟
با چه وحشت در راه
گام بر می دارم.

هیچ کس با من نیست.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#65 | Posted: 7 May 2014 15:10 | Edited By: anything
محـاصره


آنک
یک فاجعه که در شرف تکوین ...

در دشت
مانند یک کمان، از یک بزرگ دایره
ده ها گرگ
در یورشی عظیم.

از گله دور،
یک بره در محاصره - ای داد!
آنک
یک دایره - تمام...


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


گل مرداب

زیباست
این نازنین.
زیرا عزیز!
گل در میانِ بستر مرداب هم «گُل» است.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


اردکـها

وحشتی از شب طوفانی نیست
فوج اردک ها را
همچنان می خوانند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#66 | Posted: 7 May 2014 15:12
در دوزخ اتفاق افتاد (برای محمد روشن عزیز)


در پای چاهِ بادیه ای، آرد می کند او
- دانه دانه - هستهٔ خرما را.
در پای چاه بادیه، من سخت شرمناک.

ناگاه، مردی کنار من
با دست خود، اشاره به آن دور کرد و گفت:
«آنجا نگاه کن ...آنجا!»
- آیا چه دیده است؟

در زیر آفتاب
من هر دو دست را
چون سایبان دیدهٔ مشتاق می کنم
می بینم
در انتهای بادیه - آنجا که هیچ نیست غیر از غبار -
با زین و برگِ کج شده، یک اسبِ بی سوار
دارد به سوی خطِ افق تند می دود.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#67 | Posted: 7 May 2014 15:13
تعقیب در درّه

به تماشای ما کسی آمد.
گفت با آفتاب؛ روزِ بلند
گفت آبشخوری، به یک آهو
گفت با دره، آبشاری خُرد: «به تماشای ما کسی آمد».

از سرم تا که دست بردارند
من به آنها چه می توانم گفت؟

زیر این بی کرانِ نیلی رنگ
در علف ها و بوته ها، بر خاک
ردِ پای آن گرازی را
که شبیخون به کشتزارم زد
می کنم با تفنگِ پر تعقیب.

هان...! شنیدی تو یا که نشنیدی؟
این صدا را که در کمرکش کوه
باز می پیچد و باز می پیچد:
به تماشای ما کسی آمد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#68 | Posted: 7 May 2014 15:14
چـنگی

چه شب سرد و تلخ و دلگیری است.
خوبِ من، مهربانِ من، ای دوست!
مثل یک قوچ کوهیم؛ وحشی.
مثل یک شیر شرزه پر زورم.
چنگ بر گیسوان چنگش زد
خواند چنگی، دوباره چنگی خواند:
خوبِ من، مهربانِ من، ای دوست!
می توانم اگر چه اسبی را
با سوارش به روی شانهٔ خویش
بگذارم به دور خود چرخم،
می توانم اگر چه با یک مشت
افکنم بر زمین پلنگی را،
خوبِ من، مهربانِ من، ای دوست!
می کنم با وجود این احساس
قرن ها پیرتر زِ خود هستم.
چه شب سرد و تلخ و دلگیری است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#69 | Posted: 7 May 2014 15:15
این نجیب

از شاه بیت هر غزلِ عاشقانه است
آن چشم ها، به جان عزیزان؛ قشنگ تر.

از پای خیمهٔ چه کسی او فرار کرد؟
آیا کدام مرد
آیا کدام طایفه در جست و جوی اوست؟

مسحور خویش کرد
اکنون مرا
این باد پایِ سرکش، این خوب، این نجیب!
مبهوت مانده ام!
در بازوان من
گویی توان این که کمندی بیفکنم
دیگر نمانده است.

آن چشم ها، به جان عزیزان؛ قشنگ تر
از شاه بیت هر غزل عاشقانه است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#70 | Posted: 7 May 2014 15:15
آبـادی

پای درختِ پیرِ صنوبر، کنارِ رود
گپ می زدیم زِ آنچه که بر ما گذشته بود
از آفت و هجوم ملخ ها به کشت زار.

پیری که چوب دستیِ خود را به دست داشت
می گفت: « هوم!
من هیچ گاه این همه غمگین نبوده ام».
آهی کشید از دل و آنگه ادامه داد:
«اینجا
تنها کسی که - ای پسرم!- هیچ وقت
بی کار نیست
- آنک
سرگرم کار - گورکن پیر دهکده است».

تنگ غروب بود.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 7 از 15:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites